۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

*سبکی خواستنی بار هستی

بی شک در هر رابطه، فارغ از کیفیت روابط، تجربیات متفاوت و جنس طرفین درگیر، چیزی هست که آدم را سنگین میکند. انگار بهای بدیهی هر رابطه باریست که باید تا انتهای آن به دوش کشید. مینویسم فارغ از هر چیز، چون فکرمیکنم رابطه چه خوب باشد چه بد، چه با هزاران کیلومتر فاصله چه با یک کوچه ، چه مخرب چه سازنده، چه عاشقانه چه با تنفر و کینه، هرچه باشد و تنها اگربتوان نام رابطه بر آن گذاشت، هزینه اش را به طرفین تحمیل میکند. میتوانیم خواهان رابطه باشیم یا خواهان پایان آن، آدم بد قصه یا شاهزاده ی آن، خائن یا خیانت دیده، تنها نقشمان در این بازی تغییر کرده است و آنچه بی تغییر باقی میماند بار رابطه روی دوشمان است

و یک روز ظهر وقتی یکبار دیگر همه چیز تمام شد، تو را که برای ناهار دعوت کردند، لباسهایت را که امتحان میکنی، ناگهان حس میکنی که رها شده ای. میتوانی غمگین یا خوشحال باشی، دل شکسته یا بی تفاوت، اما سبکی و سبکی دلپذیر است

*مترجمی در ترجمه عنوان کتاب میلان کوندرا مینویسد: سبکی تحمل ناپذیر بار هستی

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

یا این نیز بگذرد Free as a bird!

کلاس پنجم دبستان بودم و سپهر چهار سالش بود که لوزه هامان را عمل کردیم. چشم که باز کردم از اتاق عمل به ریکاوری میرفتم، منه جوجه سراغ دکتر را گرفتم که تشکر کنم اما فقط متخصص بیهوشی بالای سرم بود. همه ی فکرم این بود که چقدر کارش را بلد است که تا عمل تمام شد به هوش آمدم و آنها با لبخند به دخترک با ادبی که میخواست از دکترش تشکر کند نگاه میکردند. سپهر که قبل از من روی تخت اتاق عمل خوابیده بود هنوز هوشیار نبود. تعدد آدمهای بالای سرم وقتی به هوش آمدم هنوز یادم هست و بستنی ها و آناناس ها و ته دیگی که ممنوع بود مگرکمی آنهم به شرط ماست و آب خورشت فراوان که به هرحال گلویم را میخراشید هرچند ارزشش را داشت، یادم هست تمام مدت در لباس فرم عمل بدون لباس زیر احساس عریانی میکردم

یادم نیست که کی خوابم برد، سرم روی پای مامان بود. یادم رفته بود اینهمه اشک دارم. تمام راه از وقتی که ازهم جدا شدیم تا خانه را با سرعت پنجاه تا و در سکوت محض رانده بودم. لبهایم به هم دوخته شده بود و ویکی کنارم آرام بود، انگار حالم را میفهمید. مثل این روزهای اخیر ناگهان بیدار شدم اما خانه ام زیادی روشن و شلوغ بود. آخرعادت اخیرم اینست که اگر عصر بیدار شوم خانه تاریک باشد. بابا تمام تنبلی های تعمیراتی خانه ام را درست میکرد و مامان در آشپزخانه بود. ظرف میوه داشتیم و عطر چای تازه دم می آمد. ورژن دلچسب امامه بود در خانه من. مامان خودش را خیلی زود رسانده بود وبابا کمی بعدتر آمده بود. تا رسیدم چیزی قوی نوشیده بودم که بخوابم، سرم داشت میترکید. دلم زیاد لاله و سپهر را میخواست. کمی بعدتر وقتی غذا روی میز بود و تمام شیرها باز میشد به سلامتی روزهای بهتر نوشیدیم و من کم کم خوب بودم اما جای لاله و سپهر هنوز خیلی خالی بود

پ.ن. خودت میدانی که برات بهترینها را میخواهم

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

مولی درایور

مامان مولی شاید مسن ترین راننده خانواده ما باشد. زانو درد مدتهاست که توان رانندگی اش را دزدیده است اما میل به رانندگی مثل زندگی هنوز در ذهنش جاریست. تازگی ها آقای فیلانی گفته بیا امریکا و میخواد برود دوبی یا آلمان ویزا بگیرد و برود، بماند که میخواست کامپیوتریاد بگیرد یا سنتور بزند

هزارسال پیش بابا بزرگ برایش یک پیکان زرد قناری خرید که با همان، کنار کامیونها در جاده رانندگی یاد گرفت. بابابزرگ هم که ظاهرن به راننده خوشگلش اکتفا کرد، هرگز رانندگی نکرد. مامان مولی با خنده میگوید یکبار پشت رل جای هایده به یکی امضا داده و افتخارش این است که همه جای ایران را با قناری اش گشته است. اینجور که میگوید زندگی اش را دوست داشته. تازگی ها یکروز عصر رفتم که ببینمش. فکر میکرد شش صبح است، شاید دو ساعت خوابیده بود. میگفت سیر خوابم و دارم فکر میکنم هنوز باید تا صبح بخوابم

همه اینها را گفتم که بگویم خواب دیدم روی پل کریم خان سوار تاکسی شدم و دیدم مامان مولی سرحال راننده تاکسی است. به گمانم یک روسری کوچک پشت گردنش روی موهای کوتاه وسفید ومجعدش گره زده بود، گفت که مردهای خانواده را "آف آو د جاب" کرده است و دو میلیون تومن چک حقوق بابابزرگ را وثیقه گذاشته و تاکسی گرفته رویش کارکند. چهارصد تومن کرایه گرفت وخندید و رفت

پ.ن. همین روزها میبرمش که یک دوری با ماشینم بزند

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

دو تا از هزارتا

دامن قری نرم و نولوکم را تا روی سینه ام بالا میکشم، کش دامن سینه هایم را پخ میکند اما آزارم نمیدهد، بدنم آرام میگیرد. آرام میخواند: کمی آهسته تر زیبا، کمی آهسته تر رد شو*. فکر میکنم که بالاخره تمام شد و آسانتر بود از تصورم و انسانی بود و انگار دیگرانی که میدیدند، نمیفهمیدند مارا که آنجا چه آرامیم. میخواند: خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن و دلم میرود، رشته افکارم پاره میشود، صدا را کم میکنم. جایی ته گلویم تلخ است و تلخیش با هیچ نوشیدنی نمیرود. میخندیدیم و گپ میزدیم که زمختی ماجرا بیش از آنچه در ذاتش بود مجروحمان نکند. ویکی کنارم خودش را جابه جا میکند. چرا شب یلدا خرمالو نمیخورند؟ خرمالویی خنک میخورم و سیگاری دود میکنم. آرامم، گنگم، مثل آدمی که هنوز نمیداند. خوشحال نیستم، غمگین نیستم، خشمگین یا عصبانی نیستم، آنقدر دیده ام که بدانم این هم میگذرد. پیش از این فکر میکردم که تا اتفاق بیفتد به کسانی خواهم گفت اما حال گفتنم نمی آید، انگار پیش از این رای ها و کاغذبازیها تمام شده است یا تمام شده اند. ناهار و بستنی میخوریم، وقت رفتن بغلش میکنم که مواظب خودت باش و او هم همین را میگوید و بازهم و بازهم. آزاد و بی تعهدم. حلقه اش را برایم میگذارد

کاش فالگیری، رمالی، پیام رسانی می آمد و آخر آخر قصه هرکدام از مارا میگفت

* دنگ شو، شیراز چل ساله