۱۳۸۶ دی ۱۰, دوشنبه

عوارض سرخوشی و انگیزه ومیل به زندگی در من شامل این هاست


به قول لالا رادیو میخورم و همش شلوغی میکنم و صبح تا چشممو باز میکنم اون رادیویی که خوردم روشن میشه ، البته همراه با کهیر محترم و عزیزو نه اینکه فکر کنید ساعت 9 یا 10 ساعت 7 کله سحر و یکسره با دایی خان جان که دوسه ساله ندیدمش کل کل میکنم و با وقاحت و صراحت عجولانه ای بهش میگم تو مثلا فکر میکنی خواهر برادر داری ، (یه گریزی بود به میل من به استفاده از جسارت رک گویی عجولانه) من خاله مو که اونور دنیاست به اندازه تو دیدم (داستان ترکه اس وپسرش و ماه نزدیکتره یا اصفهان) و یه حرکاتی از خودم بروز میدم که خودم شاخ در میارم و زیبیک هی ماست میماله و صبح به همکار معجزمون که در جواب سلامم میگه خسته نباشید!! با پوزخند میگم ببخشید از چی خسته نباشم و اون جواب میده از خواب و سختی های زندگی یا هرچی... ، میگم که معجزه است یا بقول یه دوست یه استعداد کشف نشده البته ما ها که همه کشفش کردیم وتوی راه برگشت از فشم کشف میکنم که تا رسیدم خونه باید برم استخر و به عالم گیر میدم که باهام بیایید وبه جاش بعد از مدتها فرنچ میکنم و ساعت 11 شب اونقدرسر کار به آقای معلم- که عجیب بی پروا ست در کار- گیر میدم که بهم میگه تو انگیزه ات از من بیشتره مثله اینکه و منم چون بععععععله بالاخره حل میکنم موضوع رو و برای یه نجوس سرور ذوق میکنم و نمیتونم جلوی خنده مو بگیرم وقتی بی بی کشف میکنه که اسکار نامزد همه میشه و بعد هم باهاشون ازدواج میکنه و تصور کنید وقتی میگن اسکار گوز تو ... جولیا رابرترز یا چارلیز ترون یا رابرت دنیرو یا جورج کلونی یا آل پاچینو یا ... پارتنر اسکار بشه لذا اسکارعروس هزار دامادیه که مرد و زن سرش نمیشه وبی بی ما هم به طور شدیدی امروزی و همین بی بی کوچولوی ما معرکه است وقتی مچ هنرپیشه اصلی فیلم رو میگیره با یه مرد دیگه ومن که نان استاپ مینویسم و همه چیز رو به نوشتن فروختم و گولو جونی که لجوجانه با ماست و من که امروز به جای هر کاری از صبح دارم این پست رو مینویسم والان ساعت تقریبا پنجه و دلم نمیخواد کار کنم وهر چی نوشتم با تصوراتم از چیزی که میخواستم بنویسم زمین تا آسمون فرق داره و دلم که ... وذوق من برای فرمتینگ واستایلینگ واین شیخ ما که عجب شیخیست و شیخ بودنش برای من که ثابت شده!؟ وهمه چیزوکه قاطی و پشت سره هم مینویسم و مثل منصفانه هم دچار عذاب وجدان عدد دادن به موضوعات مختلف ذهنم نیستم و با خودم اینجوری به صلح رسیدم که اینجا وبلاگ منه ملک شخصیمه اینجوری دوست دارم مثل سیر سیال ذهنه شلوغم بنویسم و من اینجا فقط در بند فرم نوشتارمم که به نظر خودم روان و زیبا باشه و وقتی دوباره و دوباره میخونمش به گوشم آشنا باشه و خوش آوا وبه هیچ دستور زبانی قائل نیستم و این خان دایی واحد ما که عجیب استاده در بداهه دری وری بافتن وآقای معلم که رضایت نمیده من با خودم باشم وبی او نباشم و من که اعتراف میکنم با وجود آقای معلم مهندس بهتری میشم وحلقه دوستان شراگیم و قورمه سبزی شو کامنت من و نظر اونها که یه مدت یه نفر میاد اینجا و نظر میده و بعد محو میشه و گل نرگس که مشام منو پر کرده سر میزم در ظرف آبلیمو خوری آبی از جنس پیراهن پسرم سانی که حسابی قد کشیده و چند تا بچه سانی ازش سبز شده و این پست که من قبول کردم دیگه به آخر رسیده و محتوای تکرارشونده افکار من


۱۳۸۶ دی ۸, شنبه


۱۳۸۶ دی ۷, جمعه


غمهایمان بر باد ، دلهایمان شاد
مجبور شدم بخونم خودمو واقعا مجبور شدم و همه خاطره ها برام زنده شد تک تک پستها طی یکسال بلاگ داری و یه نگاه دوباره بهم یه واقعیت رو گوشزد کرد ، اینکه بلاگم مثل قهوه ی تلخ میمونه نه شکلات روشه -هرچند خوش طعمه-و گاهی عطری خاص و جدید وجالب ازش به مشام میرسه
هر کسی از ظن خود بیچاره شد ، بدانید و آگاه باشید که این جمله از من نیست و نقله قوله
حیف ازبی نظیربوتو
وای از این سوپی که هر بار بزرگتر میشه مخصوصا بعد از دانشگاه رفتن ، با کاراش وآشپزشون و پلن و میلش به گوشی جدید در کمتر از چند ماه وکلیپ هاش وقتی میگه ظرفیت دارید دیگه ! و پارتنر دخترهای خوشگل و بزرگتر دوستا شدن جهت الواطی و به لا به لا به لا.... توله سگ ، کیف میکنم از دیدنش، خوب چیزی شده الحق و من با ذوق منتظر دیدن جی اف هاش هستم ، آما به عنوان خواهر بزرگ مممممممممممم فکر کنم مشوق الواطی شدم که اسباب خجالته
واااااای عجب معرکه ای بود بلاگ شراگیم و پستش راجع به طلوع جوووون ، کی دست برمیداریم از این قصه تکراری ،فقط میشه خندید از ته دل خندید

۱۳۸۶ آذر ۳۰, جمعه

و چشم ِ درشت ِ آفتاب‌هاي ِ زميني
مرا
تا عمق ِ ناپيداي ِ روح‌ام
روشن مي‌کند
یلدا رو هم مثل عید و لحظه سال تحویل و تولدم دوست دارم، مبارک باشه
شب یلدا و هندونه و انار و اسکای و آجیل و یه شب که قبل از اینکه شروع بشه میدونی که میخواهی یه لحظه هم نشینی و کهیر و حافظ واینا که دست از سره شعر زمین بر نمیدارن وسرفه بی امان که خنده تو پنهان کنه و من که خووووووووووووبم و کلی استعداد نهفته و دگرگون و جواد در شرکت معظم ما و من که میخوام سیگاری بشم و عمرا نمیشم وهر بار سوال من از بهملولا که اسم این عشقت چی بودواونم میگه هانیه توسلی و فراموشی صدباره من واین آقاهه که پشت سره اون خانومه دری وری میگه و من که ممممممممم بدمم نمیاد ویه اعتراف کوچیک ، اونم اینکه اونقدر در بند خودم بودم که شما و دنیا رو فروختم این مدت و عروج کبیری که جاش خالی بود و من که این گلو رو پاره میکنم اگه اون فلان فلان شده برگرده و من که اووووووه چه جوی گرفتم یکهو و دگرگون شدم و بچه و یه مامان کوچولو که دلش حسابی گنده شده واونقدر خوشگله که نگو و من که انگار یه مرحله دیگه رو گذر کردم

۱۳۸۶ آذر ۲۸, چهارشنبه

تا به حال اینچنین نبودم هرگز هرگز هرگز و قادر به وصف نیستم. اما چیزی در من نیست برای هیچ کس،هیچ کسی. همه به تمامی و تنهایی منم .وجودی کوچک و نازنین از جنس من را آرزومندم
دچار یوگایی مانی زده شدم
مولی رو تصور کنید که به لپتاپ میگه آلبوم

۱۳۸۶ آذر ۲۶, دوشنبه

سکوت خونه ، یه موزیک خوب ، اینترنت و لپتاپ که تو خونه هزار ساعت آنلاین باشی و کارای این شرکت... رو توی تختخواب - در حالت لم داده -انجام بدی ،یه لیوان شیر گرم ،یه تخم مرغ نیم بند که شاید صدامو کمی بهتر کنه و بارون پشت شیشه ویه آرامشی که نمی دونم شاید اثر کرختی بیماریه یا این محیط ملو و بی تنش.به هر حال یه چیزی بدیهی یه ، آدم وقتی مریض میشه همه ی تمناش سلامتیه





Look @ her,LUV U SIS.

I REALLY HATE THIS.
Just find the keys.

بابای آدم خیلی خیلی خیلی خوبه ، وقتی بغلت میکنه ، ازت سوال میکنه که میخواهی به حرفم ادامه بدم یا نه ، وقتی میگه دخترم خوشگله همیشه، وقتی حرف میزنه و تو هر بار به خودت میگی چقدر زمان از دست دادی که باهاش حرف بزنی یا درددل کنی و به خودت بگی چقدر من مثل بابا سیریوس هم هستم.بابایی دوست دارم
سرتاسر شب یه کابوس یا حداقل یه خواب تکراری میدیدم ، تمام تنم مثل تکه های پازل بود یا شوره زار یا کویر چه میدونم و همش این تکه ها جایگزین میشدن درست مثل تکه های قبلی و همون جا
آدم وقتی از بستر بیماری بلند میشه انگار روز هایی رو که خوابیده به خودش بدهکاره ، لذا ساعت یازده شب شروع میکنه لباسای مهمونی دو شب قبل رو جمع کردن یا شب بعدش عین جغد بیدار میشینه و پست مینویسه و هی عطسه میکنه و برای خودش نوشابه باز میکنه که آفرین تایپ فارسیت بهتر شده ، البته تازه به سرعت چند کلمه در دقیقه رسیدم که فاجعه اس.تایپیست ها چند حرف در دقیقه تایپ میکنن؟ حالا با این سرعت من تصور کنید که آندو هم هر جور میلش باشه رفتار کنه ، اما مهم اینه که الان من جای حروف رو بلدم
من هزار تا گلو درد رو به یک گلوبوس نمیدم
چرا کتاب خاطرات همه روسپیان سودازده من (همه دلبرکان غمگین من) به اندازه ی عنوانش یا بهتربگم عناوینش اغوا کننده نبود ، منتظر تحلیل سیرویم
بهم گفت فلانی جوونیش روسپی بوده و من نه تنها شوکه یا ناراحت نشدم که برام جالب هم بود بابا خوب من یه عالم سوال بی جواب دارم
آخه به من میاد فیلم خون و خونریزی درپیت ببینم اونم تنهایی ، که آدمه از وسط نصف بشه و یه احمق مریض روانی همه رو بکشه و حتی اسمه فیلم هم ندونم؟ ولی دیدم چون عجیب میکشید آدمو!!!!!؟
باید با مامانا چه کار کرد آخه ، وقتی دو روز تمام مراقب دخترکهاشونن ، دور و نزدیک و با اصرار میرن سره کارودکترم نمیرن بعد می افتن سی و نه درجه تب میکنن ، ددددد نکن مادر من نکن مگه ما مامانی مو نو از سره راه آوردیم یه دونه مامان که بیشتر نداریم به خاطر ما بپا
زیادی از خانواده ی شمعدانی مریض احوال گفتم دلم برای سوپی تنگ شد ، نمیدونم خودش یادشه که میگفت تولس و توضیح میداد که یعنی توله سگ یا حرف های ما براش تبدیل به خاطره خودش شده؟
آخه این دیگه آخر بی انصافی و بی شرفی اینترنت کند ما ست ،آدم تا پنج ونیم صبح بیدار باشه و دل خوش کنه که یه پست میذاره بعد این صفحه ی بیپپپپپ باز نشه مجبور بشی فردا پست بیات پابلیش کنی بابا جان بریم بخوابیم که اومده و منو برده و این پیج پتیاره باز نشده، اااااا حرف بد ، فلفل

۱۳۸۶ آذر ۱۷, شنبه

دنیا بر آنست که آرام نگیرد
میدونید چطوری رازداری تبدیل به صفت آدم میشه
حرفی که آدم میشنوه اصلا براش مهم نیست کسی هم که اون حرفو زده مهم نیست رابطه های اون آدمم مهم نیست . توی این حالت آدم رازدار هجوی میشه دراثر بی تفاوتی مطلق ، در واقع راز بزرگ یه نفروفقط از سروظیفه یا هر دلیله دیگه ای ...شنیده ، شاید این اصلا رازداری نیست !خود من گاهی مثتاق این نوع رازداریم ویک دوست و یک خواهرکه شاهکارن بی شک در این زمینه .توضیح اینکه این نوع رازداری مخصوص آدمهایی متفاوته
باید صبوری کنید تا راز یا حرف یا واقعه بیات بشه و از دهن بیفته و کمرنگ و کمرنگ تر تا محو بشه . فقط یک خطر این نوع رازداری رو تهدید میکنه ، گذر زمان ، چون آدم یادش میره فلان موضوع راز بزرگ فلانی بوده و ای دل غافل .اما ظاهرا راز هم مدت داره و اکسپایر میشه و توی ظرف زمان و مکان خودش رازه وحیاتی و این نوع رازداری آسونه وقتی صبور باشی خیلی صبور خیلی خیلی خیلی صبور تا آخر! وصبوری جزئی از تو باشه مثل بهملولا
البته نه هر رازی ، نه هر کسی و نه هر چیزی. استثنا روهمیشه باید لحاظ کرد البته نمی دونم واقعا زمان نشون میده
هرچیزی از هر جنسی با هر ماهیتی بیات میشه ، بیات شدن گاهی خوبه و واجب و گاهی بده و مضر.مثلا وقتی پست آدم میمونه و بیات میشه بده چون آدم دیگه نمی خواد پابلیشش کنه اما وقتی لالا موهاش بیات میشه تازه خوب میشه ، در واقع اصل موضوع خوشگلیه فعل بیات شدنه همین. حتی رابطه ها هم بیات میشن و تلخه این یکی ، بعد باید یه عالم آب بهش زد و باهاش قطاب درست کرد. وای که چقدر قطاب خوشمزه بود وقتی هفت هشت سالمون بود و مولی روی پله های اتاق اون کارخونه قدیمی می نشست و هی قطاب درست میکرد و ما هی بازی میکردیم و قطاب میخوردیم
آدم وقتی میخواد سریال درپیت ببینه خوب چرا سریاله کنار سواحل هاوایی نباشه با یه عالم دختر و پسر خوشگل و هندسام وهات با بیکینی های رنگی رنگی وهمه که هی عاشق هم میشن ودریا و جنگل و خلاصه همه چیزش چشم نوازه و آدم لذت بصری میبره!؟
می خواستم چند تا روایت از یه روان ناسالم که میل عجیبی به پنهان کاری داره رو نقل کنم راستش اونقدر شاکی بودم که حتی نوشتم اما هو کرز ، من که از پابلیشش صرف نظر کردم
خوشم میاد که هزار تا چیز نامربوط رو کنار هم بنویسم
دیشب کشف کردم که درتوضیح دادن افراطی و تکرار تنها نیستم ، نگاری هم با ماست
لباسهامو در تمام سطح خونه پخش کردم- آخه آدم وقتی یه بوت جدید و قرتی و سکسی داره باید با همه لباسهاش امتحانش کنه-خلاصه هر جا رونگاه میکنم یه تیکه لباس می بینم و یه عالم کاور لباسم روی در کمد آویزونه ، آشفتگی و پریشانی هم با ماست
بعد از کلی وقت مادر و دخترا باهم رفتیم خرید و در حد جام جهانی عمل کردیم در گستردگی عملیات و در کوتاه ترین زمان ممکن ، بسی چسبید .مامانی ام نمی تونه هیچ چیزی رو معمولی دوست بداره مخصوصا اگه لباس باشه ، یا عاشقشه یا ازش متنفره . خیلی هیجانزده و شلوغه برای مامان بودن اما خیلی خیلی خوبه و من به این باور رسیدم که آدم شناس خبره ایه و باید بی شک به حرفش گوش داد.فقط اشکال اینه که من الان بعد از کلی تجربه ریز و درشت به این قطعیت رسیدم ، شایدم این خود زندگیه و مزمزه کردن تلخی و شیرینی اش که هر کس باید خودش بچشه به شخصه . اگه یه نفرهرگز تندی رو نچشیده باشه چه جوری میخواد بفهمه مثلا شاهی قورمه سفارش بده یا همون چلو کباب برگ سلطانی همیشگی رو ، آدم باید مبنای قیاس داشته باشه ، تجربه کردن اجتناب ناپذیزه و لاجرم آدم دیگه بکر نیست گو اینکه تجربیاتش هر بار سخت تر میشه
دوستی نقل میکرد که طی یک آزمایش ، شامپانزه ای بچه های ده دوازده ساله رو در یک بازی - که پارامتر مورد بررسی حافظه کوتاه مدت بوده - برده ومن خیلی فاتحانه و حکیمانه ، ابلهانه ترین سوالی که به ذهنم رسید رو پرسیدم : شامپانزه چند سالش بوده
دیدنی بود چهره این دوست بعد از سوال شنیدنی من وبغض خنده اش و از اون جالبتر اینکه لالا حدس زد سوال خردمندانه ی منو!! دوست دیگه ای میگفت من توی اون سه ثانیه معروف این سوالو پرسیدم
یاد خرچه (چرخه در واقع )افتادم و اون خیکی بام بام وغرغرهامو تبدیل شدن عصبانیتم به خنده هایی بی پایان
دوباره نسکافه ای شدم و دوسش دارم
یادمه بچه که بودم تا سرحد مرگ خوشی میکردم و وقتی برمیگشتم خونه میگفتم که اصلا بهم خوش نگذشت! تازگی دچار همون حال کودکیم شدم
حمید طلایی رفت هند جاش خالی میشه همین
دلم یه مزه هیجان انگیز و جدید و البته خوش می خواد
چند جور روزه داریم؟منم روزه ام؟ ما هم روزه ایم؟ کی میخواد روزه باشه ؟ من؟ کی میخواد روزه اش رو بشکنه ؟ من ؟ آیا ذات روزه داری برای شما هم مهمه؟اصلا ... چه میدونم
حتم دارم که برای همه پیش اومده که با زحمت فراوانی خودمونو وادار به انجام کاری کرده باشیم وقتی بیشترین چیزی که میخواهیم خوابه و بعد با تعجب از انجامش شدیدا لذت برده باشیم ، به نظرم در یک مورد همیشه این نیمچه قانون ثابته شنا کردن
وای من عاشق مولی کبیرم وقتی سخنرانی میکنه و همه رو وادار به سکوت .و عاشق کلماتشم مثل وقتی که به لالا میگفت اندامت مناسبه یا وقتی که در رثای خاله جان گفت : من همیشه متنی رو مینوشتم که قرائت کنم اما این تو سینه امه ، با اون انشا دهه چهلیش.بعد از رفتن عموخسنگ و بابابزرگ و حالا هم خاله براش نگرانم ، اقتدار مولیانه اش کمرنگ شده
در بند کسی نیستم!!!!!؟
با ما باش و بی ما مباش

۱۳۸۶ آذر ۱۱, یکشنبه

بستنی خوردن توی تخت وقتی هنوز نیمه بیداری و تنت گرمه وچشمات پر از خواب و سرت فقط از لحاف بیرونه آی میچسبه
دچار صراحت کلام شدم که خودمو آزار میده
دلم برای اون لنای سابق تنگ شده کجاست آخه ، این که منم کیه ؟ بگید بره