۱۳۸۷ تیر ۲۸, جمعه

من با خود در تعارضم.من عظیمم.من شامل چندینم

والت ویتمن
خوب مینوازد ، صدای گرم وخوشی هم دارد و دوستی میگفت قطعه آخرش به آبلیموی بعد از ت ریاک میمانست ! اما ساز زدنش در محافل دوستانه مان برای من یادآور رابطه ی انسانیست که یک روزه با بسم الله الرحمن الرحیم شروع نمیشود یا کسی برایش تیتراژ تهیه نمیکند. یک روز درست در میانه اش هستی و یک روز هم میبینی که تمام شده و برگی دیگر از تجربه هایت

۱۳۸۷ تیر ۲۷, پنجشنبه

فرصت دوباره اگر دست بدهد هم آنچنان چنگی به دل نمیزند. من چشیده ام. مزه ی تکرار میدهد و تلاشی عبث که نشد و نمیشود
پ.ن. انتخاب با ماست

۱۳۸۷ تیر ۲۲, شنبه

بمانی

آرزوهایمان را ، رویاهامان را بخواهیم و هردم برایشان تلاش کنیم اما برایشان نجنگیم که من باور دارم آنچه با جنگ بدست آید از جنس ما نیست

به تلخی اسپرسو، به سپیدی برف

اینروزها آنچنان دل نازک شده که من هرچه میگردم درپس چهره ی اندوهگین و هق هق های گاه و بیگاهش آن عموی پزی ام را که عمری از مدیران ارشد دولتی بود وبا شنیدن هرنظر مخالفی از فرط عصبانیت سرخ میشد و عاشق ژست بزرگتر فامیل بودن بود و همیشه فقط با دختران جوان و زیبای اطراف چاچا میرقصید و فقط در گیلاس کریستال مینوشید را باز نمیشناسم
برای دردی که در دل دارد و در وجودش لانه کرده غمگینم .گیرم همراه زندگیش هر لحظه از زمان کوتاهش را غنیمت میشمارد و او هم فقط در پی شیرین تر کردن هر لحظه ی همسرش است و تلخ این که هر دم فرسوده تر میشود
راستش اوایل باور نداشتیم که از پسش برمی آید اما
بدان اینروزها بیشتر دوستت دارم ، دمت گرم و سرت خوش و دلت هم اگر چیزی مانده باشد برات
میدانید دیگر همه ی روح من مصور است ومن خسته ام و شادمان وخرسند که چندیست شاید چند روزی که رگبار نا ملایمات که برسردوستانم و نزدیکانم از هرسو باریدن گرفته بود آرام شده است و من هم که جایی اعلانی نداده بودم که میتوانم همراهشان باشم – که اگر رها کنم این روح منقبض شده و به بند کشیده را توان کشیدن بارخود را ندارم– فراغتی یافته ام که رویاهای روزهای اخیرم را آرام پی بگیرم و انتظارشان را بکشم که بخش عمده شان از دست من خارج است و شاید میخواهم منهم مثل مهمنه بانو به فکرنکردن هم فکرنکنم! منی که همیشه میفهمیدم این کتاب را و این بانو را و نقشش هرگز ازخاطرم محو نشده بود و اینروزها که دوباره پس از سالها میخوانمش همچنان با همه وجودم با جمله هایش احساس غرابت میکنم
پ.ن.1.نوشته های من چون روحم سیالند
پ.ن. 2.نه نه احساس قرابت میکنم
بازهم د مومنتس آو تروس و من که نمیفهممشان که در این شوها شرکت میکنند؟!گیرم تاپ تی وی شوی این روزها باشد و یاد آن فیلم از ساندرا بلاک میکنم که درشویی اینچنینی و گیرم مجازی در آن زمان با حیرت با رابطه همسرش و دوست نزدیکش مواجه شد و همه هم برای صداقت آنها هورا میکشیدند !ومن فکر میکردم که این اوج بزدلی و پستی است . دو نفرکه با جسارت مسئولیت عشقشان را بدوش نمیگیرند و یا دزدانه دوست میدارند .من نمیفهمم کسی که در خصوصی ترین لحظات زندگیش اعترافهایی اینچنین نکرده است چرا بهترین لباسهایش را میپوشد وساعتها با دقت تمام به خودآرایی مینشیند که برای عالم و آدم رازهایش را فاش کند !آخر که چه ؟مگر بارشان سبکتر میشود وقتی به جای یک جفت گوش میلیونها گوش میشنوندشان ؟آیا همه این بازی ها نوعی ای خودنمایی است؟آنهم در رسانه ی عمومی امریکا! آیا این تنها بهانه ای نیست که شانه خالی کنند ؟ باور کنید نمیفهمم که یک نفر اینچنین حریم شخصی اش را با هیجان قمارکند!؟
سرنوشت غم انگیزیست که در چهل سالگی بفهمی که مادرت هیچ کس ات نیست و خواهرت همه کس ات است و مادرت هم وپدرت همان پدربزرگت است و تو هم فرزندی دیگر از این تراژدی اجتماعی هستی . حتی اگرجک نیکلسون باشی

۱۳۸۷ تیر ۲۱, جمعه

راستش من به محقق شدن وعده های شیرین و هوس انگیزاخیر دلبستم

۱۳۸۷ تیر ۱۳, پنجشنبه

برای خودم پنج تا خیار خنک و تازه و تپل میشورم و با نمکدان کنار لپتاپ میگذارم و به لذت پیش رویم درترم تابستان دانشکده فکر میکنم و دانشجوهای پرشروشور وبه خودم میگویم بی شک تجربه ی من با او در کلاسهامان فرق خواهد داشت و میدانم که این دو کلاس از او انرژی فراوانی خواهد گرفت
به یاد گوشهایم که مثل یاران اولیس در سفر بازگشتشان موم اندود شده وسفر پیش رویم اگر دست بدهد و مسافرهامان وسوغاتی های بی خودی و وظیفه ای و برای خالی نبودن عریضه ای شان می افتم و سعی میکنم به خودم بقبولانم که به جای ورجه وورجه مداوم ، امروز را با آرامش تا پیش از رسیدن شب پای نت بگذرانم و از وظیفه ی مقدس شنا و آفتاب دست بکشم و باور کنید سعی میکنم که طفره بروم هرچند میدانم میل شنا در من از تنبلی قویتر است
من یاد گرفتم که به هیچ قیمتی نباید نشست
و اعتراف میکنم که حرکت مداوم برای من راه فرار است
دیشب آنچنان غرق خواب بودم که با چندین بار خواندن پست قبل موفق به ویرایشش نشدم و فقط میفهمیدم که میلنگد سو

ناگهان حس شادی میکنم که هنوز خیارهایی به تلخی تمام میشود ! و فکر میکنم ای کاش این شهر بزرگ کمی امن تر بود که بی دغدغه و استرس بتوان گاهی از سر میلی یا هوسی نیمه شب را در آن به تنهایی با یک موزیک خوب رانندگی کرد آخر من به بزرگراههای خلوت و باران خورده ی تهران دلبسته ام هرچند هنوز بی تابم ازپیوند خیابان ها و خاطراتم

پ.ن. 1 پارکینگ ریموتی شاید کمی تسلای خاطر باشد
پ.ن.2 اثر مکانها در من ماندگار است ،اما اشیا بی اهمیت و فانی اند
ناگهان حس شادی میکنم که هنوز خیارهایی به تلخی تمام میشود ! و فکر میکنم ای کاش این شهر بزرگ کمی امن تر بود که بی دغدغه و استرس بتوان گاهی از سر میلی یا هوسی نیمه شب را در آن به تنهایی با یک موزیک خوب وسرعت بالا رانندگی کرد آخر من به بزرگراههای خلوت و باران خورده ی تهران دلبسته ام . هرچند هنوز بی تابم ازپیوند خیابان ها و خاطرات

پ.ن. 1 پارکینگ ریموتی شاید کمی تسلای خاطر باشد
پ.ن.2آنچنان که اثر مکانها در من ماندگار است ، اشیا برایم بی اهمیت و فانی اند

۱۳۸۷ تیر ۱۲, چهارشنبه

کمی هم به خودمان درجه بدهیم

تقریبا سه ماهه که من گوشی جیگرمو- که مجبور شدم با چشم گریان در عنفوان جوانی بفرستم تعمیرگاه - پس گرفتم و با تاسف بسیار تمام کانتکت هایی که من با خون دل طی 6-7 ساعت کار مداوم وارد کرده بودم پریده بود و از اون به بعد من با اصرار تمام از وارد کردن مجدد دیتام سرباز زدم .حالا از سر گشادی یا هرچی واقعا نمیدونم اما من همین مقاومت روسالها پیش در مقابل دیتا انتری مجدد ارگنایزرم هم که باطریش - به یه دلیلی که واقعا یادم نیست - پرید به خرج دادم و یا در مورد پی سی ام توی شرکت که حاضرم هر کاری بکنم اما ویندوزش رو عوض نکنم اونم منی که هفته ای یه سرور جدید آپ میکنم ! خلاصه که به تمام شگردهای لازم در این راستا دست زدم اعم از اینکه یه سری شماره رو حفظ کردم و هر بار شماره ی آدمی که باهاش کار دارم رو از یک دوست یا آشنای مشترک که به هر دلیلی شماره اش رو به خاطر دارم میپرسم یا در جواب اس ام اس ها مینویسم - البته با گردنی کج - ببخشید شما و راستش کمی هم محظوظ میشوم . درست مثل همون لذتی که شما یه نفر رو میبینید و انگاری غریبه ای بیش نیست وادارش میکنید خودشو دوباره و دوباره معرفی کنه و شما در کمال خونسردی سر تکون میدید که آها یادم افتاد و به خودتون برای بازی کودکانه اما بیشرمانه تون لبخندی زیر زیرکی از سررضایت میزنید. خلاصه که این مقاومت ذهنی من کمی هم گران بوده چون یک تماس و یا اس ام اس مرا به فرد مورد نظرم نمیرساند و بی شک من حتی توانایی به خاطرسپردن شماره ی نیمی از دوستانم را هم ندارم و البته به یکی ازامکانات بی پایان موبایلم هم برای سورت کردن اطلاعات پی بردم اما فارغ از تمام زمینه چینی های بالا ، امروز روش مقابله ام بی نظیر بود و البته تنبلی مالک تلفن ما برای تعویض آدرس قبض موبایلش که مرا به شماره اش رساند بی نظیر ترو حافظه ام که همیشه قبض موبایلش را دیده بودم بی نظیرترین و من یک بار دیگر جستم ملخک بدون نیاز به رجوع به گوشی سابقم و بسی خرسندم
و

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر
که یک جو منت دونان به صد من رز نمی ارزد