۱۳۸۷ دی ۹, دوشنبه

Fix you

Coldplay
Fix you

When you try your best, but you don't succeed
When you get what you want, but not what you need
When you feel so tired, but you can't sleep
Stuck in reverse
-----
And the tears come streaming down your face
When you lose something you can't replace
When you love someone but it goes to waste
Could it be worse?
-----
Lights will guide you home,
And ignite your bones,
And I will try to fix you
-----
High up above or down below
When you're too in love to let it go
But if you never try you'll never know
Just what you're worth
-----
Lights will guide you home
And ignite your bones
And I will try to fix you
-----
Tears stream down your face
When you lose something you cannot replace
Tears stream down your face
And I
-----
Tears stream down your face
I promise you I will learn from my mistakes
Tears stream down your face
And I
-----
Lights will guide you home
And ignite your bones
And I will try to fix you

۱۳۸۷ آذر ۳۰, شنبه

یادم باشد یکی از این زیر لیوانی های چوبیم را برای چای یا قهوه ای با دارچین برای همه زمستان کنار شومینه بگذارم بماند و لم بدهم روی هپی چری که حالا کنار شومینه است و شالی جلیقه ای ببافم یا کتابی بخوانم و خالی شوم از همه چیز

۱۳۸۷ آذر ۲۸, پنجشنبه

ها کردن

ها کردن
پیمان هوشمندزاده

---

گفتم : بذار باشه ، من باهاش نیمرو می زنم
گفت : من که لب نمی زنم
می خواستم بگویم : حالا کی گفته تو بخوری؟
گفتم : یه کم بخوری خوشت میاد
گفت : امکان نداره
می خواستم بگویم : به درک
گفتم : بوش که بلند بشه هوس می کنی
گفت : بوی گند می ده
می خواستم بگویم : اصلا ... توش، منم می خورم
گفتم : سخت نگیر، روغن روغنه دیگه
گفت : می گم بهداشتی نیست
می خواستم بگویم : از کی تا حالا آزمایشگاه شدی؟
گفتم : عوضش بخوری یه کم جون می گیری
گفت : گفتم که، من نمی خورم
می خواستم بگویم : خب بهتر
گفتم : خوب بهتر

---

اگه از ده، هفت تا برداریم چی می شه؟
چیزی نمی شه.یعنی نباید اتفاق خاصی بیفته.یا ما به اون هفت تا احتیاج داریم یا نداریم.اگه داریم که برداشتیم، اگرهم نداریم که غلط کردیم برداشتیم
اگه از ده، هفت تا برداریم چی می شه؟
اگه وارد باشی چیزی نمی شه.فقط باید دل داشته باشی
---
وای چه قد قشنگ
دیدی گفتم
اینو از کجا بلدی؟
اینو از اول بلد بودم
از اول
آره، پس چی
چرا تاحالا بهم نگفته بودی؟
فکر می کردم می دونی
داره می ره
نمی ذارم
ها می کنم.زیاد می شود
هر جایی رو بخواهی می شه ؟
آره
...
این جا را ها می کنم .بخار می شود
اون پارک رو هم بلدی؟
پارک را تار می کنم
گفتی اسمش چیه؟
ها کردن
چی؟
ها کردن
چه اسمی ! ها کردن
---
اگه از ده، هفت تا برداریم چی می شه؟
هیچ فرقی نمی کنه. ده تا همان ده تاست .حالا تو هی بردار
اگه از ده، هفت تا برداریم چی می شه؟
اون هفت تا، نیست که نشده، هست.فقط ده تای ما هفت تا چیز شده که این جاست و سه تا، که یک جای دیگه است
پ.ن. اگر می شد همه ی کتاب را مینوشتم

۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه

یک بغل گل نرگس برای حالم خوب است

دوستان و نزدیکانم یا آنها که دوست داشتند مرا آنگونه که هستم بشناسند میدانند بین همه گلها ، گل نرگس برای من چیز دیگریست و من از فصل سرما فقط گل نرگسش را دوست دارم و خنکی اش را وقتی روی گونه ام میگذارمش وعطر لطیف و سرد و سبکش را وخانه ام را که در سرما همیشه بوی نرگس میدهد
امروزعجیب دوست داشتم گل های کوچک نرگس را یکی یکی گاز بزنم و طعم گلبرگ های لطیفشان را زیر دندانم حس کنم که روح و جانم تازه شود
پ.ن.مامان خوشگلم -که لابد من عشقم را به نرگس از تو به ارث بردم و دوست دارم هرسال اولین نرگست را برایت بخرم- راستش اسمم را بیشتر از اسم نرگس دوست دارم.فقط شاید اگرنرگس بودم نه لنا آرامتر از حالایم میشدم ، نمیدانم
پ.ن.پرشنگ من هنوز هم هرزمستان یاد آن دو دسته نرگسی هستم که ان سال پیش میدان ولیعصردسته ای صدوپنجاه تومان خریدیم و اینکه چقدرخوب ماندند و هر سال که نرگس را گرانتر از پارسال میخرم با خودم میگویم دوستیمان هم قدیمیتر و گرانتر شده است
دوست داشتم پلک بهم میزدم و هشت نه سال بعد بود و اینروزها گذشته بود و دخترک سه چهار ساله ام با موهای فرفریش روی پایم نشسته بود و من مست عطر موهایش بودم یا لااقل شش هفت سال قبل بود و من انگار خواب نما شده باشم دیگر راههای سخت تر را انتخاب نمیکردم

۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه

من دیده ام که گاهی عصبانیت عامل رستگاریست
پ.ن.این روزها همه اش به رستگاری فکر میکنم،رستگاری این دنیایی اما

۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه

خوشی های ناچیز که رستگارمان نمیکنند اما لبخندی ارمغانشان است

گاهی حال آدم خوش نیست ،خاطرش آزرده است ،غمی بزرگ وعمیق بر روح وجانش سنگینی میکند.گاهی کلمات و اعمال بی معنی اند و توخالی و پوچ ،آنقدر که باورش سخت میشود.گاهی آدم اشتباهن نفهمیده است یا نخواسته است بفهمد یا کشیدندش یا ...، نفهمیدنی گران اما
آنوقت دیتایش را که منتقل میکند مینویسد پانزده ساعت اما دو ساعت طول میکشد واین در طبقه "بازم خوبه" ها طبقه بندی میشود یا با کلی اما و اگر میرود امامه اما هوا خیلی هم سرد نیست و وقتی چند تا پسر کوچک که حالا مردان جوانی اند چوب میشکنند برای شومینه چوبی و آدم کمکی کمکشان میکند و هوا خوب است "بازم خوبه" ی دیگریست و وقتی سیب زمینی ای که در شومینه تنوری شده است را با کره و کمی نمک میخورد ودستهایش سیاه میشود هم
پ.ن. اما بالاخره همیشه چیز خوبی که آدم دلش را با آن قرص کند پیدا میشود،همین لالا مثلا

۱۳۸۷ آذر ۱۰, یکشنبه

برای آنها که گری ز آناتومی میبینند

خواب دیدم که روحم در جسم مردیت حلول کرده است اما میفهمیدم که از او خام ترم . مردیت بودم با تجربه ی لکسی . با مرد جوانی که ظاهرا مشتاق من بود راه دراز و سختی را از مبدا یک رود تا دریا طی کردیم . از صخره هایی بالا رفتیم در مسیر رودها و کانالها شنا کردیم ودر پایان راه درک به ما پیوست و من صورت پرسشگر و حاکی از غم وتحقیر همسفرم را خوب یادم هست اما من طالب او نبودم و این برایم آشکار بود! در پایان راه مردیت و درک در سمت چپ کانال نشسته بودند و درک حاضر نبود به آب بزند تا برایشان بلیط تهیه کند پس مردیت که من بودم به آب زدم اما تا اسمم را در دفتر مسئول فروش دیدم که پ بود نه گری انگار از جسم مردیت خارج شدم .او تنها برای خودش بلیط خرید و وقتی درک از کانال عبور میکرد آب تنها تا ساق پایش بود و در آخر تنها اتوبانی از محل همان کانال میگذشت
یک. ضبط را روشن کردم به جای شازده کوچولو می خواند : نبسته ام به کس دل -- نبسته کس به من دل -- چوتخته پاره بر موج -- رها رها رها من ... ودیگر صدای همایون شجریان نبود صدای عموی خندان من بود که میخواند و دلم را تا خانه شان به آن سرزمین سبز میبرد
دو. همیشه درعکس کلاغ ها روی چراغ های راهنمایی چیز جالبی بود که لبخند به لبم می آورد .اما دیدنش به دلچسبی یاد آوری مزه ی آن آیس پک طالبی در پایان آن روز عالی و دور بود
سه. لالا هربار فراموش میکنم که بگم امساک نکن و با دلی آسوده سوغاتی نانا رو استفاده کن ، من خریدم مشابه اش رو
چهار.وقتی شنا میکنم فقط درحال محاسبه وشمارش عرض یا طول ها هستم.شاید بگویید این که بدیهیست اما من خوشم می آید که با یک رفت و برگشت پنجاه و چهار، پنجاه و شش میشود و راستش وقتی هفتاد ، هفتاد و دو میشود همانقدر برایم جالب نیست !اما وقتی (نیم بعلاوه یک) از تعداد عرض هایی را که باید شنا کنم تمام میشود هم آن حال خوبم تکرار میشود انگار ماموریت خطیرم دیگر تمام شده باشد.من لذت استخر رفتن و آب بازی کردن را فراموش کرده ام .دیگرحتی به خودم فرصت درست کردن کلاهم را در یک رفت و برگشت نمی دهم ! من وظیفه ی شنا کردنم را با شادمانی به دوش میکشم!هرچند همیشه قبلش طفره میروم اما میدانم رضایت بی حدی پی اش می آید

۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

باید نیلوفری این روزها را مثل ابروی تتو شده جبران کرد!کتاب میخواهم و آب خنک

۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه

پ.ن.بی شک هنوز در من چیزی،امیدی به فردا هست که قلقلکم میدهد

۱۳۸۷ آبان ۲۴, جمعه

بازهم در رویایم گم شدم

میدانستم در این ساختمان با پاگردهای بزرگ و نورگیرش زندگی میکنم .به نظرم ساختمان شش یا هفت طبقه ای بود و من مثل بار قبل به تنهایی برای خرید به طبقه پنجم و ششم ساختمان میرفتم . درک نمیکردم چطور این طبقه ها به خیابان راه دارند و چرا این امر برای همه عادیست و همه میدانند که این خیابان ها و مغازه ها جزئی از این ساختمانند. پبراهن کوتاهی به تن داشتم ومستاصل بودم ازکوتاهیش
دو مرد-نگهبانان ساختمان- راه برگشت را نشانم دادند . پله ها بی انتها بودند و عریض و انگار به اعماق زمین میرفتند . درست مثل پله هایی که مسترمفیستوی کودکی من و لالا وطلایی -که این روزها دور است- از آنها پایین می آمد با تفاوتی کوچک، آنروزها پله ها را از روبرو میدم و اینبار از فراز آخرین پله
پ.ن.سردرگمم ، میترسم از روزهای پیش رو

۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه

چه ساده خالی ام از همه چیز

بابل من است ،آرامم میکند

هر کسی بابل خودش را دارد.رویای بابل من فرو رفتن درکاغذ یادداشتهایم است و آنوقت است که باید روی هرمیلیمتری ازکاغذهایم بنویسم ومیدانید جای کسی دربابل من خالی نیست و راهی هم برای کسی نیست .گیرم در بابل من هربار مرد جذابی انتظارم را نمیکشد که برایم از همه دنیا خواستنی تر باشد وآنجا هربار موفقیتی در پیش نیست. گیرم تلخ است ،گیرم همه اش تکرار است ،گیرم وقتی دیگر تاب نمی آورم خودش می آید ،گیرم هربار بتوانم با تمام قوا میرانمش ،گیرم وقت سرخوشم دور است اما بابل من است وقتی بیش از همیشه تنهایم و مشوش با من است
پ.ن. بخوانید بابل به کسر ب یا لااقل هر چه میتوانید از ریچارد براتیگان بخوانید

۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه

وقتی زبان قاصر میشود وخنده ای می ماند به شیرینی حال خوشمان از آن خنده که شیرین تر میشود هر بار

پرسیدم : پایین را چطور مینویسند؟ و راستش همه حواسم پیش همزه یا ی بود. گفت : واقعا نمی دانید! مگر تابحال ندیدید که روی زنگ خیاطی ها مینویسند ،لطفا زنگ پایین را بزنید!؟
پ.ن. من گاهی "است" را هم نمی توانم بنویسم

۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه

زیاده خواهیست شاید

خوب بودن کافی نیست
دوست داشتن کافی نیست
گفتن حقیقت اما تنها بخشی از آن کافی نیست

۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه

Face the music
Train yourself
Keep going

یکروز میرسد که آدم باید انتخاب کند ، بین خودش و خود دیگرش انتخاب کند

۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه

ازسرعلاقه است لابد که جای تو میدانند از زندگیت چه میخواهی یا باید بخواهی وهرچه میخواهند می شنوند که باقی تلختر از رویاهاشان برایت است
و من نمی دانم زندگیمان را زندگی میکنیم یا رویای دیگران را برایمان یا عقایدشان را یا بایدها و نبایدهاشان را؟

۱۳۸۷ مهر ۱۹, جمعه

وقتی جایی هماهنگی ظریفی وجود دارد که مناسب حال ماست

کاش زندگیمان در قند هندوانه میگذشت ، آنوقت من عاشق سکوت روزهایی می شدم که خورشید سیاه وبی صدا بود و آن هماهنگی ظریف و بی خدشه در همه چیز که الکلی ها و فراموش شده ها را در آن جایی نبود و زندگی که با والسی آرام و بی صدا و پیراهنی بلند و گردن بندی از قارچ های شبرنگ از پس دلی شکسته در بستر رودخانه پایان میگرفت
باید دوباره و دوباره مرورش کنم ، در قند هندوانه چیزی ساده و روان و دلنشین هست که آرامم میکند اما نمی فهممش

۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

واقعی واقعی که نه اما همانقدر واقعی

بار اول است که خاله شدن برایم یک حس خواستنی و ملموس است. این بارکیفیتی متفاوت دراین اتفاق وجود دارد ونزدیک است عجیب نزدیک . انگار این بار من هم حقی دارم. من میخواهم این ویرگول کوچولو را زودتر بغل کنم . دوستش دارم ، میدانم هنوز ویرگول است اما برایم شخصیتی مستقل دارد. آخر مگر میشود این ویرگول ها را دوست نداشت گیرم پنج هفته و شش روزشان بیشتر نباشد گیرم آقای دکتر وقتی روی مانیتور نشانش میدهد بگوید هنوز فقط ویرگول است و بس، نه تپش قلبی نه روحی .اما همان موقع هم مامانها و خاله ها دلشان برایش پر میزند و با خودشان فکر میکنند چقدر خوشگل و مامانی و خاله یی وخواستنی خواهد بود و اگر مامان باشی دستت را جایی نزدیکش میگذاری که حسش کنی و قربان صدقه اش بروی و اگرخاله باشی لبخند میزنی و اشک شوقی چشمت را تر میکند و میگویی قربونت برم رز صورتی ، اینم ویرگول که همیشه میگفتی
پ.ن.برای دوست دیرینه ام که دوستی اش جزیی از من است واز مرزآشنایی های ساده و انتظارهای رایج گذشته است

نشانه های بزرگسالی مان همه جا به چشم میخورند

اول ، جمعه آینده سال بابابزرگ است و مولی تا امروز سه بار مارا دعوت کرده است !مولی باحال ما هم واقعا دیگر سالخورده شده است ، آنقدر که من امروز دقایقی نگرانش شدم
دوم ، بعد از ازدواج همبازی هایم که ازدواج اولی شان را خوب یادم هست و لباس بادمجانیم را و حیرتم که نوبت ما شده ، حالا ویرگولهای دوستانم صف کشیده اند
سوم ، جایی خوانده ام که زنان وقتی به سن خود پی میبرند که زنان جوانتر از خودشان را می بینند و حالا دیدن دلبری های آیدای زیبا و جوان مرا بس است . گیرم من بی صبرانه منتظر دهه سی هستم

۱۳۸۷ مهر ۱۵, دوشنبه

دلخوشی هایی که لبخند به لبت می آورند ، گیرم غمی را تسکین ندهند

وقتی که غمگینی چون به ناچار و از سر بی تابی عزیز دلی را وادار به سکوت کرده ای که قالبش تنگت است ، پشت چراغ قرمزی سمج و طولانی به نقطه پایانی نزدیک اندیشیده ای ، دیده ای که غمت را چاره ای نیست جز فراموشی که حالا هم گردش روی خاطرات دیروزت نشسته است ووقتی دلت جایی ست دور وتو جایی دورتر ، زندگی بازی های ظریف و کوچکی برایت راه می اندازد که شاید مورفی زدگی ات را اندکی بزداید
میان بیش از صد فایل نا آشنا اولین فایل همان است که میخواهی ، چراغ سبز آنقدرکش می آید که تو ناباورانه با لبخندی بزرگ به پهنای صورتت از چهارراهی شلوغ بگذری و دوستی خبرت میکند که سری به فلان جا بزن برای گپی و گفتگویی و می روی وهمه اش بر وفق مرادت میگردد و لذتی مستمر برایت به ارمغان می آورد که هر بارمحظوظ ات میکند

۱۳۸۷ مهر ۹, سه‌شنبه

من عاشق این حس زنانه ام * که شاید از دقت و توجه زنان و جزئی نگری شان نشات میگیرد و گاهی تائیدش را چندین ماه بعد وحتی چند سال بعد گرفتم ، اما کم به خطا رفته است
مثلا ناگهان میدانم اتفاقی افتاده است *

۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه

وقتی سخنی ، نوازشی آنچنان سنگین است که کمر را خم میکند

عزیزترینه عزیزترینم میرود و لبخندی که روی صورت غمگین لالایم نقاشی شده موجی از غم را به اعماق وجودم روانه میکند و میدانم که او تاب گفتگو را ندارد و دهان اگربگشاید از دلتنگی پائیز میگوید که باد و بارانهایش امان برایمان نمی گذارند و می دانم که می خواهد تا بهار ، خاموش بدود. بهاری که می آید بی شک می آید اما اندوه خزان طی شده جوانه هایش را قدری افتاده تر می کند
من مزه اش را میدانم ، گسی و غلظت این خاموشی را میشناسم ، انگار کن سنگی بزرگ را قورت داده باشی که تالاپ کف دلت افتاده باشد و سرراهش هرچه هست کنده باشد و سوراخی بزرگ و سیاه یادگار گذارده باشد و آنچنان سنگینی اش را حس کنی که وزن دست نوازش گری راهم تاب نیاوری

همه اش از این رقص پر از عشوه ی خردادیان شروع شد با آن سبیل های سیاه بی ربط اش

امروز دیدن یک برنامه تلویزیونی مرا به زمان فیلم های وی اچ اس و شوی شب عید طنین و جام جم برد و دستگاه ویدئویی که کادوی تولدم بود و من که شوی جام جم را دوست نداشتم و کمی بزرگتر که شدم کاست اسکورپیون و پینک فلوید که برادر تپل دوستم برایم آورد و خوب یادم هست که برچسب رویشان آبی بود و هنوز باید جایی درخانه پدری ام باشند و بعدتر کلاس گیتار و کنسرت راک همسن و سالهایم خانه ی آن هنرمند معروف سنتی ایران که پسرش راه انداخته بود و من و لالاجز معدود مدعویین دخترش بودیم و سفر قزوین که داستانی شد و دوستی نزدیکی که از دست رفت و من که بعدترش مدرسه را برای دیدن ر دبل کراس کردم

۱۳۸۷ مهر ۲, سه‌شنبه

منه شادمان ، پرانرژی و قوی سابق ، تازگی ها گاه گاهی رو نشان میدهد .آخر خنده هایم را میشنوم که سبکترند وشفاف وعمیق و جمله هایم را که پرامیدترند

حسرتی فروخورده شاید

نگاه که میکنم میبینم که دلم میخواست خیلی چیزها بشود و خیلی ها نه. اما گذشت و نشد و من هم گذشتم از شدنها و نشدنها که اگر بیاد بیاورم جز حسرتی نمی ماند.گیرم این روزها فرصت حسرت نمی گذارند ، همه انرژی ام را می طلبند و شادمانی ام راهم

۱۳۸۷ شهریور ۲۸, پنجشنبه

برای دختری انگار لباس عروسش را از جایی گرفته بودم و امانت به مغازه کوچکی سپرده بودم که بیاید بگیرد اما نیامده بود .شب بود و من در پای کوهی یا کوهی بودم و باید لباس عروس را به صاحبش میرساندم و به دوستانم میرسیدم که جایی منتظرم بودند و یادم است که از کوچه های تاریک و ساکت میترسیدم . لباس را روی شانه ام انداخته بودم و تند راه میرفتم که پسرکی بازی کنان پیدایش شد .اسمش را پرسیدم و گفتم چه خوب که تو آمدی حالا دیگر نمی ترسم اما ناگهان پسرک بزرگ تر شد و با فاصله ای بسیار کم پشت سرم شروع به حرکت کرد . من از سر ترس و برای دور کردنش با لباس به شانه اش می کوبیدم ، با هر ضربه ام سنش بیشتر میشد و چهره اش ترسناکتر- انگاری مسخ شده بود - و ضربه های لباس روی شانه اش صدای خش خش پلاستیک می داد

فراموشی

اینجا که هستم میفهمم ومیبینم چه ساده و درزمانی به کوتاهی یک سفرجزاسامی نزدیکانم و تصوری کلی از آنها، رابطه ها مان و جنسشان را فراموش کردم وحالا دوباره انگار از جایی کمی دورتر در ذهنم دوباره رخ نشان میدهند. فراموش کردن سهل و به یاد آوردن سهل تراست - فرایندیست ساده و ارادی واختیاری - و همین شاید راز ساده بازگشتها و شروع های دوباره است انگارتنهاروزی گذشته است وبی شک این همان رازساده ی پایان زود هنگام برخی رجعتها نیزهست
گاه تنها با شنیدن یک واژه یا کلام آشنا دری به روی خاطرات فراموش شده یک رابطه گشوده میشود.بازماندن و یا بسته شدنش است که به اختیار ماست

پ.ن .یکماه اخیر نظم پنج شش ساله ام را شکست و یا شکستمش

Some part of my trip


۱۳۸۷ شهریور ۲۴, یکشنبه

در این اندیشه‌ام که دیگر نمی‌‌آید

روزگاری نه چندان دور از تحویل سال دلم می‌‌لرزید.از دیدن یار دلم می‌‌لرزید و از دیدن چیزی و شهری تازه سر شوق میامدم.شوق با من بود و کنارم .اما این روزها دیگر نیست که نیست.من خودم را با شوقم می‌‌شناختم و در پی شوق گمشده‌ام تا دیاری دور سفر کردم.دیدنی‌ بسیار بود و چشم و گوش و دلم نواخته شدند اما شوق گمشده‌ام نیامد
پیش از این لذت و شوق در من پیوندی داشتند اما این روزها میبینم که لذت بی‌ شوق می‌‌آید و من کم کم خود را اینگونه می‌‌شناسم
با خود می‌‌اندیشم شاید کمی‌ پخته شدم
یک ماه خوشی زود می‌گذرد و عالی‌ بود و تازه شدم

۱۳۸۷ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

Still I love Paris

از من بپرسید میگویم از پاریس رد شدم که دیدن این شهر زنده و دیدنی‌ و پر نقش و نگار بیش از اینها فرصت و فراغت می‌خواهد


کاش دلم می‌‌آمد بگویم آنچه را دوست ندارند بشنوند که گاهی در گلویم میماند و میماسد و گلوله سختی میشود،کاش دلم می‌‌آمد

خیال روسری با ماست گیرم اینجا کجا و آنجا کجا

هنوز بخش اعظم راه باقی‌ مانده بود و من غرق در کتابی‌ بودم که میخواندم.شخصیت تازه داستان روسری‌اش را از سر برداشت و من برای یک لحظه با دلهره دنبال روسریم گشتم

پ.ن.اتفاق مشابهی‌ افتاد وقتی‌ که در یک لحظه غفلت به فروشنده جوان کتاب فروشی گفتم : لطفا یک لحظه صبر کنید!اینها نهادینه است در ما و بخشی از ماست.حتی من دوست دارم این حس دارم که ریشه در خاکی دارم گیرم نمانم یا جایی دیگر را بهتر ببینم

وقتی‌ من و پاریس با هم ضربه فنی‌ شدیم

پیراهن‌های چهارخانه میپوشد و به نظرش عادت داشتن کالای لوکسیست چون آدم را محدود می‌کند! خودش را مدرن میداند* چون همه جور خوراکی را با یک خوراکی بی‌ ربط دیگر تجربه می‌کند! و از من بپرسید میگویم زندگی‌‌اش را در غربت و تنهائی‌ باخته است.هنوز ترسی‌ قدیمی‌ در وجودش هست که هست و بیرون نمی‌‌رود.هر لحظه نگران چیزیست.ای دی‌های غریبی دارد که بیشتر به پسورد میماند و به شهر‌اش در آلمان به عادتی غلط و عجیب و قدیمی‌ اهواز میگوید!من که نگاهش می‌کنم پدرش را میبینم یا مادرش را.بعد از این همه سال زندگی‌ در غربت هنوز سفر تفریحی را یک جور مسابقه یا واحدی از درس تاریخ میداند و یاد نگرفته که سفر با گردش علمی فرق دارد

حس جوجه اردکی را به من القا میکرد که دنبال مادرش میدود و مادرش به هیچ روی نه با جوجه‌اش هم قدم میشود نه او را اردکی میداند که رهایش کند

و من اعتراف می‌کنم که آنچنان به همه چیز اندیشیده بود که جایی برای حرکت من نبود و تنها دلیل من برای ماندن لطفش بود که بی‌ دریغ بود و از سر خیر خواهی‌ و مهربانیش و کم لطفی‌ است اگر نگویم که روش او چکیده پاریس را در زمانی‌ کوتاه به من نشان داد

پ.ن.هیچ چیز نمیتواند ذره یی خدشه در لذت بی‌ حساب دیدن پاریس ایجاد کند

*بهتر بگویم دگم نمیداند


۱۳۸۷ شهریور ۸, جمعه

I LOVE PARIS

پاریس بی‌ نظیره و متفاوت

۱۳۸۷ شهریور ۵, سه‌شنبه

همه جا آسمان همین رنگ است

رابطه‌ها همین است که آنجا هست ، اینجا که نشستم گاهی نمیفهمم اینجا و آنجا یکی‌ نیستند ، بحث‌ها همان است ، دغدغه‌ها هم . گیرم اینجا انگاری مردم دچار توهماتی غریب در باب آنجا هستند.جالب‌ترین جمله یی که اینجا در باب آنجا شنیدم این بود که آنجا هیچ کس پشت چراغ قرمز توقف نمیکند! حالا بیا و ثابت کن آنجا شهر بزرگیست که اصلا نمی‌شود هیچکس پشت چراغ قرمزش توقف نکند . آنجایی‌ها فکر میکنند اینجایی‌‌ها چنینند و چنان و اینجایی‌‌ها می‌‌اندیشند آنجایی‌ها نمیدانند آنچه را که اصول اولیه زندگی‌ مدرن است و به زعم من هر دو گروه عجیب به خطا میروند . بخش بزرگی‌ از آنچه که تفاوت اینجا و آنجاست درونیست شاید.آخر من همه ی حرفم در باب مردمان اینجا و آنجاست چون بی‌ شک بحث امکانات و استاندارد زندگی‌ و ... بحث دیگریست

۱۳۸۷ شهریور ۴, دوشنبه

از بخت یاری ماست شاید ، که آنچه میخواهیم یا به دست نمی آید و یا از دست میگریزد

این روزها فکر می‌کنم نوشتنی در کار نیست چون چیز جدیدی نیست باب گفتن،همه‌اش تکرار چه اینجا چه آنجا،گیرم وقتی‌ پرواز میکنی‌ اینجا و آنجا را گم میکنی‌

۱۳۸۷ شهریور ۱, جمعه


بیست و دو سالش بود و معشوقشو تهران جا گذاشته بود و بیتابش بود و گله ی اروپای دلگیر رو میکرد و دنبال این بود که سالگرد دوستیشون دوباره ببینتش!و من دریغ حالش رو میخوردم و با خودم می‌گفتم هنوز جوانست.اما براستی سفر با وجودش و اشک‌های گاه و بیگاهش خوش تر بود و مفرح تر
پ.ن.۱.حالا من شرودر رو نمیتونم با لهجهٔ آلمانی‌ تلفظ کنم به جای خودش،فکر کنید که جای وای و زد و خیلی‌ حروف دیگر در کیبرد‌ها ی آلمانی‌ جابجاست
پ.ن.۲.لذتی دارد گاهی‌ استفاده از زیبا یی زنانه
پ.ن.۳.راستش اروپا عالیست و آلمان بی‌ اندازه سبز و بی‌ اندازه تر منظم - از خانه‌ها تا چوب‌های شومینه و تا پارکینگ‌ها هم - اما نمیدانم چرا عادیست انگاری ، شهرست دیگر گیرم با رنگ و زرق و برق

۱۳۸۷ مرداد ۱۸, جمعه

اینروزها دیگر هیچ کس برای هیچ کس فرصت و فراغتی ندارد. بازهم بگویید تنها نیستیم
پ.ن.حتی دوستی برای دوستی.پس کدام نزدیکی وقتی نمیدانیم عزیزترینمان دیگر همان نیست که بود ومیشناختیم و تلختر اینکه حتی نمیتواند برایمان بازگو کند این تحول تدریجی اش را که گذشته و دیگر بیات شده
اینروزها از من که بپرسید همه اش فقط هستم و بی نهایت خسته ام و هیچ کس را نمی خواهم . راستی خوبم؟ و من یک ماه را فقط برای خودم میخواهم ازاعماق وجودم

۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

عجله دارم و تنها برای خریدی کوچک از راننده میخواهم توقف کند. مادر این دویست هزارتومانیست نه دویست تومانی ومن تمام توجه ام جلب میشود و دلم هوری فرو میریزد . انگاری مولی باشد این پیرزن ساده -که خوب هم نمیبیند- در هول و والا می افتم که تورا به خدا پولهاتان را درجیب دیگر کیف هزار ساله تان بگذارید مبادا اشتباهی خرجش کنید و میبینم هرچه بیشتر دست و پا میزنم بیشتر فرو میروم . میگوید ببین این هم هست و من بازهم بیشتر نگرانش میشوم که دویست تومانی و صد تومانی هایش همانطور مچاله شده اند که هفتصد هزارتومان پول عمل فردای چشمش . با حالی دگرگون و این امید که تا فردا پیش از عملش هفتصد هزار تومان در کیفش باشد خارج میشوم ویاد مولی می افتم و بی بی ساده ام وخوب میدانم هفتصد هزار تومان برایشان پول زیادیست و با این پول تا نیمه راه پاریس میروند!؟

سردیمان را چه کنیم؟

هوای بینمان سرد است و من با هردم و بازدم این سردی را به اعماق ریه هایم میفرستم و سردیش را حس میکنم و میدانم هردومان سعی میکنیم اما چیزی هست که مثل سابق نیست
با هم یک بار دیگراحساس برد میکنیم که بازهم با کارت معتبر من و کارت قدیمی تو وارد مجموعه شدیم و با آرامش در قلب آفتاب دراز میکشیم وبرنز میشویم و میوه های خنک تابستانی تو را میخوریم و"فقط" حرفهای بیهوده میزنیم و من در چشم برهم زدنی هوس چاینیز دو روزه ام را تا روزی که تو بیایی معلق میگذارم
اما تو دیگر مثل سابق خبرم نمیکنی که موهایت را کوتاه کرده ای و من غصه ام میگیرد ، غصه ام میگیرد وقتی پیش از اینکه به تو برسم اشکهایم را پاک میکنم و به خودم یادآوری میکنم که مراقب حرفهایم باشم مبادا چیزی بیش ازبیهوده گی هامان در کلماتمان نشت کند که یادمان بیاید اینروزها با همه عشقی که بهم داریم هر دومان عجیب تنهاییم و دور

۱۳۸۷ تیر ۲۸, جمعه

من با خود در تعارضم.من عظیمم.من شامل چندینم

والت ویتمن
خوب مینوازد ، صدای گرم وخوشی هم دارد و دوستی میگفت قطعه آخرش به آبلیموی بعد از ت ریاک میمانست ! اما ساز زدنش در محافل دوستانه مان برای من یادآور رابطه ی انسانیست که یک روزه با بسم الله الرحمن الرحیم شروع نمیشود یا کسی برایش تیتراژ تهیه نمیکند. یک روز درست در میانه اش هستی و یک روز هم میبینی که تمام شده و برگی دیگر از تجربه هایت

۱۳۸۷ تیر ۲۷, پنجشنبه

فرصت دوباره اگر دست بدهد هم آنچنان چنگی به دل نمیزند. من چشیده ام. مزه ی تکرار میدهد و تلاشی عبث که نشد و نمیشود
پ.ن. انتخاب با ماست

۱۳۸۷ تیر ۲۲, شنبه

بمانی

آرزوهایمان را ، رویاهامان را بخواهیم و هردم برایشان تلاش کنیم اما برایشان نجنگیم که من باور دارم آنچه با جنگ بدست آید از جنس ما نیست

به تلخی اسپرسو، به سپیدی برف

اینروزها آنچنان دل نازک شده که من هرچه میگردم درپس چهره ی اندوهگین و هق هق های گاه و بیگاهش آن عموی پزی ام را که عمری از مدیران ارشد دولتی بود وبا شنیدن هرنظر مخالفی از فرط عصبانیت سرخ میشد و عاشق ژست بزرگتر فامیل بودن بود و همیشه فقط با دختران جوان و زیبای اطراف چاچا میرقصید و فقط در گیلاس کریستال مینوشید را باز نمیشناسم
برای دردی که در دل دارد و در وجودش لانه کرده غمگینم .گیرم همراه زندگیش هر لحظه از زمان کوتاهش را غنیمت میشمارد و او هم فقط در پی شیرین تر کردن هر لحظه ی همسرش است و تلخ این که هر دم فرسوده تر میشود
راستش اوایل باور نداشتیم که از پسش برمی آید اما
بدان اینروزها بیشتر دوستت دارم ، دمت گرم و سرت خوش و دلت هم اگر چیزی مانده باشد برات
میدانید دیگر همه ی روح من مصور است ومن خسته ام و شادمان وخرسند که چندیست شاید چند روزی که رگبار نا ملایمات که برسردوستانم و نزدیکانم از هرسو باریدن گرفته بود آرام شده است و من هم که جایی اعلانی نداده بودم که میتوانم همراهشان باشم – که اگر رها کنم این روح منقبض شده و به بند کشیده را توان کشیدن بارخود را ندارم– فراغتی یافته ام که رویاهای روزهای اخیرم را آرام پی بگیرم و انتظارشان را بکشم که بخش عمده شان از دست من خارج است و شاید میخواهم منهم مثل مهمنه بانو به فکرنکردن هم فکرنکنم! منی که همیشه میفهمیدم این کتاب را و این بانو را و نقشش هرگز ازخاطرم محو نشده بود و اینروزها که دوباره پس از سالها میخوانمش همچنان با همه وجودم با جمله هایش احساس غرابت میکنم
پ.ن.1.نوشته های من چون روحم سیالند
پ.ن. 2.نه نه احساس قرابت میکنم
بازهم د مومنتس آو تروس و من که نمیفهممشان که در این شوها شرکت میکنند؟!گیرم تاپ تی وی شوی این روزها باشد و یاد آن فیلم از ساندرا بلاک میکنم که درشویی اینچنینی و گیرم مجازی در آن زمان با حیرت با رابطه همسرش و دوست نزدیکش مواجه شد و همه هم برای صداقت آنها هورا میکشیدند !ومن فکر میکردم که این اوج بزدلی و پستی است . دو نفرکه با جسارت مسئولیت عشقشان را بدوش نمیگیرند و یا دزدانه دوست میدارند .من نمیفهمم کسی که در خصوصی ترین لحظات زندگیش اعترافهایی اینچنین نکرده است چرا بهترین لباسهایش را میپوشد وساعتها با دقت تمام به خودآرایی مینشیند که برای عالم و آدم رازهایش را فاش کند !آخر که چه ؟مگر بارشان سبکتر میشود وقتی به جای یک جفت گوش میلیونها گوش میشنوندشان ؟آیا همه این بازی ها نوعی ای خودنمایی است؟آنهم در رسانه ی عمومی امریکا! آیا این تنها بهانه ای نیست که شانه خالی کنند ؟ باور کنید نمیفهمم که یک نفر اینچنین حریم شخصی اش را با هیجان قمارکند!؟
سرنوشت غم انگیزیست که در چهل سالگی بفهمی که مادرت هیچ کس ات نیست و خواهرت همه کس ات است و مادرت هم وپدرت همان پدربزرگت است و تو هم فرزندی دیگر از این تراژدی اجتماعی هستی . حتی اگرجک نیکلسون باشی

۱۳۸۷ تیر ۲۱, جمعه

راستش من به محقق شدن وعده های شیرین و هوس انگیزاخیر دلبستم

۱۳۸۷ تیر ۱۳, پنجشنبه

برای خودم پنج تا خیار خنک و تازه و تپل میشورم و با نمکدان کنار لپتاپ میگذارم و به لذت پیش رویم درترم تابستان دانشکده فکر میکنم و دانشجوهای پرشروشور وبه خودم میگویم بی شک تجربه ی من با او در کلاسهامان فرق خواهد داشت و میدانم که این دو کلاس از او انرژی فراوانی خواهد گرفت
به یاد گوشهایم که مثل یاران اولیس در سفر بازگشتشان موم اندود شده وسفر پیش رویم اگر دست بدهد و مسافرهامان وسوغاتی های بی خودی و وظیفه ای و برای خالی نبودن عریضه ای شان می افتم و سعی میکنم به خودم بقبولانم که به جای ورجه وورجه مداوم ، امروز را با آرامش تا پیش از رسیدن شب پای نت بگذرانم و از وظیفه ی مقدس شنا و آفتاب دست بکشم و باور کنید سعی میکنم که طفره بروم هرچند میدانم میل شنا در من از تنبلی قویتر است
من یاد گرفتم که به هیچ قیمتی نباید نشست
و اعتراف میکنم که حرکت مداوم برای من راه فرار است
دیشب آنچنان غرق خواب بودم که با چندین بار خواندن پست قبل موفق به ویرایشش نشدم و فقط میفهمیدم که میلنگد سو

ناگهان حس شادی میکنم که هنوز خیارهایی به تلخی تمام میشود ! و فکر میکنم ای کاش این شهر بزرگ کمی امن تر بود که بی دغدغه و استرس بتوان گاهی از سر میلی یا هوسی نیمه شب را در آن به تنهایی با یک موزیک خوب رانندگی کرد آخر من به بزرگراههای خلوت و باران خورده ی تهران دلبسته ام هرچند هنوز بی تابم ازپیوند خیابان ها و خاطراتم

پ.ن. 1 پارکینگ ریموتی شاید کمی تسلای خاطر باشد
پ.ن.2 اثر مکانها در من ماندگار است ،اما اشیا بی اهمیت و فانی اند
ناگهان حس شادی میکنم که هنوز خیارهایی به تلخی تمام میشود ! و فکر میکنم ای کاش این شهر بزرگ کمی امن تر بود که بی دغدغه و استرس بتوان گاهی از سر میلی یا هوسی نیمه شب را در آن به تنهایی با یک موزیک خوب وسرعت بالا رانندگی کرد آخر من به بزرگراههای خلوت و باران خورده ی تهران دلبسته ام . هرچند هنوز بی تابم ازپیوند خیابان ها و خاطرات

پ.ن. 1 پارکینگ ریموتی شاید کمی تسلای خاطر باشد
پ.ن.2آنچنان که اثر مکانها در من ماندگار است ، اشیا برایم بی اهمیت و فانی اند

۱۳۸۷ تیر ۱۲, چهارشنبه

کمی هم به خودمان درجه بدهیم

تقریبا سه ماهه که من گوشی جیگرمو- که مجبور شدم با چشم گریان در عنفوان جوانی بفرستم تعمیرگاه - پس گرفتم و با تاسف بسیار تمام کانتکت هایی که من با خون دل طی 6-7 ساعت کار مداوم وارد کرده بودم پریده بود و از اون به بعد من با اصرار تمام از وارد کردن مجدد دیتام سرباز زدم .حالا از سر گشادی یا هرچی واقعا نمیدونم اما من همین مقاومت روسالها پیش در مقابل دیتا انتری مجدد ارگنایزرم هم که باطریش - به یه دلیلی که واقعا یادم نیست - پرید به خرج دادم و یا در مورد پی سی ام توی شرکت که حاضرم هر کاری بکنم اما ویندوزش رو عوض نکنم اونم منی که هفته ای یه سرور جدید آپ میکنم ! خلاصه که به تمام شگردهای لازم در این راستا دست زدم اعم از اینکه یه سری شماره رو حفظ کردم و هر بار شماره ی آدمی که باهاش کار دارم رو از یک دوست یا آشنای مشترک که به هر دلیلی شماره اش رو به خاطر دارم میپرسم یا در جواب اس ام اس ها مینویسم - البته با گردنی کج - ببخشید شما و راستش کمی هم محظوظ میشوم . درست مثل همون لذتی که شما یه نفر رو میبینید و انگاری غریبه ای بیش نیست وادارش میکنید خودشو دوباره و دوباره معرفی کنه و شما در کمال خونسردی سر تکون میدید که آها یادم افتاد و به خودتون برای بازی کودکانه اما بیشرمانه تون لبخندی زیر زیرکی از سررضایت میزنید. خلاصه که این مقاومت ذهنی من کمی هم گران بوده چون یک تماس و یا اس ام اس مرا به فرد مورد نظرم نمیرساند و بی شک من حتی توانایی به خاطرسپردن شماره ی نیمی از دوستانم را هم ندارم و البته به یکی ازامکانات بی پایان موبایلم هم برای سورت کردن اطلاعات پی بردم اما فارغ از تمام زمینه چینی های بالا ، امروز روش مقابله ام بی نظیر بود و البته تنبلی مالک تلفن ما برای تعویض آدرس قبض موبایلش که مرا به شماره اش رساند بی نظیر ترو حافظه ام که همیشه قبض موبایلش را دیده بودم بی نظیرترین و من یک بار دیگر جستم ملخک بدون نیاز به رجوع به گوشی سابقم و بسی خرسندم
و

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر
که یک جو منت دونان به صد من رز نمی ارزد

۱۳۸۷ تیر ۱۰, دوشنبه

دمی با غم به سربردن ، جهان یکسر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما ، کزاین بهتر نمی ارزد
بشوی این دلق دلتنگی ، که در بازار یکرنگی
مرقع های گوناگون می احمر نمی ارزد
به کوی میفروشانش به جامی بر نمی گیرند
زهی سجاده ی تقوا!که یک ساغر نمی ارزد

رقیبم سرزنش ها کرد کزاین باب رخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد؟

تورا آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهانگیری غم لشکر نمی ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم سر در آن ترک است
کلاهی دلکش است ، اما به ترک سر نمی ارزد
برو گنج قناعت جوی و کنج عافیت بنشین
که یکدم تنگدل بودن به بحر و بر نمی ازرد

بس آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود
غلط بودم ، که یک موجش به صد گوهر نمی ارزد

دیار یار عاشق را مقید میکند ، ورنه
چه جای فارس ؟- کین محنت جهان یکسر نمی ارزد

۱۳۸۷ تیر ۶, پنجشنبه

و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
و در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
اول اینکه ، تصور کنید که قرار است در روز زن برای احترام به مقام والای زن از ما تقدیر شود ، پس زشت ترین نیروی خدماتی شرکت در یک سینی بزرگ گلهای رز چهارراهی را که یکی یکی به شکل فاجعه باری در زر ورق پیچیده شده اند ، به شما تعارف میکند و مبلغ ناچیزی مثل اعانه به حساب شما میریزند و از این لطف حقیرترحسادت برخی مردان به این تقدیربزرگ است و باور کنید این گلهای چهارراهی حتی از گلهایی که برای شیخ ما خریده بودند بدتر بود
دوم ، لذتی عمیق از شنیدن بلندترین کلمه انگلیسی - سوپرکالی فرجیلیستیک اکس پیا لی دوشس- به من دست داد ولبخندی بزرگ وعمیق بر لبم نشست وحتی عاشقش شدم و مثل همیشه آنرا با همه شریک شدم وحالا درلحظه های سرخوشی با خودم آنرا تکرار میکنم و انگار کلمه ی جادویی را به زبان آورده باشم محظوظ میشوم و خندان و اگر دست بدهد ازته دل ریسه میروم! راستش شنیدن این کلمه حتی لذتی بیش ازشنیدن "جسارت رک گویی عجولانه " داشت .شاید لذتی مثل آگاهی به عمق طراحی ونوس
سوم ، در روزنامه خواندم که در یک کشور اروپای شرقی مردم یک شهر به خاطر رضایت عمیق و قلبی از یک شهردار متوفی ، در انتخابات مجددا به او رای دادند!شنیده بودم که سرخپوست خوب سرخپوست مرده است اما شهردار!؟
چهارم ، بعضی آدمها ، بعضی سیستم ها بیش از حد حقیرند و این حقارت در تمام اعمالشان رسوخ میکند و من-هرچند که شما مرا آدمی نسبتا مودب میشناسید- دوست دارم که صریحا اینجا بنویسم که خودشان و سیستم های بیمارشان گا را مائیدند و دهن ما را سرویس فرمودند
و در آخر، وای یک نفرهم صادق نیست و من با هربار رسیدن دوباره به این باور تلخ خرابتر میشوم
اما امروز بعد از تلخی دیروز شوی تلویزیونی د مومنت آف تروث را میدیدم وباید اعتراف کنم که هرگز به هیچ قیمتی در اینچنین برنامه ای شرکت نخواهم کرد ، حتی نیم میلیون دلار!راستش فاجعه بود. انگاری شخصی ترین لحظه ها وافکارت را از اعماق وجودت به مزایده بگذاری.و به زعم من چنین ظرفیتی در ما وجود ندارد اماجالب اینجاست که فارغ از مذهب ، تفاوت فاحشی بین یک ایرانی و امریکایی در اصول بنیادی روابط وجود ندارد یا لااقل من اینچنینم

۱۳۸۷ خرداد ۳۱, جمعه

جامعه و روابط اجتماعی و انسانی نیازمند قربانی ست . همه آدمهای شریف و صادق وبا وجدان هم گاهی برای فرار و یا مواجه نشدن با حقایق تلخ و عریان زندگیشان دیگرانی را قربانی میکنند
من دیده ام بسیار پدر و مادر هایی را که بدون دانستن همه حقایق در باب فرزندانشان دیگرانی را با دلایلی ناکافی و یا غیر منصفانه در راه آنها قربانی کردند
اما آنچه قلب مرا به درد می آورد وضعیت قربانی هاست .قربانی ها معمولا کسانی هستند که تصمیم به شنا در جهت خلاف جریان آب گرفته اند و به زعم من فارغ از ماهیت تصمیم آنها ، خود بیش ازدیگران نیازمند توجه و مراقبت هستند
جامعه سنگدل و بی رحم است. به خودم میگویم بهای حرکت خلاف عرف جامعه بسیار سنگین خواهد بود.یادمان باشد در صورت این انتخاب بهای سنگینی باید بپردازیم پس در صورت این انتخاب جسور باشیم و همه ی مسئولیت آنرا بپذیریم و خود را برای همه عواقب آن آماده کنیم و بدانیم ما هم در این مقطع زمانی نه الزاما اما میبازیم
میگویند پروانه اگر زود از پیله خارج شود میمیرد و من هنوز نمیتوانم در این میان کسی را قضاوت کنم و راستش فقط همه را درک میکنم اما داستان حق چیز دیگریست که هنوز نمیدانم

همه امیدهایم با دیدن فیلم محبوبم به باد رفت .دویل وییر پرادا تنها یک فیلم پرزرق و برق و کسل کننده بود

چندین و چند سال است که درهمین روزهای سال میشنوم ما شقایق ها را میبینیم اما نمیچینیم و ما هم محض کنجکاوی و مزاح همیشه در باب تیغ زدن شقایق ها و روش آن گفتگو میکنیم اما امسال کسی دربند شقایق ها نبود لااقل بخش بزرگی از جوانها نبودند هرچند ظاهرا ما این راه را برای دیدن یک شب ی هرساله ی آنها میپیماییم اما من خوب میدانم همه اینها بهانه های کوچک دل خوشیست
وقتی 17-18 سالم بود از پرانرژی و پربرنامه و پررابطه بودن پدرومادرم و اینکه ما به خاطر برنامه های مستمر آنها درهمه روزهای ماه و همه ماههای سال و همه تعطیلات آخرهفته ها فرصت و فراغتی نداشتیم مشوش وعصبانی میشدم وخوب به یاد دارم که من ولاله همیشه در پی فرار از این برنامه های بی پایان بودیم
اما این روزها من هم در پس ترافیک های 12-13 ساعته و دشتهای بکری که مثل خیابان ولیعصر پرازجمعیت و مملو از آدم است میل و نیازآدمها به دمی آسایش وفراغت را میبینم و آنرا تحسین میکنم

آی فریاد وامان از بی سیستمی

۱۳۸۷ خرداد ۲۶, یکشنبه

آن شب فکر میکردم دیگر هیچ نیرویی برای دوباره عاشق شدن ندارم ، هرگز لب به خنده نخواهم گشود ، و دنبال هیچ سودایی نخواهم رفت . اما هرگز خیلی زیاد است.این را در زندگی طولانی ام بارها آموخته ام
خانه ارواح-ایزابل آلنده

تنها حقیقت نهفته درنوشته های زیبای آلنده در من کورسویی از نور و ذره ای از شور بیدار میکند
من در پی نوشتن پستی خلاف عرف و اخلاق و یا ترویج ناهنجارها نیستم تنها مایلم وجهی از حقارت را بازگو کنم
برای من حتی دروغگوها و دزدها هم دارای مراتبی هستند . من کسانی را که دروغهای کوچک و بی ارزش میگویند و یا پنهانکاری های بی دلیل میکنند و یا به دله دزدی تن میدهند را بسی کوچک و حقیر میدانم
اگر به این خواری تن میدهیم که از ارزشهای انسانیمان عدول کنیم پس در پی دلیل قابل ملاحظه ای برای آن باشیم
باور کنیم که همه مان دروغ خواهیم گفت ! پس لااقل جسور باشیم و حیثیت و آبرومان را با دروغهایی بیهوده و حقیر بر باد ندهیم
هر دم از این باغ بری میرسد و عجیب تلخ

۱۳۸۷ خرداد ۲۴, جمعه

از کلیسای من برو بیرون

۱۳۸۷ خرداد ۲۲, چهارشنبه

میتوان حرفهای بسیاری زد و به هیچ کدام عمل نکرد ، میتوان به دردهای بسیاری از مردم خندید بی درک اثر عمیقشان در آن زمان بر آنها درعین کوچک بودن و یا تکراری بودنشان برای ما
بعد از مدتها زمانی را با دوستی قدیمی و بی تا گذراندم و در پس گفتگومان لنای سرزنده وپرشور و انرژی سابق را بیاد آوردم. گفتگومان دوستیمان را به یادم آورد و لذت معاشرتهامان را و سفرهامان را .و وقتی گفت : در پس این سالها توهنوزهمانی هرچند عجیب بالغ شده ای ، لبخند بر لبم نشست و یاد ناخن کاشتن و گوش سوراخ کردن در عین بی حوصلگی و دلتنگی ام کردم واین لحظه سرخوشم که هنوز با همه این روزها من همانم که بودم و بعد از مدتها این دوست با احتیاط نوید آینده ی شرینی را به من داد و هرچند هیچ کدام ضمانت اجرایی نداشت اما مانند آرام بخش در عین تلخی - هنگام خوردنشان بی آب – اثری شرین و رخوت آور داشت

۱۳۸۷ خرداد ۲۰, دوشنبه

میخواهی منو ببوسی؟
چرا؟ مگه آدامس بست نیست؟

اریک امانوئل اشمیت

۱۳۸۷ خرداد ۱۳, دوشنبه

خواهرکم ، عزیزترازجانم ، منصفانه ام حداقل کسانی چون ما همه مان میدانیم که قصه ی ما تکراریست اما باید باور داشت که در عین مکرر شدن کل داستان های همه ی ما در خاطر جهان ، هیچ کدام از ما را از این تکرار گریزی نیست و آنچه تجربه ی ما را یکتا میکند یکتا یی آن حسیست که فارق از همه گیر بودن فقط در ما به این گونه زاده شده و به این صورت تنها ما آنرا تجربه کرده ایم و برایش از خود گذشته ایم .حتی وقتی تنها سخن ازشکل و صورت دوقلوهای همسان پیش می آید هم عناصر یکتایی درآنها یافت میشود که بتوان آنها را از هم تمیز داد .لابد درهر تکرار داستان جهشی هست که آن داستان را کاملتر و یکتا میکند
بی شک بسیار کسان عشق ورزیده اند ، خیانت کرده اند ،بعد از رفتن یا مرگ محبوب خاموشی و تنهایی در پیش گرفته اند ، یاررا ترک کرده اند ، تحول مهر را به عشق و عشق را به مهر و یا هر کدام را به هیچ در خود دیده اند ، فراموش کرده اند ، از نو آغاز کرده اند ، معشوقی نو برگزیده اند ، بکری ونابی عشق اول را درنوجوانیشان دیده اند و از یادآوری خاطره ی اولین بوسه شان محظوظ شده اند وهزاران هزار داستان دیگر
از هر کدام که بپرسید همین ها را در چند جمله برای ما بازگو میکنند اما آنچه ما را و تجربه مان را یکتا میکند گفتنی یا شنیدنی نیست لمس کردنیست ، بوییدنیست ، چشیدنیست. تلخی فراقها ، شوری اشکها ، شیرینی وصالها و گسی تنها یی هامان است که تنها خود و فارق از یار به دوش کشیده ایم و بس
در من دو خواست متناقض با سرانجام هایی متفاوت با تمام قوا در نبردند که هر کدام مرا به سوی خود میخوانند و من در بطن اتفاقات رها شده ام تا شاید به جای من یکی از آنها مرا برگزیند و این خستگی را بزداید و باور کنید هر دو را به یک اندازه میخواهم وتنها هر کدام از آنها که محقق شود بهتر ازاین انتظار است ومیدانید من باور دارم که آدمی هرگز چیزی هایی را خارج از خودش اینگونه متناقض اما خواستنی نمی یابد ، جنس این انتظار در من فراتر از خواستن دیگریست
شاید من و لالا آنچنان به ترک دیوارهم میخندیدیم که آقای دکتر گوش سوراخ کن مجاب شده بود که برای ما خیلی محترمانه چند تا جوک از خطه سرسبز رشت تعریف کنه که وقتی گوشامونو دوباره سوراخ میکنه و ما اون تفنگ ترسناک رو میبینیم شروع نکنیم به زار زار گریه کردن !آخه میدونید وقتی شما هفت سالتون باشه لابد با یه آبنبات قیچی میشه سرتونو شیره مالید اما وقتی بیست و نه سالتونه باید باهاتون حرف بزنن که فراموش کنید قراره گوش شما رو با یه تیکه آهن که استریلیزه هم شده سوراخ کنن – هر چند این هوس اخیر شما باشه – و خوب آقای دکتر هم فقط داره کارشو انجام میده وطفلک چاره ی دیگه یی جز اندکی لاس زدن با شما نداره . دقت کنید چاره ی دیگه یی نداره! اون فقط میخواد به سوگند بقراط اش عمل کنه و بس ، حالا به هر روشی. شک نکنید که وجدانش کاملا آسوده است

پ.ن.1 من گوش دختر کوچولومو سوراخ نمیکنم ، نمیتونم تو چشمش نگاه کنم مو بهش بگم مامی جون اصلا درد نداره . وای زبون رو که اصلا حرفشو نزن . ولی خوب با تتو کنار میام
پ.ن.2 من هوش اجتماعی ندارم چون ممکنه به صراحت به یه نفر بگم اینقدر عشوه خرکی نیا دیگه هر بلایی قرار بوده سره بینی نازنینت بیاد الان اومده ، یه راه دیگه برای دلبری پیدا کن
پ.ن.3 بعد از سوراخ کردن گوش خوردن بسکین رابینز توصیه میشود ، دقایق بانشاطی شما گزگز گوشتان را فراموش میکنید
پ.ن.4 بعد از روزهای زیادی باید برخی از گفته هایم را اصلاح کنم اول اینکه ظاهرا من هوش عاطفی ندارم و نه اجتماعی و بعد اینکه بی شک فرزند من تنها درصورت خواست خودش تتوخواهد کرد .یازدهم جون- یک و سیزده دقیقه بعد از نیمه شب

۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

میگفت : باید تنهاییمان را پرورش دهیم واز خودم میپرسم حتی در این روزهای بیهوده که گسی اش به خرمالوی نارس میماند وخروارها آب باید که گسی روزهای من دیر باور را با خود ببرد؟

۱۳۸۷ خرداد ۵, یکشنبه

این روزها دوباره در من لنای کوچکه ماتیک دوسته خندانه سرخوشی هست که سرخوشی اش را وام دار یک لحظه رهاییست و گلوله غمش را به دریا افکنده است و تنها به سبکی اش می اندیشد و بس و کودکانه هسته های زردآلو را به مدد درز پنجره میشکند و زمانش را به طعنه به قیاس ابزارخود با کلاغ زیرکی!میگذراند که گردویش را بین دو چراغ سبز میشکند و با لذتی عمیق تمام مایحتاج مورد نیاز را برای درهم کردن رژلب های شکسته اش گرد هم می آورد و کم و کیف بازی اش را با شوق به همه گزارش میدهد

پ.ن.عجب ایده ای بود ایده ی جای لنز و عجب رجعتی بود رجعت من به سرگرمی های چهارده سالگی من ولالا

۱۳۸۷ خرداد ۴, شنبه

شب و سکوت و کویر ما را بس . سبکی وخاموشی وطرح نیمه لبخندی

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

چگونه شاد شود اندرون غمگینم
من همیشه از اظهارنظرهای کارشناسانه در وادی هایی که در آن تخصص نداشته ام احراز کردم اما کتاب حافظ به روایت کیارستمی مرا بر آن داشت که لذتم را از خواندن آن ابراز کنم و اثر بی نظیر انتخاب این جمله از آرتوررمبو در ابتدای کتاب بر من که باید مطلقا مدرن بود و به راستی این جمله گویای روایت مدرن کیارستمی از حافظ است

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۷, جمعه

امروز مثل آن روز گرم تابستانی سالها پیش از این غمگینم و سبک و همین . تمام
آنچه مارا نجات میدهد در برابر هیچ چیز از ما محافظت نمیکند ، با این همه مارا نجات میدهد
در ماجراهای عاشقانه فقط ماجراها هستند ، هیچ وقت عشق نیست
و این طعم زندگیست که در این ساعتهایی که تورا از دست داده ام ، جریحه دارمیشود. همیشه این عشق درون ماست که جریحه دار میشود.ما همیشه از عشق رنج میبریم ، حتی زمانی که فکر میکنیم از هیچ چیز رنج نمیبریم
یک اثروقتی تمام میشود که هنرمند در برابرش به تنهایی میرسد
چمن ها همیشه یک قداند. هیچ وقت از این اندازه ی مشخص خارج نمیشوند. هیچ وقت به سمت جنون زیبای باغهای کودکی نمیروند. در ضمن هیچ وقت هم نمیمیرند ، به لکه های سیاه تبدیل نمیشود.باید باغبانی مامور مراقبت از چمن علیل باشد. که چیزی نه خیلی خشک شود ، نه خیلی بلند. که چیزی نه بمیرد ، نه زنده بماند
مردها مثل همه اند ، زنها مثل هیچ کس
عشق را با آنچه انجام میدهیم نمی توان اندازه گرفت. عشق ، بدون دلیل ، بدون مقیاس می آید و همین گونه میرود
تلویزیون بر خلاف آنچه ادعا میکند ، هیچ خبری درباره ی دنیا نمیدهد. تلویزیون دنیایی است که بر سر دنیا فرو میریزد، دنیای تمام وقت، لبریز از رنج
جهنم این زندگیست. این زندگی وقتی که دوست اش نداشته باشیم. زندگی بی عشق ، زندگی یی است متروکه ، خیلی متروکه تراز یک جنازه
من شیفته ی خلوصم. شیفته ی خلوصی که هیچ ارتباطی با اخلاقیات ندارد.خلوصی که هسته ی اصلی زندگی است
غیرمنتظره – کریستین بوبن

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

گاهی سکوتی غریب گوش آدم را پر میکند ، تنها صدای زوزه ی باد در گوش ما گوشه ی دنجی میابد و میماند و گاهی روح ما از تلاش برای حفظ عزیزترین ها دست میشوید و زمان هر لحظه خاطرات ما را میساید . شاید تمنای آرامش در ما از عشق برتر است و در گذر زمان تنها یادگارهایی بی رنگ و لعاب و لب پر در کنج خیال ما گوشه نشین میشوند که هر روز قشر غبارحال رویشان ضخیمترمیشود .هر تلاشی بیهوده است ، سخت یا آسان دیروزها گذشته و باز نخواهد گشت و امروزها دیروز فرداهایمان و... وما هر روز در پی لختی سکوت و تنهایی تا فرو نشستن آفتاب در اندیشه امروزهای مصلوب در قربانگاه بیهوگی های دیروز
همه ی دوستت دارم ها فراموش میشود ، همه ی شورها و شوقها خاموش میشود و تنها من میمانم و من با سکوتی شیرین که در گوشم سکنا میگزیند وتنها بازوان من ، مرا در آغوش خواهند گرفت در دشتی فراخ بی هیچ نشانی ازحرکتی و تنها باد می آید و رهایی شاید در پس طلوع فردا چشم انتظار باشد و من نیز هم

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۰, جمعه

دوست داشتم امسال از تولدم گذر کنم و نیاید و نباشد، نشد که نشد

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

بی شک موثرترین کتاب نوجوانی من خرمگس بود ،در 13-14 سالگی در رثای قهرمانم اشک ریختم و دو یا سه سال بعد پدررنجدیده ی قهرمانم مرا اندوهگین کرد و بارآخر سراغ ندارم اندوهی عمیق را
بیش از ده سال است که برای رهایی از اندوهی که در من رسوخ میکند وته نشین میشود ، شازده کوچولو گوش میکنم و همیشه سکوت وآرامشی نسبی هدیه شاملو به من است
عاشقی قدیمی را در خیابان دیدم و با اصرار من کمی همراهیم کرد . در راه از پس اندوهی خاموش ،من بازهم آرامش خیالی ام را در شازده کوچولو جستجو میکردم و عاشق سابقم که هنوز همان بود که سالها پیش از این بود یادآوریم کرد که بار اول هم شازده کوچولو را در ماشین من شنیده است و من در شگفتم از اثر ماندگار این شاهکار بر من
راستی چطور زادروزتولدم را هنوز به یاد داشت ، اعتراف میکنم کسری از ثانیه متاثر شدم و خوشنود هم
و بالاخره کتاب مستطاب آشپزی من از راه رسید، درست هنگامی که کمتر از همیشه میخواستمش

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۳, جمعه

زمانی نه چندان دور آنچنان دوستش میداشتم که هر نفسی که میکشید بر نفس من اولا بود و امروز تنها لبخندی محو و دور از دیدارش بر لبانم نشست وهیچ خاطره ای از اعماق ذهنم بر نخواست حتی وقتی آخرین هدیه ام را روی مچش دیدم. و هیچ دلیلی در من نبود که هنوز بزرگترین خواست قلبی اش را به یاد داشته باشم و" لنا تو که میدانی" اش را کودکانه نپندارم !آن روز ها گذشت و این روزها نیزبگذرد و دیدار ما مثل فنجانی چای (نه حتی موکا آیریش کرم کافه رئیس)، ساده ومعمولی بود
وقتی نوشته های آشنایی رامیخوانیم در سکوت با خودمان با رضایتی از سرهمدستی لبخند میزنیم و هر جمله اش را به مکالمه ی دیروزمان یا راز پارسالی اش نسبت میدهیم و وقتی مینویسیم بر این خیال باطلیم که ایهام را در هر جمله مان توکه باید میفهمی
کدام دو عاشق و معشوقی را میشناسید که امروز تنها دوستان خوبی باشند؟من نمیشناسم
میهمانی پزشک جماعت دیدنیست ، وقتی همه یکدیگر را دکتر خطاب میکنند و چه همسران خوشبختی که درس نخوانده دکتر میشوند و تصور کنید آقای دکتر با آن یکی آقای دکتر با خانم دکتر ویک آقای دکتر دیگر با هم عکس میگیرد و یا با "نازی جون" به صورت دگرگونی میرقصند و یا از مد شدن تجویز آنژیو گپ میزنند
ودوست قشنگم روح من هم مثل روح تو دل درد گرفته است و این دل درد کم کم دارد مزمن و روزمره میشود . اگر عرق نعنایی ،وردی چیزی به دستت رسید مرا در گوشه ی ذهنت داشته باش
عزیزکم اینها دلیل نیست ، برای دوست داشتن تنها یک دلیل هست و برای دوست نداشتن هم

۱۳۸۷ اردیبهشت ۹, دوشنبه

بجز اندکی بیش از اندکی پستی درنهاد ما چه مجوزی برای جسم و روح ما که فرسنگ ها از هم دورند، هست ؟توت فرنگیه نوبر با یاد دوستان تلخ تروشیرین تر میشود؟زبان من حرف که را تکرار میکنند؟دستان من آرزوهای که را برای تو مینویسند؟من کدامینم؟پست بودن سخت که نه ،بسی آسان است

۱۳۸۷ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

امروز میخواستم با سرخوشی مثل هانسل و گرتل هسته های گوجه سبز را در راه پله بریزم که راه را گم نکنم بازهم خاطر تو پریشانم کرد، گوجه سبزها یکباره نشان راه شدند و درپس پرده اشک راه پیدا نبود

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱, یکشنبه

کاش من هم
...
آب بی فلسفه میخوردم
توت بی دانش میچیدم
...

۱۳۸۷ فروردین ۲۱, چهارشنبه

یه مدت با نامردی فکر میکردم میشه به یه بچه کوچولو همه چیز رو برعکس یاد داد، مثلا شب برای روز، صورتی به جای سبز و دریا به جای آسمون و...و...امروز وقتی که داشتیم با خان دایی که فقط گیاهجات میخوره درباره قهوه ی بی کافئین- که به قول دوستی نقض غرض هستش- شوخی میکردیم به این نقطه رسیدیم که کافئین چیزی نیست جز فحشی رکیک و من به یاد مانی افتادم که معنی هر کلمه ای رو ندونه فکر میکنه فحشه و مثلا کشف کرده بود که" بی منطق" فحشه و آخر سر یادم افتاد که شیطنت من برای آموزش برعکس کلمات به بچه ها به صورت باادبانه ای در مورد خود من اجرا شده اونم سالها پیش و من آنچنان ایده ای هم نزدم ! رکیک ترین فحش من در سه ،چهار سالگی" نیلوفر" بوده
بچه ها بی نظیراً، دختر کوچولویی رو تصور کنید که به مادربزرگش زنگ میزنه و میگه : این دخترت منو دیوانه کرده(لطفا توجه کنید دیوانه نه حتی دیوونه ) نمیذاره دامن کوتامو بپوشم.واقعا بچه ها عالیاً
بعد از مدتها رخوت ، لختی ، آرامش و یه موزیک که از بس آرومه خودمم به زور میشنومش، پشت کامپیوترم توی شرکت بهم حال خوبی میده.این مدت همواره نگران تحویل داکیومنت نگیوس و سرورهای دی پی آی واف دبلیواس ام وهزار درد و مرض دیگه بودم و الان این سکوت کاری عالیه .میدونم که این وضع لختی بیش نمیپاید اما من هلاک این آرامش بودم بلکه کمی از خستگی هامو از روح و جسمم دور کنم و از خودم رها بشم
اونقدر درگیر خودمو حال خودمم که نمیتونم جز از خودم بنویسم و اینو دوست ندارم اماناگزیر بهش تن دادم
نمیدونم سرانجام من و ما چه خواهد بود؟ گیجم و خودمم نمیدونم چی آرامم میکنه ، ناخوداگاه آرامش رو در هزار کار جدید جستجو میکنم از یوکسیه ملوس و کوچولو تا یوگا و شنا و زبان و کار وام بی ای و ... همه و همه چون نمیدونم چه کنم

۱۳۸۷ فروردین ۱۶, جمعه

عشق کجاست؟ در پس هر نگاه، در پس هر لبخند ، در سیگاری که به قصد لحظه ای فراغت از غم و مرور لحظه های شیرین دود میکنیم؟در گیلاسی که به سلامتی شما میزنیم وبعد در خواهش دستهای ما برای در آغوش کشیدن ؟ درنگاه خسته ی هرروزه؟ درعکس خندان ما با هم روی دیوار؟ در همراهی ؟در تلاش برای ماندن و نرفتن و رفتن و نماندن؟در اشتیاق بزرگ کردن دایره دونفره؟در اطمینان و اعتماد؟عشق اگر هست کجاست؟
دیشب و امروز با مراسم یادبود و گرامیداشت خاطره عموایرج گذشت .غم همه دوستان و آشنایان ازنسل سپهرتا نسل ما و نسل پدران و مادران ما بی حد و بی وصف بود.فقط خوشا به حال عمو ایرج که اینچنین با عشق زندگی کرد
زمان عنصر غریبیه گاهی دیروز آنچنان دوره که هیچ لحظه ایش رو به یاد نداری و گاهی سالی پیش و خاطره ای دور آنچنان زنده است و آدم هر لحظه شودقیق به خاطر میاره انگاری همین ثانیه پیش بوده و شکی ندارم رازاین ماندگاری و فراموشی فقط انتخاب ماست

۱۳۸۷ فروردین ۱۴, چهارشنبه

من قصد دارم امروز ازمعایب خواهرداشتن بگم !!!که گاهی از من به من نزدیکتره وهمیشه بیشتر دوستم بوده تا خواهرکم و همیشه وجدانه منصفانه ام میشه و از من کوچیک تره اما گاهی من این موضوع رو فراموش میکنم و میدونم که جنس ما خیلی شبیه همه انگاری که اون از منه و من از اون ونتاکیدن با اون از هر کسی سخت تره، مخصوصا وقتی ای دی اس ال هم داشته باشه و فن گوگل ریدر باشه برای اینکه بره میدون هروی هم اول نقشه ی مسیر رو توی اینترنت چک کنه یا گوگل کنه که برای بوبولیا- بچه گربه ی مامان بلوتیاش- باید شیر کم لاکتوزبخره مبادا دل درد بگیره
وقتی سوژه های مشابه ای باعث خرسندی دو نفر بشه یا توجهشونو جلب کنه یا ازجملات مشابه ای در لیریکس یه آهنگ محظوظ بشن و هر دو نفرم بلاگ بنویسن ودومی که منصفانه اینجا اولیه ، هی تند تند راجع بهشون پست جدید پابلیش کنه ، خوب حرص اولی که اینجا اشتباهی شده یهو در میاد دیگه .مثلا من کلی پیش خودم گشتم و خاطره های خوبمو با عموایرج به یاد آوردم وبازم این منصفانه همون خاطره ها رو با کلماتی که توی ذهن من بود ، باور کنید همون کلمات نوشته بود. والا به خدا
هزلر خورشید تابان وصف زنهای دردکشیده ی افغانه با نثر زیبای خالد حسینی وترجمه ای سلیس ازخانمها فلانی و بهمانی-آخه من ترجمه ی مهدی غبرایی رو نخوندم-به قول اویوکس هر کتابی که خیلی ازش استقبال میشه الزاما شاهکارادبی نیست ولی حتما ارزش خوندن داره سو خود دانید

۱۳۸۷ فروردین ۱۰, شنبه

همیشه میگفتم چه ایده خوشگلی ، یه جعبه که توش یه بره است .همچین ایده ای فقط توی شازده کوچولو به هم میرسه ، غافل از اینکه چندین سال پیش حتی پیش از اینکه من امیر کوچولو رو به روایت شاملو بشنوم بغل گوشم سوپی تولس یه کوه کشیده که گله گوسفندا پشتش بودن

۱۳۸۷ فروردین ۹, جمعه

هرچقدر باور داشته باشی که مرگ ادامه حیاته و ازش گریزی نیست یا انتظارشو داشته باشی اما چه میشه کرد کنار اومدن با جای خالی عزیزان سخته .واین حقیقت که زندگی ادامه داره و خورشید مثل قبل میدرخشه و هیچ خللی در هستی پدید نیامده ،اما درون ما تهی شده وخاطرات مشترک هرلحظه ما رو آزرده میکنه . فلان خیابان که با هم ازش گذشتیم فلان کافه که توش قهوه ای تلخ خوردیم و سیگاری دود کردیم . درست مثل خاطره معشوقی قدیمی گیریم سخت تر چون میدونی که این عزیز دیگه نیست و ما بی اون هم دوباره از ته دل خواهیم خندیدآنچنان که اشک ازچشمانمون سرازیر بشه
اما عموایرج ، که خیلی زود رفت خیلی زود و من با به یاد آوردن این که دیگه نیست چشمام تر میشه ونمیدونم که دوباره میتونم بدون اون کاباره گورابجیر برم و می بزنم یا نه ؟
ومیدونم هر بار عبارت" گور بابای صدام" رو بشنوم یادش خواهم کرد . یاد اینکه هیچ کس رو نمی رنجوند یا روز انتخابات شناسنامه شو گم میکرد واینکه نمیشد دوستش نداشت و به امید بهبودی تا چین رفت و با امید دیدارحمید و لاله خودش روتا تهران رسوند و شاید خاله طلعت رو ، اما به گورابجیرامسال عید که این همه منتظرش بود وتا لحظه آخروعده شو میداد، نرسید و نرسیدیم
وای مسجد سلیمان چقدر دوره
بعد از عمو خسنگ نوبت به عمو ایرج رسید
سال پیش امید، بیتا و پیمان پدراشونو از دست دادند و بهرام ونگار ورضا مادربزرگ هاشونو و لابد مادری فرزندشووبا آغاز سال نوهمه ی ما عمو ایرج رو

۱۳۸۷ فروردین ۱, پنجشنبه


۱۳۸۶ اسفند ۲۶, یکشنبه

به طور عجیبی میل به داشتن یه موجود کوچیک و نازنین دارم که بغلش کنم و از من باشه، از جنس من . میفهمم که برای من زمان گذشتن از خودم برای یه جوجوی کوچولو رسیده ولی میترسممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
توی یه برهه ای از زمان آدم پی یه همراه میگرده ، کسی که روز و شبشو باهاش قسمت کنه و لحظه هاشو و اشتیاق در آغوش گرفتن و بوییدن و بوسیدن شو داشته باشه ولذت نگاه کردن به چهره ی آرومش وقتی خوابه . اما یه روزی میرسه که آدم بیش از این میخواد یه موجود کوچولو در خودش

۱۳۸۶ اسفند ۲۳, پنجشنبه

وقتی اولین پستها رو مینوشتم بر این خیال باطل بودم که آسوده خواهم بود وفقط از خودم و افکارم خواهم نوشت اما با مراجعه به هر پست قبلی حس هذیان گویی مرا پر میکند
من و گیم اونم سه چهارساعت !!!! اینا عوارض ای میت ها
سو یو تینک یو کن دنس ببینید
طی یک لحظه یک میل دیرینه و مستمر رو محقق کردم

۱۳۸۶ اسفند ۲۲, چهارشنبه

میشه اینجا ابراز دلتنگی هم کرد؟ و ضمنا بی تفاوتی که وجود آدمو پر میکنه یا تهی بودن هر لحظه که میگذره
من گم شدم شک ندارم که گم شدم در دنیایی که به من تعلق نداره و نداشته وبرای برگشتنم نه خرده نانی در راه ریختم نه طنابی به پایم بستم (هرچند دیوانه دل است پام دربند چه سود) مثل مادر اون پسر که در دنیای مد گم شد، یادم نیست توی کدوم کتاب
روح گم گشته و خسته وآشفته ی من کجاست ؟
آقا من رسما مراتب افتخارمو به خواهر منصفانه ام اعلام میکنم و چون بهش قول دادم نمیگم چرا، شما هم نمی پرسید چرا، فقط شک نکنید که میشه بهش افتخار کرد و پز داشتن همچین گلابیه طلاییه عشقی یی رو به عالم و آدم فروخت.خانوم... ما بسی مخلصیم
دوستی که با جدیت گشتی و لنوچکا رو کشف کردی ممنون. قول دادم پست بنویسم و اینجا عرض ادب کنم .معامله معامله است

۱۳۸۶ اسفند ۲۰, دوشنبه

یه کشف جدید و ناخوشایند لالا اینه که دستای من میلرزه و بعد از این کشف، من همش به دستام توجه میکنم
باز هم روز زن مبارک و من بازم دست خالی این روز رو به آخررسوندم و فقط دقیقه نود برای لالوچکا و مامی خوشگلم کادو های فرهنگی خریدم و من بوی ناخوشایندی به مشامم میرسه که بوی دوریه وفقط کار میکنم و حتی میدونم که هیچ قله ای با این همه کار فتح نمیشه
خوش طبع لاغری گفته بود : هر کسی از ظن خود بیچاره شد. وناگهان های زیادی من این جمله رو با خودم تکرار میکنم
درست نمی دونم کی شروع شد می دونید این اتفاقات برای آدم با یه بسم الله الرحمن الرحیم شروع نمیشه ولی میدونم که پارسال هم عید برای من مثل عید سالهای پیش نبود و هنوزهم و امسال هم. حتی بوی عیدی ، بوی توپ و ترس کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد و فرهاد هم لبخند کوچکی بر لبهام نمیاره
انگاری که من گم شدم
لذتی که آدم از نشستن پشت پی سی میبره توی اتاقش خیلی اغواکننده تراز یه لتپاب که در حالت دراز کشیده روی پای آدم باشه

۱۳۸۶ اسفند ۸, چهارشنبه

بازم یه قهوه ای طلایی دار شدم. بعد از بافتن گوگولی موهام،امروز یه عالمه از موهامو باد برد

۱۳۸۶ اسفند ۱, چهارشنبه

بعد از ماه ها حس میکنم کمی آرام شدم و چیزی در من درشرف تغییر است و خوبم

۱۳۸۶ بهمن ۳۰, سه‌شنبه

اینکه طی چه فرایندی تو به یک نفراونقدرنزدیک میشی که باهاش رازهاتو در میون میذاری فارغ از زمان و مکان همیشه برای من جالب بوده . من همیشه گفتم که آدمها رازهای مثلا بزرگ زندگیشون روبه سادگی وبدون آگاهی کامل بادیگران درمیون میذارن ولی وقتی کسی رازشوبا تعمق کامل با کسی شریک میشه انگاری بدن عریانشو درمعرض طوفان قضاوت هایی کوبنده میذاره واین عریانی آنچنان تلخه که گوینده رازو شنونده رودچار سردی ونوعی بلاتکلیفی میکنه. درحقیقت این جایگاه ها ، گوینده وشنونده راز رو وادار به عکس العملی خارج از دایره مرزهای اعتقاداتشون میکنه .و در آخر من فکر میکنم راز شنیدن کار بسیار دشواریه
احساس میکنم در ظرف بدنم نمیگنجم ، تک تک اعضای بدنم میل به پرتاب یا کشیده شدن و رها شدن دارند

۱۳۸۶ بهمن ۲۳, سه‌شنبه

چرااااااااااا

۱۳۸۶ بهمن ۵, جمعه

همه چیزعالی بود دیگه شک نداشتم که عاشقشم ، مسحور کلامش شده بودم و شگفت زده از خشونتش در عین عشق ورزیدنش . فقط راجع به اون حرف میزدم و جملات نغزشو تکرار میکردم و غافل گیری های زیباش منو به اوج میبرد. اما ظاهرا هیچ عشقی خالی از ابتذال رایج و روزمره نیست و ما تا بدبینی بی پایه ی عشاق و تابلوی تقلبی پیکاسو که اصل بود و زن فقیری که به وصال نویسنده پولدار محبوبش رسید تنزل کردیم و من موندم واین تردید که بازهم اریک امانوئل اشمیت رو میخونم یا به خاطرات شیرین محبوبم اکتفا خواهم کرد و ضربه آخرمهلک بود زیباترین کتاب دنیا ، کتاب یادگاری آشپزی مادران سیاسی در بند استالین !!! من به طور دگرگونی ناامید شدم .از خودم میپرسم چرا مثلا کوندرا دچار این افول نشد؟
این دقیقا آخرین اولتیماتوم هستش منصفانه ، یا به محض خوندن این پست کامنت دونیتو باز میکنی و با آرای لنوچکای نوعی مواجه میشی یا من خودم راسا بلاگ منصفانه دش کامنت رو راه میندازم
راستش از تهدیدم بسی محظوظ ام ، وقتی هی وجدان بیدار من میشی و یواشکی هی میگی قول دادی به سیریوس بباف براش یا برو اینترویو یا فلان ایده ی دگرگون ات از کجا اومده یا هی منو نقد میکنی که منی همش و...و تازه من باید بدونم که اینا نصف انتقادات به من بیش نیست و تو از این آدما که هی کله شونو به نشان تایید تکون میدن نیستی ، منم که چاره ای جز چشم گفتن ندارم چون گفتم که تو وجدان حاضره منی
وجدان ، خواهرکم کو ؟ بهش بگو بابا من از فرط کار و خستگی دارم پس می افتم ، واقعا فرصت و فراغتی برام نمی مونه و خوشی هم که مممممممممم. ببین شلوغم اما باور نکن تهش دلم تنگه ، دارم مثل مادر و پدر جنگجوم هر لحظه رو مبارزه میکنم
من تا حالا فکر میکردم که شیر سفید و خنک رو به جای آب سرکشیدن در من یه میل نوظهوره که خوب یادمه از تابستون وفصل گرما شروع شدوبدنم میطلبید. اما کشف (یادآوری) شده که من از عنفوان جوانی این کاره بودم مثل لالا که از عنفوان کودکی تا الان سر خودشو گول میمالیده .قبلا با املتی که اسمش چیچی اک بود ودایی ممد برای چیره شدن بر گپ رابطه با ما با حلقه های گوجه و نمک به خوردمون داد و الانم زهرماریه بلوتیا
تازه میخواهی رازشو سینه به سینه منتقل کنی !؟
تو میتونی . شیرخنک هم خیلی خوش مزه است. بلند شو همین الان برو سره یخچال ، آفرین ، نگاش کن ببین چه جوری نگات میکنه میگه منو بخور باریکلا دختر خوف .گلابی یه طلایی من یادته که کوچولو بودیم بازیمون گرم و یه مزه ی چندشی بود ولی الان مممممممممممممممممم نگو
راستی بازی رو مامی جون یادمون داده بود دیگه؟
کلی پزه ماساژ سوئدی ناخونده و معجزه آسا مو به همه فروختم
میدونم که حتی اگه این کتاب زیبا رو برات بخرم و توش یه جمله به رسم یادبود بنویسم در عین لذتی که زیر پوستت و توی وجودت میدوه بازم نمی خونیش حتی اگه بهت بگن خودشه این دقیقا همونایی رو میگه که تورو به اوج میبره در هر سطرش . کاشکی لذت کتاب خوندن مثل ویروس آنفولانزا مسری بود
دوستی میگفت هر کسی برای خودش حکایتیه و خان دایی میگفت زندگی و معاشرت مثل خاکشیر میمونه تا یه لحظه ازش غافل بشی ته نشین میشه

۱۳۸۶ دی ۲۷, پنجشنبه

دچار سه مرض واگیرندار شدم که همه ی وقتموشادمانه می بلعه و دیر یا زود بالاخره منو
اول کاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار
دوم بافتنی
سوم دیدن پشت سرهم دوستانی که هفت هشت ده ساله ندیدمشون و الان تقریبا همشون دارن وارد دهه ی سی میشن و لابد این همه هیجان دیدار توی این سالها بیات شده و باور کنید از گروه های مختلف از پیش دانشگاهی تا کلاس ارف

۱۳۸۶ دی ۱۷, دوشنبه

آخه رندی تا چه حد ، تهران دو روز تعطیله و حضرات فرمودن در خانه های گرم و نرم خود بیاسایید که در وضعیت هشدار قطع گاز و برق و... هستیم و عملا مملکت به خاطر این برف بی سابقه بعله و همه راه های منتهی به تهران هم بعله وتهران مثل شهر صد سال تنهایی مارکز در محاصره برف- بارون- قرار داره (من که یادم نیست درست کتاب رو ، آخه 800 سال پیش خوندمش و این قیاس بهملولا ست که نقل میکنم چون اینجوری بلاگم فرهنگ کتاب خوانی رو ترویج میکنه و منم به شما فخر کتابخونی موروثی و منور الفکری میفروشم )و اما رندی مذکور ، اخبار ساعت 9:30 صبح شبکه خبر اعلام کرد : مجلس ساعت 8:30 صبح شروع به کار کرد و امروز رئیس جمهور لایحه بودجه سال 87 رو به مجلس میبره و من یاد کارتون رابین هود افتادم که نگهبان شبش( نوچه داروغه ) میگفت : آسوده بخوابید ساعت دوی نصفه شبه همه جا امن و امانه و حتما دیدن که چه شد اون شب امن و امان
چهار رنگ ماگ خوگشل خریدم و عین بچه ها که بعضی از اسباب بازی هاشونو بیشتر دوست دارن منم بنفش و سبزو دوست دارم و مستمر یه بازی رو با خودم ادامه میدم ، به جای رنگ های محبوبم با اصرار از زرد و آبی استفاده میکنم و نمیدونم چرا من همش میل دارم منصفانه باشم حتی در وادی ماگی که منو کشته این تربیت ، دستتون درد نکنه پدر مادر اثر کرده زحماتتون و من یا شدید منصفانه ام و یا عذاب وجدان منصفانه ای دارم و رها نمی شم از این چارچوب های قوی بودن ، مسئول بودن ، منصف بودن وکوفت بودن و...و کمال گراییم و همه کلیشه ها که در من رسوخ کرده و ته نشین شده
هوریو-این کلمه نسخه ی هیجان زده هوراست- دو روز مفتی مفتی تعطیله .خودتونو به زور بخوابونید
پست مینویسم ومثل بچه گیم از گوشه چشمم یواشکی فیلم اکشن و تریلر " هیچر" رو دوباره میبینم و باقالی پلو میسازم و هیجان غیر منتظره اروپا رفتن تو این فصل سرما و یخنبدان رو به هزار و یک دلیل ریز و درشت به یه کشور گرم عربی میفروشم و همین جا قول میدم سال دیگه تابستون توی یه کافه نزدیک ایفل با همین لپتاپ خوشگل براتون پست بنویسم و آخه این چه مملکتیه که بی بی ما دا رفتوم ایفل با لهجه شیرین دزفولی میگه و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم و اون سره دنیا دختر دائیمون که آلمان بزرگ شده بوی فرند مکزیکی میگیره و طبق اظهار نظر منابع موثق بدونید که همه مکزیکی ها سیاه و سبزه نیستن و کلاه مکزیکی سرشون نمیذارن و بور و سفید هم دارن و آپشناله فقط باید با فرهنگ مکزیکی کنار بیایید وشال قرمزو زرد و رنگی رنگی دوست داشته باشید. من دوباره از بودن کنار دوستان لذت میبرم و کال سنتر میشم و همه رو مثل قدیم ها راه میندازم که بریم ددر دودور و شلوغی میکنم و پر انرژی از مهمونام پذیرایی میکنم و با جدیت ماتیکمو به عادت قدیم و همیشه تجدید میکنم و به تغییر همواره رنگ موهام و توجه و تعجب و اشاره مستقیم دوستان به میل من به قرتی گری میخندم و به همه تعطیلی مبارک و خجسته ونا خوانده رو خبر میدم والا ایوحال ته ذهنم همش یاد شمام و منتظر خبرهای خوب در باب سفرنامه تون واین ترکیب کلمات به گوشم خوش میاد تعدد مراجع تصمیم گیری ، فاقد شتاب زدگی و رنگهای اغراق آمیز موزیک ویدئو ها و تتابع اضافات ستودنی و محبوبم در دنیای شعر و ادبیات در زمستان اخوان ثالث رو زیر لب تکرار میکنم : تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود و میدونم که اینایی که اینجا نوشتم فکرای سیالمه که بلند بلند اینجا نوشتم ! و اینکه چی اصله و اوریجینال و از من؟ وشیخ صنعا که هزار سال ، یک عمر بندگی و عبودیت رو به ماه رویی باخت و این کانال های ایرانی درپیت ماهواره که داره ان باره میوه ممنوع رو نشون میده و تنها این نکته که اگر کسی به خطا نره وقتی امکانی نداره همچین هنری هم نکرده و این شیوخ شناگران خوبین اگر و تنها اگر آب باشه و من وقتی هیجان نوشتن دارم همش جای حروف یادم میره و ابزار نوشتن همینه که روی پای منه و من عاشقشم و اشتیاق هم
و یه اعتراف : من اینجا گاهی با هوس خوانده شدن و با کنایه یا مستقیم خطاب به شما نزدیکانم مینویسم- این نکته ایه که باعث میشه مردم آدرس بلاگشونو به جی اف های حاضر و سابقشون بدن اصلا هدف همینه بیان شدن ظاهرا فرهنگی اما در باطن خزه ای- و شاید از ابتدای راه این میل ناگفته با من بوده درست بر خلاف کاغذ هام که درهم و برهم برای فقط خودم و آرامش روح و ذهنم مینویسم، دیگه با شما ست پیگیری من و این حقیقت که من نمیخوام براتون خودمو بخونم یا با یاهو بفرستم یا غیر مستقیم خبر بدم که پست جدید دارم ، میخوام گاهی در پرده ایهام بهم حالی کنید که منو گاه گداریم که شده میخونید و براتون مهم و جالبم همون جور که من اینکارو میکنم بهتون اطمینان میدم که هستم با شما ، میدونم شاید دارم زور بلاگی میگم و اصلا شما تو این وادی ها نیستید اما همینه دیگه به خاطر من که دارم مثل گربه چکمه پوش شرک ازتون دلبری میکنم گاهی اینکارو درلیست تو دو هاتون بذارید
ناگهان فهمیدم و درک کردم و دچار اشراق شدم که شاید بتونم میل دیوانه وارمو به نوشتن مهار و در مسیر مناسب هدایت کنم و بهش نظم بدم ، حداقل بلاگم جهانی میشه و اون اشرافه خانم همکارمحترم مامان جان ، اینقدر اصرار نکن روی نادانیت ، طفلک زیبیک جون خوب میفهمم حالشو هر بار میشنیده که فلانی به فلان کار اشراق داره و احتمالا تلاششو که به روی خودش نیاره چه چرتی شنیده
پرسید : داری چکار میکنی کتاب مینویسی نه راستش من دوست دارم بلاگ بنویسم هردمبیل و آسوده و بی خیال و بی آغاز و بی پایان و غیر خطی- درست مثل تلفن که یهو دیگه حرفم نمیاد و تموم میشه گفتنی هام که تو ذهنم بوده و بی هوا مکالمه مون رو قطع میکنم- و البته بی غلط نگارشی و انشایی!!؟ این که نوشتم ذات پارادوکسه
بعد از روزه سکوت نوبت کلام بی امانه
گوگل ریدر چنه؟ و یه توصیه : قبل از اینکه دهنتون رو باز کنید گوگل کنید و اینو آویزه گوشتون کنید وهفت هشت ساعته دارم دیوانه وار و مورچه خوار و کنددددددددددددددددد اینجا مینویسم بسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسه
وای این زنگ دائم و ممتد تلفن چقدر گوش خراشه چرا کسی بهش جواب نمیده روزی روزگاری در امریکا و موزیک متنش چقدر عالیه و محشر و شاهکار و بی نظیر-یادم باشه با خودم ببرمش که هی گوشش بدم- و هنوز درست مثل اولین باری که شنیدم حس خوبی بهم میده و فلاش بک زیبای فیلم از دریچه ی در و دنیرو و ظاهرا جنیفر کانلی نوجوان و نودلز و پگی فاحشه ی خندان که خودشو به کیک خامه ای توت فرنگی میفروشه و دبورای مغرور و تناقض آشکار عشق و هوس. سو لتس سی ده مووی اند استاپ یوز تو رایتینگ
دلم میخواد دوباره ران لولاران رو ببینم و کتاب یگاته ریچارد باخ رو بخونم اگه اسمش درست یادم باشه یکی ارزش و اثر هر لحظه زمان رو یادم داد و یکی نقش موثر انتخاب رو ، چقدرم ربط داره به این فیلمی که دارم میبینم و چیز هم مینویسم
من یه آنتی ویروس آنتی اسپم برای ویندوز ویستا آرزو میکنم
بعد از چند لحظه تامل روی پابلیش و درفت ، بفرمایید چای داغ و مردم شناسی در باب عجولان هیجان انگیز و شلوغ کن و مشوش

۱۳۸۶ دی ۱۲, چهارشنبه

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد
ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟
چهل روبل
نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد
دو ماه و پنج روز
دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا»نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد. و سه تعطيلي… «يوليا واسيلي‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد . سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا»بوديد فقط «وانيا »و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد . دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد… آن مرخصي‌‌‌ها… آهان… چهل ويك‌‌روبل، درسته؟
چشم چپ«يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت
و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم. موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد . پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم .در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد
و « يوليا واسيلي‌‌‌‌‌‌اِونا » نجواكنان گفت: من نگرفتم
امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام . خيلي خوب شما، شايد از چهل ويك بيست و هفتا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند
چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره
من فقط مقدار كمي گرفتم .در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بيشتر
ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم .سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … يكي و يكي
يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .به آهستگي گفت: متشكّرم
جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق
پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟- به خاطر پول. - يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟
در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند
آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده . ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان درنيامد؟ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟ لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است
بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم . براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود
آنتوان چخوف
منه مبارزه طلب از جنگیدن خسته ام ودر واقع مدتیه به این باور رسیدم که جنگیدن بی معنیه و چیزی که از جنس آدمه نیازبه جنگیدن نداره و اصرار بی معنیه و میدونید انگاری یه سامورایی ازشمشیر هاتوری هانزوش دست بشوره ، نجنگیدن هم در ذات من نیست و لذت جنگیدن بی شک بیش از رها کردن و نجنگیدنه اما من خسته ام شدید خسته ام و هرجا که منو ببرید و بدونم آرام خواهم بود باهاتون میام ، توان چموشی و سرکشی ندارم و یه دسته گل نرگس و یه بستنی ناخوانده منوبی نهایت شاد میکنه
عجب ذهن و حال پریشان و بی ثباتی ، فقط کافیه منو ازاولین پست امروز تا الان بخونبد که ببینید این موج رو در من ، اما خوب به قول سیریوس وقتی آدم به این سطح از آگاهی میرسه که موج رو میبینه یعنی امیدی بهش هست ، خوب میشه
وشاید کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ و... و
این خان دایی ما هم امروز رادیو خورده اما خوب خوشبختانه روی موج خوبیه ومن سر در مونیتور هر دو سه دقیقه یه بار میزنم زیر خنده مثلا الان به پپر گیر داده سره اینکه خاطره اون ، ترم فعلی زبان اوناست و دلش شکسته وشاه مسعود میره مکتب وکتابها اونقدر عوض شده که پپر دیگه نمیتونه بخونه و انتقام میگیره ازشو... بعد هم خیلی معصومانه به من نگاه میکنه و میگه شما فقط گاهی شیطونید؟ پاینده باشی خان دایی ودرود بر یو 88 و چهارشنبه ها وآقای معلم که نیست ومن که محافظه کارم!؟ و گند زدم و هنوز اینترویو نرفتم و قول میدم هفته دیگه چهارشنبه برم و اگه نرفتم حق شماست که باهام دعوا کنید و بهم بگید ترسوو تنبل و لعنت به این آی ای که رفرش شد و هر چی نوشته بودم پرید ومن که امروز همش از شرکت معظم و خان دایی و پپر و ناهار با ساروچکا وشاه مسعود وعلامت سوال قد بلند و شیخ گفتم وروابط مهوم و حیاتی اینجا و اووووووه امروز سیریوس بهم زنگید و این یعنی درسته که ما باهم حرف نمیزنیم اما همیشه حواسمون پیش همه و سیریوس مهربون دلش برام تنگ شده و زیبیک جون که از وقتی رئیس شده من همش بهش میگم به درد نمی خوری و نمی دونه چقدر به درد می خوره هر بار که من اینو میگم
یه بار پست مینویسم ان بار ویرایشش میکنم بسه بچه بروووو سره کارت
در بعضی نقاط تهران از صبح چهل سانت برف اومده و گرگ چند نفرو خورده(این فرمایش خان داییه ) وآهنگ برف فرهاد از صبح هی اینجا تکرار میشه
یاد قدیم ها افتادم وقتی با خنده بهم گفت : میخواهی اینجوری رانندگی کنی بکن ولی روی من حساب نکن
به نظر شما این یه خاطره عاشقانه است؟
چرامن درس نمیگیرم چراسکوت نمی کنم وقتی بدیهی یه که ممکنه کنایه دیگرانو به هم با یه زمینه قبلی ندونم و یه اظهارنظربیپ بکنم
یه تاپ طلایی پوشیده با یه چکمه طلایی ویه دامن طلایی صورتشم چون نتونسته طلایی کنه اکلیل زده یا اگه دیر کرده تو چرا خوشحالی چرا داری میرقصی ... گوش کنید استندآپ کمدی های نبوی رو
عجیب مصرم برای استخر رفتن و آی دید ایت حتی تنهایی
آقای گل فروش مهربون ما که اصلا هم پیر نیست کشف کرده که من همه حقوقمو گل میخرم وراستش من از این نظر لذت بردم و یه آقای فکل کراواتی منو در حال قربون صدقه رفتن و ذوق کردن برای گلهایی که خودم خریده بودم دستگیر کرد در حالی که لابد چشمام از خوشگلی گلهام برق میزده وداشتم ارادتم رو خدمتشون عرض میکردم! لابد با خودش گفته این دیگه کیه ، لطفا این جمله آخرو با لحن شاملو بخونید در شازده کوچولو .دنیای یه گل فروش میتونه چقدر کوچیک باشه که با حقوقش میشه هفته ای یکی دو دسته گل نرگس خرید وچند دسته میخک مینیاتوری سرخ و... که عجیب خوشبو بودن
دمیشاره لالا میگه من یه آدم ایده ال گرا و رومانتیکم که توی کودکیش ، از دست دادنو درک کرده و اثر بی تربیتی روش گذاشته که تا امروز هم باهاشه ، یه ترس بزرگ برای لنوچکای سه ساله کوچیک ولذا من یه بغل گل میخوام زیاد باشه لطغا خیلی زیاد خیلی خیلی زیاد اونقدر که دستام به هم نرسه و دمیشارف یادت باشه تو توی کله ما نیستی و توی پستوهای دل ما ، هر کسی اونقدر که میخواد حرف میزنه
لالا میگه آدم توی استخر بی حیا میشه و راست میگه باید فیلم گرفت از این خانوما انگار رفتی ساحل لختی ها ، توی بهترین حالت تاپ لس ان وچه هیکل های معرکه ای هرچی چاق تر بیحیا تر
من میخوام رسما همینجا یه نفرو تهدید کنم : ببین یه نفر اگه من سکوت میکنم رعایتت میکنم اصلا معنیش این نیست که نمیتونم دهنتو بیپ کنم منو نرسون به جایی که روی سگم بالا بیاد تو که جوجه ای گنده تر از توهاش به ... استغفرلله
توجه کنید که چقدرانگیزه میخواد صبح روز جمعه در حوزه علمیه خواهران لینوکس درس دادن
این پست حداقل ماله دو شب پیشه که الان با دخل و تصرف و گوجه اضافه پابلیش شده و من الان دیگه اصلا میلی به تهدید یه نفر مذکور ندارم و چون طبق فرمایش بهملولا وقتی خوابم میگیره دیگه هیچی سرم نمیشه ، نشد پابلیشش کنم و لازم به ذکره من بعد از کلی دوندگی در شرکت معظم و شنای ضربتی و دیدن یه فیلم رومنس درپیت از برازنان و جولیان مورساعت دو نصفه شب دیگه هیچی سرم نمیشه
وقتی میل بلاگ نویسی در آدم افزایش پیدا میکنه هر اتفاق و حسی تبدیل به یه پست بالقوه میشه که فقط بعضی هاش به پستیت میرسه و پا به عرصه هستی بلاگانه ما میذاره تا سیر حرکتشو شروع کنه و از ما گذر کنه و فراتر بره ودراین دنیا و دهکده مجازی جهانی بشه و تا آینده مجهول ما مکرر و اسباب دست فرافکنان
راز میگویم و از گفته خود دلشادم ، ناهاری صرف شد همراه با پرده دری های بی پایان در باب شما همتان وکج سلیقه گیتان و خوبیتان ودعای خیری بدرقه رابطه تان ودل دادن و گرفتن یک شبتان
بلوایی برپا کردممممممممم میان سه تن دوست- محض مزاح- در باب میان آسانسور ماندن که بر شما عیان گردد و آگاه باشید که ملول دوور کلوز رفیقان نارفیق بود نه اقبال چموش شما
و تبریک و تهنیت بر شما جهت پیشگویی قهرمانانه تان من باب تعطیلیه روزآدینه به مدد برف و بوران

خدا رحم کنه به شما و من وقتی من با رادیویی در هنجره ام از خواب بیدار میشم و همه جا رو به هم میریزم و تک تک گاف های شما رو به روی مبارکتون میارم و الان دعای" زیپی بر دهان من" بر تک تک مسلمین جهان واجب کفایی ست.راستی کفایی کدوم بود همون که یه تعدادی کافیه ویا بر همه واجبه
عشق منی منصفانه و وقتی میخونمت خیلی بهم خوش میگذره و پشت مونیتور با خودم تنهایی هی میخندم و همه به صورت یک انسان دری وری و بیپ نگاهم میکنن و وقتی نمی تونن جلوی خودشونو بگیرن میگن خیلی میخندین خانم پ و یا به طور عجیبی نگاهم میکنن درست مثله یه علامت تعجب بزرگ و بلند و شایدم علامت سوال و نثر خوشگلو قرتی و ته ته فکرایی که توی کله ات میچرخه رو دوست دارم و حتی وقتی خیلی خارجی شدی و فقط اون استخر مهم در اون مجموعه مهم تر رو میری و هی میری در پیچ استخریانی که من تک و تهنا مجبور بشم- میفهمی مجبور- دیوثی رارندگی کنم وعین خلها در استخر شنا کنم انگار دنبالم کردند وانگاری وظیفه مقدس من ان بار عرض استخر رو رفتن و برگشتنه و بعد به خودم بگم هی اومدی ریلکس بشی تیک ایت ایزی ومن باهات جهنمم(یادته چطوری به ترک دیوار و اتوبوس دو کاسته توی اون برف زیر پل سید خندان میخندیدیم) و راستش بیشتر عاشقه تم تا شاکی لذا تا بگی ، بازم به جهنم ، باهات میام اون استخره مهمتون با اون عدسی های سوسپانسیونش که همه جوونه زده با زرچوبه حل نشده و باید با تور عدس هاشواز اعماق ظرف شکار کنی و منصفانه یادم بنداز از مانوچکا برات تعریف کنم که تا منو میبینه میخواد بیاد توی ماشینم و عرض خیابون رو میجهه در حالی که دست من و مامی شوگرفته ، که یه کم از سره صمیمیت پشت سره فک فامیل من شکایت میکنه ومنم بهش حق میدم و بهش میگم که مانی عشق آخرین منه مخصوصا وقتی با اون لبهای همیشه خیسش منو ماچ میکنه و من از خوشی لبریز میشم و محظوظ ویه سوال چرا من تازگی بد دهنی میکنم ؟؟