۱۳۹۰ شهریور ۵, شنبه

کی باید ترک کرد؟

من مدتهاست سیگار میکشم و صادقانه بگویم به یک دلیل ساده هرگز به فکرترک آن نبودم، راستش در واقع سیگاری نبودم (مگر یکی دو ماه اخیر) که ترک آن و اثر مخربش روی بدنم، دغدغه ذهنی ام باشد، حتی سیگاری بودن مسئله ام بود یا باید و نبایدم وقتی سیگاری میچسبید. اما امروز میدانم که شاید روزی به بایدِ ترک سیگار برسم، شاید به خاطر سیگار ویتامین سی و ای بخورم یا قرص فیلان و بهمان که ریه ام کمتر آسیب ببیند، حتی روی بازویم پچ فیلان بچسبانم یا سیگار شارژی یا آدامس بهمان بخرم، فقط هنوز به آن روز نرسیدم. اما به زعم من نکته اینجاست که آدم گاهی نمیفهمد به رفتاری عادت کرده است که بخواهد آنرا ترک کند یا نکند
اینجا اما میخواهم در باب عادتی که میدانم آزارم میدهد اما هنوز به آن چسبیده ام بنویسم، عادتی که میدانم و میبینم که دوستانم هم آنرا چون باری به دوش میکشند، عادت مزخرف و آزاردهنده ی مدرن یا به صورت غیر واقعی منطقی دیدن، روشنفکر بودن، بدون استثنا به تلفن اکس ها از هر جنسی پاسخ دادن، همیشه با ظرفیت بودن و همیشه لبخند زدن به روی آدمهایی که به خاطر سابقه رابطه مان حضورشان آزارمان میدهد، تلخ است، سخت است یا لااقل خوشایند نیست
فکر میکنم من یکی بیشتر در وجهه و پز آدم آزاد بودن گیر کرده ام، آدم دنیای امروز که میپذیرد ما به فیلان فنا رفتیم و تمام شده ایم اما میتوانیم به روی هم -گیرم با زحمت و مصنوعی- لبخند بزنیم و بگذریم تا روزی واقعن داستانمان برای تک تک مان تمام شود، گذشته شود، خاطره شود
من همیشه آدمی بوده ام که کسی را از زندگی ام حذف نکرده ام، جای آدمها را عوض کرده ام اما همیشه حالشان را پرسیده ام، خودم را وادار کرده ام که با لبخند از رابطه های جدیدشان بپرسم و راستش همیشه آزار دیده ام از فشاری که به خودم تحمیل کرده ام و آن چیزی که آزرده ام میکرد عشق یا مهری ناتمام نبوده است، تلاشم برای عادتی رفتار کردن بوده است، انگار نه انگار سامتیگ هپند. بگذریم که معتقدم بدتر/سخت تر از عادت من آن است که آدم ها را در وضعیت سابقشان در زندگی امروز نگه داشت و نگذاشت که به گذشته بپیوندند، بار رابطه گذشته را زمین نگذاشت، انرژی لازم را برای آدم بعدی ذخیره نکرد، جایش را باز نکرد
دوستانی دارم که واقعی تر بوده اند، با خودشان صادق تر بوده اند، درگیر این بازی نشده اند و به نظر آسوده تر میرسند، گاهی حتی من طرف خشمشان بوده ام، خشمی که با فاصله برطرف شده است و همانطور که قبلن نوشته بودم روزی دوباره، ساده سراغ هم را گرفته ایم، احوالی پرسیده ایم و نه اینکه تنها در فیس بوک و امثال آن، صفحه هم را ببینیم
خلاصه آنکه به نظر من تمام این چرندیات عادی شدن، عادی بودن یا لطف کوچکی کردن، درست فردای روزی که دیگر با کسی که روزی در زندگیمان نقشی یکتا یا ویژه داشته است، نیستیم یا دوست بودن با کسی که امروز همراهِ معشوقِ دیروز یا امروز ماست خلاف طبیعت یا لااقل فرهنگ ماست
به خودمان و روحمان آسان بگیریم و بگذارم گاهی هوا بخورد. بگذارم زمان بگذرد. عادت های آزاردهنده را میشود ترک کرد هرچه که باشند یا به هر دلیل که بوجود آمده باشند
پ.ن.1. لازم دیدم یادآوری کنم من طرفدار پاک کردن هیچ کس نیستم که بخواهیم یا نخواهیم در دفتر زندگی مان ثبت شده اند و آنجا حضور دارند و این حذف کردن همانقدر غیر واقعیست که آن لبخند، مگر شدنی نباشد که نباشد
پ.ن.2. به زبان دخترکان رومانتیک تازه بالغ که بگویم: آنور دنیا هم اگر از دوستی تد و رابین و بارنی صرف نظر کنیم حتی نویسنده های فرندز هم دلشان نیامد که بعد از ده سال دوستی و دوری و بالا و پایین شدن، ریچل بدون راس به پاریس برود و به سادگی فقط دوست بمانند

در این دانشگاه سایت ها و چشمها مجهزند

بیشتر از 5 سال است که درس میدهم، درس دادن برایم لذت بخش و خسته کننده است! اما هنوز بیشتر میخواهمش. خودم را استادی خوش روحیه میدانم اما یکبار که سپهر سر کلاسم نشست گفت زیادی جدی ام
این ترم برای اولین بار مجبور شدم با صدای بلند از یکی از بچه ها ( بچه که چه عرض کنم مرد جبهه و جنگ است) بخواهم که از کلاس بیرون برود. کنترل اعصاب و روانم را از دست داده بودم، شاید 5 تا 10 دقیقه طول کشید که درس را از سر بگیرم. چرایی اش آنقدرها مهم نیست، آخر ماجرا هم که استاد بخشنده ای بودم، اما این میان برخوردم با رئیس حراست نقل کردنیست.
میانه را گرفت، هم من مقصر بودم هم دانشجو، من نباید به دانشجو اجازه بازگشت میدادم چون باقی دچار سو برداشت میشدند (پرو) ولی دانشجو هم مرد جنگ بود و بزرگتر و مراعاتم بدی نبود و بلا بلا بلا. از من خواست دانشجو را در دوربین نشانش بدهم، نشان ندادم، گفت تذکر میدهد اما بیشتر به من تذکر میداد، حرمت استاد و حجاب در هم پیچیده بودند.همان جا بود که فهمیدم چرا روز دوم تذکر گرفتم که دانشجوها را به نام کوچک صدا نکنم! تا آنروز تک تک بچه های کلاسِ اولم را به چشم آمارچی سنجیده بودم و دوربین از چشمم دور مانده بود
جالب اینجاست که دوربین را فراموش کردم، یادم رفت باید با حجاب و زیادی متین باشم و این صد بار مهم تر از اراجیف/درسهایست که سر کلاس به خورد بچه ها میدهم، آنقدر مهمتر که وقتی سرفصلها را خواستند به خودم زحمت ارسالش را هم ندادم و کسی هم پیگیرش نشد. حتی بعد از دیدار مبارکمان، آمارچی را هم فراموش کردم، تا امروز که مسئول آموزشی چیزی آمد خواهش کرد عینکم را از روی سرم بردارم. حتی یادم نبود عینک آفتابی ام روی سرم مانده، بیشتر گرم سوالات نهایی، حساب بانکی و گودر بودم. چشم آقای مهم اما همه جا گشته بود، از لاکهای جیغ ام گذشته بود ولی عینکم را تاب نیاورده بود. این چشمها آدم را لخت میکنند

پ.ن. میدانید دوربین درست پشت سرم است و من پرو سرجایم نشستم و گودر میکنم و فقط برایش دست تکان ندادم. لابد این نوشته را زودتر از شما خوانده است، فکر میکنید از نثر من خوشش می آید؟

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

در مدح و ستایش دوستی

برای من دوست آدم مهمیست، اینرا از پدر مادرم یاد گرفته ام. بابا همیشه در هر مقطع تحصیلی ام میپرسید چند تا دوست داری، بعد من میگفتم فیلانی و فیلانی و فیلانی، اوهم رابطه ام را با تک تکشان برایم تحلیل میکرد. اصرار داشت که باید دوست صمیمی داشته باشم. داخل پرانتز بگویم بابا گاهی زودتر از مامان حال مارا میفهمد، تنها یک کلمه کافیست که دستت را بخواند، مامان به حرفهای ما بیشتر اعتماد میکند و گاهی گمراه میشود، بگذریم. تازگی ها بابا دیگر نمیپرسد چند تا دوست داری، شاید میداند برای من هم دوستی ارزشمند است و در ضمن وقتی میگویم فُلانی، سابقه ان ساله اش را میشناسد
دوستی اما دوطرفه است، آدمها تغییر میکنند، شرایط عوض میشود و رابطه ای که دیروز خوب و آرامبخش بود امروز تنش می آفریند و نکته اینجاست که طرفین درگیر در رابطه چقدر دوستی شان را میخواهند، چقدر برای استحکام و ماندگاریش تلاش میکنند، چقدر دوستشان را دوست میبینند یا دوست میخواهند. نگاهشان به آدم روبرو چقدر عوض شده است، خواسته هاشان از دوستیشان چیست، چقدر با هم و با خودشان صادقند و در آخر چقدر برای حفظ آن تلاش میکنند
دوستی را نمیشود یک تنه نگه داشت، گاهی سخت است که دوست دیرینه ات را دور ببینی، اما این حقیقتیست تلخ که همه همیشه نمیمانند و نکته اینجاست که گاهی بهای حفظ وضع پیشین زیادی زیاد است، باید خودت نباشی، باید به خودت سخت بگیری، باید آوانس بدهی و آخر هم نمیشود که نمیشود. من فکر میکنم بقای رابطه به خواست و تلاش طرفین وابسته است، آنها که بخواهند و بتوانند میمانند، نمیشود فُلانی همیشه همان بماند که روز اول بود، باید تغییر را پذیرفت، شاید بهای تغییر پایان دوستی باشد و شاید روزی دوباره دوستی قدیمی گوشی تلفنش را بردارد و احوالی بپرسد و سالهای دوری را تا کند، انگار دیروز با هم از همه چیز حرف زده اید

۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

Distraction yes or no



فکر کنم از عید سال 89 شروع به دیسترکت کردم، خسته شده بودم از غم هرروزه ام، تاب گریه و اندوه برایم نمانده بود. شروع کردم به موسیقی دری وریِ هپی گوش کردن. تیمزی به لالا یک سری موسیقی داده بود و فکرکنم اسمشان را گذاشته بود مود چنجر، همواره صدای ساسی مانکن از ماشینم می آمد، استتوس مسنجرم، دیسترکت یورسلف بود، فیلم های تینیجری میدیدم، فکرکنم، کتاب "زندگی جنگ و دیگر هیچ" را هم همان موقع ها خواندم، برعکس هرچیزی که یادآور اندوه بود را حذف کردم، از کتاب تا عکس و موسیقی و فیلم و حتی آدم ها را
اینروزها اما فکر میکنم ضمیر ناخوداگاهم وظیفه مشغول کردن ذهنم را به عهده گرفته است، دیگر تلاشی برایش نمیکنم، جایی جار نمیزنم که دیسترکت خوب است، دیسترکت کنید. انگار دیسترکت در وجودم نهادینه شده است آنقدر که اینبار باید به خودم یادآوری کنم که باید با خودِ خود زندگی و تنهایی ام مواجه شوم، از اینکه اشکهایم جاری شود فرار نکنم، نه برای آنچه از سرگذراندم به خودم آوانس بدهم نه اینکه هرروز خودم را سخت تر از دیروز قضاوت کنم
دیسترکت برایم کلی نخ از اینجا و آنجا باقی گذاشته که هنوز به زندگی ام وصل اند و ذهنم را شلوغ تر(و نه آرامتر) کرده است. فکر میکنم زمانِ بازی بازی با ذهنم گذشته است و باید به یادش بیاورم که روی من و زندگی من تمرکز کند، که گره هایش را باز کند نه اینکه این کلاف سردرگم را بیشتر به هم بپیچد و هر بار برای بازکردن یک گره، گره دیگری به آن اضافه کند
پ.ن. فاصله فکرکردن، آگاه شدن و به نتیجه رسیدن، تصمیم گرفتن و در نهایت عمل کردن چقدر است؟
فکر میکنم گاهی به سال میکشد

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

No matter what!



مدتهاست که بزرگترین دغدغه ذهنی ام این است که آیا در همنسل های من زوجهایی پیدا میشوند که کنار هم (به عنوان زوج) پیر شوند؟ آیا من میتوانم جای مادر یا پدرم باشم؟ اصلن چطور میشود 40 سال با یک نفر ماند و کنارش مرد و دوستش داشت؟ مادرها و پدرهای ما چطور یا چقدر برای هم کافی بودند؟
روزی یکی از دوستان مادرم گفت: فکر میکنی ما نمیدانیم که مردانی بهتر از همسرانمان وجود دارند؟ و شاید یک کلمه را از جمله اش حذف کرد، برای ما را. جواب او برای سوال خودش تعهد بود و بس، حرفی از عشق نبود. اما جواب من به سوال ماندن یا نماندن با فرض وجود شرایط لازم (صداقت، اعتماد، مهر بی چشم داشت و...) و نه کافی (عشق، جنس همخوان و ...) برای تداوم رابطه، تنها، انتخابِ ماندن است نو مدر وات
من باور ندارم که یک نفر میتواند تمام نیازهای طرف مقابلش را برآورده کند و با فرض اینکه رابطه ای که در آن کمتر از 50 درصد خواسته های طرفین تحقق پیدا نمیکند رابطه ای سازنده/سالم نیست، آدمهای زیاد 51 درصدی میشناسم که باهم مانده اند! آیا فقط 1درصد برای ماندن کافیست؟
جدایی زمانی برای مادربزرگهای ما گزینه آخر بود و این روزها گاهی گزینه اول، اما سوال من اینجاست، برای آدمی که آنرا تجربه کرده، سرانجام رابطه جدی بعدی چه خواهد بود؟ من که دوست دارم کنار معشوقم پیر شوم، روزی دخترم نوشته هایم را بخواند یا پسرم فیلان کار را انجام دهد، اعتماد و رابطه مطمئن میخواهم، به کجا میروم؟ به کجا میرسم؟ رابطه ام چقدر دوام می آورد؟ و تازه هنوز نمیدانم بیماری، مرگ، خیانت کجای زندگی من سربر می آورند؟

پ.ن.1. لازم دیدم یادآوری کنم کیفیت رابطه یا معیارهای انتخاب و حتی تفاوت تعریف آدمها از کیفیت رابطه موضوع این بحث نیست

پ.ن.2. دوستی به مضمون از بزرگی نقل کرد: باید آدمها را فراموش کرد و اگر نتوانستی باید بدستش بیاوری. به نظر زیادی حقیقت است اما با فرض به دست آمدنش آخر ماجرا چه میشود؟