۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

فکرمیکنم تازگی بلدشده ام که دوباره روزهایم را به شادی بگذرانم یا تنهایی خود را چگونه میگذرانید

اول: دوستی قدیمی اردی بهشتی ای دارم که اینروزها را دوباره با او شب میکنم، پرازشور و تجربه است با دایره وسیعی از دوستان وآشنایان از هررنگی. شاید بارزترین ویژگی اش هیجان و اشتیاق اش به زندگیست. وقتی برنزه و خسته از استخر برمیگردیم انگار منم که سالاد درست میکنم، منم که روی سالاد آب پرتقال تازه و بورانی بادمجان و زردآلو و سیب میریزم، خود من است اما بزرگتر، خودانگیخته تر، پخته تر، هنری تر. درست مثل من، راستگوییِ زیرکانه اش، سلاح اش است نه سپرش. ده سالم که بود دخترجوان خواستنی ای بود، از همان وقتها بود که دلم میخواست من و لالا مثل نگار و سارا دوست و خواهر باشیم (دوست هستیم). استقلال، استقامتش در سالهای تنهایی اش، با خانواده ای هزاران هزار کیلومتر آنورتر مثال زدنیست
بعد: مامان همیشه میگوید که من آدمی هستم پارتنر لازم و میدانم که درست میگوید اما هنوز میلی به ورود به یک رابطه باثبات ندارم حتی در مورد مردانی که در نگاه اول جذابند و با چک لیست من مطابقت میکنند! دلم لذت معاشرت آزادانه میخواهد. تازگی ها به خودم میگفتم که تنهایی دوتا ایراد دارد، بستن زیپ پیراهن و گردنبد ظریف را سخت میکند، مخصوصن اگر خانمی چپل(چاق و تپل، سلام آبت) با ناخنهایی آلان والان باشی. باقی اش خوب است، مثل اولین بارکه خودت موهای درازت را توی حمام قرمز میکنی

بعدتر: دوست عزیزی دارم که دلش را به مردی از دوستانم سپرده است، مرد یکجور خواسته بودش و او جوری دیگر مرد را. آنطور که من میدانم رابطه شان راه نرفت. ماندن میان دوستی جوانتر و دوستی باتجربه تر زیادی بار سنگینی روی دوشم بود و هست. نمیتوانم و نمیخواهم به خاطر دیگری یا گذشته رابطه هامان، دوست هرکدامشان نباشم، اما به خاطر سابقه دوستی ها هم احساس دین نمیکنم. دختر مثل خواهر کوچکم است. بی تجربه است و کله شق. در برزخ دست و پا میزند. از من رنجیده است. نمیخواهد ببیند که آنچه اسباب تشویشش است نه منِ صریح که حقیقت عریان و تلخ زندگیست. نمیخواهد/نمیخواهند با واقعیت روبرو شود/شوند. پشت دیوار غرور سنگر گرفته است/اند وسوال اساسی/نهایی را نمیپرسد/نمیپرسند که جواب، کلید شادی یا سوگواریست و شادیست که میماند و سوگواری بالاخره یکروز تمام میشود
بعد از بعدتر: ویکی شاید موثرترین موجود در دوران گذار زندگی ام بوده و هست، تنها مشکلم اینست که دلم میخواست رنگها را یاد بگیرد یا وقتی برایش آقای باکلاه و آقای بی کلاه میخوانم عکس ها را دنبال کند ولی ویکی خل و عزیز به جای هرکاری دمش را تکان میدهد یا صورتم را خیس آب میکند. یکبار که شایعه شد همسایه های فناتیک ما به وجود سگ در ساختمان اعتراض دارند، یک هفته تمام از کمردرد عصبی و ناخودآگاهم در خانه ماندگار شدم

پ.ن. مثل خر منتظر لالا ام که از پله های فرودگاه پایین بیاد، دلم آنقدر تنگ شده که دیگه حسش نمیکنم، لالا باید بیاد تا دوباره جاری بشه تو روزهام