۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه

Good Point

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست
در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هرچند تا مى‌خواهيد برداريد! خدا مواظب سيب‌هاست

۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه

Down time

I wanna say that I need all of my energy these days please don’t waste it !

FINE!

*زیبایی شناسی سکوت

من باور دارم حرفهایی برای نگفتن است و آنها که گفته میشوند -اگر زمانشان نباشد- حرمت شکنند و روح گوینده و شنونده را خراش میدهند وهمدلی هایی برای در دل ماندن، نه هایی برای نشنیدن، دوستت دارم هایی برای بر زبان جاری نشدن-گیرم کسی که میگوید دوستت دارم به خودش می اندیشد!-، دلتنگی هایی برای دلتنگ اما خاموش ماندن، شک هایی برای فراموش کردن و زمان دادن، فریاد هایی برای در گلو خفه شدن، بغض هایی برای فرو خوردن، درددل هایی برای نکردن، اشکهایی برای جاری نشدن و نفس های به شماره افتاده از هق هق های بی امانی با نفس های عمیق پی در پی منظم و آرام شدن، غرورهایی برای حفظ شدن و حسهایی برای روزهای دور پیشرو درپستویی پنهان کردن
میخواهم گوشهایم از سکوت پر شود
آیدا سلام*

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

No Joy No Pain کوری عصاکش کوری دگرشود یا

دنیای دیوانه دیوانه دیوانه ایست
اولی دخترک شاد و هرزه ای را خواسته است اما تملکش کامل نمیشود مگربه شرط متانت
دیگری به پسرخیاطی دلباخته است اما باید پرنس خیاطان شود تا لایقش باشد
آن یکی همه عشق و دلبستگی اش را پشت حصار بیم و فریاد نهان کرده است
و آخری عاشق سینه چاکیست که علاجش را در جلب ترحم معشوقی خیالی میجوید
و من تهی شدنم را پشت خنده های سرد و توخالی و شنیدن این و آن مدفون میکنم

۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

The only way!

You will be left only with one road
and that is yourself baby snake!
So reconcile with your poisonous pain
You won't leave yourself
even if you shed for hundred times.

Ramiz Roshan

پ.ن. حال من چه شد؟ انگار من خواب بودم که رفت. تنها میدانم صبحی ازهمین روزها خالی از همه چیز بیدار شدم

اینروزها

میان ماندن ورفتن حکایتی کردیم
که آشکارا در پرده ی کنایت رفت
مجال ما همه این تنگمایه بود و دریغ
که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت

احمد شاملو

۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

گرم، شور، لزج

بیشتر از صد بار لقی اش را با نوک زبان یا انگشت اشاره ات امتحان کرده ای، لق ترش کرده ای و میدانی ریشه ای که نگه اش داشته از مو نازکتر است اما جراتی میخواهد کندن آخر و دستمال سرخی که در دستت میماند و شوری ولرم و لزجی که دهانت را پرمیکند
پ.ن. انگار در حال و هوای نفس تنگ مرعشی ام

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

NO THANK YOU NO SORRY!

من اینروزها متاسفم و متشکرم را به یک اندازه تاب نمی آورم. با خودم خوبم. نمیخواهم کسی باری از خاطرم بردارد، نمیخواهم کسی بار خاطرم شود. من نگران حال کسی نیستم -حتما خوبند، مگر نگفته اند: بی خبری خوش خبری- نمیخواهم نگران حال من باشند. نمیخواهم کسی بداند کجایم یا روزم چطور شب میشود، من همانم که بودم نه شادیم افزون شده نه بارغمم سنگینتر نه کاری جدید میکنم. چیزی، عشقی حسی در من برنمی انگیزد و من از این بی عشقی، بی حسی راضی ام. من خرسندم که صبحها را بی یادی، بی فکری شروع کنم، خودم را در آینه بیبنم، آرایش کنم نخواستم نکنم ، آسان ترین لباسم را بپوشم و بروم روزی مثل دیروز را بگذرانم نه از جنس روزمرگی که از جنس بی تفاوتی. من هنوز روزهایی دوست دارم زیباترین زن روی زمین باشم و خواستنی ترین و خوش بوترین هم اما فقط برای خودم نه که کسی بگوید امروز زیباتر شده ای. دوست دارم کتاب بخوانم، موسیقی آرام درخانه طنین افکن باشد و عطرعودی از دور به مشامم برسد و دوست ندارم فیلم ببینم، پای نت بروم، تلفن کنم، احوالی بپرسم، کسی را برنجانم یا مراقب کسی باشم. این لنای عجیب و جدیدیست که منم و از خود اینروزهایم برای اینروزها راضی ام، اگر بگذارند

پ.ن. گاهی به غیبت کبرایش و روزهای پیشرو می اندیشم، اما گذاشتمش برای بعد مثل همه چیز اینروزها

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

عشق در نگاه اول

هردو بر اين باورند

كه حسي ناگهاني آنها را به هم پيوند داده

چنين اطميناني زيباست

اما ترديد زيبا تر است



چون قبلا همديگر را نمي شناختند

گمان مي بردند هرگز چيزي ميان آنها نبوده

اما نظر خيابان ها، پله ها و راهروهايي

كه آن دو مي توانسته اند از سال ها پيش

از كنار هم گذشته باشند، در اين باره چيست؟



دوست داشتم از آنها بپرسم

آيا به ياد نمي آورند

شايد درون دري چرخان

زماني روبروي هم؟

يك ببخشيد در ازدحام مردم؟

يك صداي اشتباه گرفته ايد در گوشي تلفن؟

- ولي پاسخشان را مي دانم

- نه، چيزي به ياد نمي آورند



بسيار شگفت زده مي شدند

اگر مي دانستند، كه ديگر مدت هاست

بازيچه اي در دست اتفاق بوده اند



هنوز كاملا آماده نشده

كه براي آنها تبديل به سرنوشتي شود

آنها را به هم نزديك مي كرد دور مي كرد

جلو راهشان را مي گرفت

و خنده ي شيطانيش را فرو مي خورد و

كنار مي جهيد



علائم و نشانه هايي بوده

هر چند ناخوانا

شايد سه سال پيش

يا سه شنبه ي گذشته

برگ درختي از شانه ي يكيشان

به شانه ي ديگري پرواز كرده؟

چيزي بوده كه يكي آن را گم كرده

ديگري آن را يافته و برداشته

از كجا معلوم توپي در بوته هاي كودكي نبوده باشد؟



دستگيره ها و زنگ درهايي بوده

كه يكيشان لمس كرده و در فاصله اي كوتاه آن ديگري

چمدان هايي كنار هم در انبار

شايد يك شب هر دو يك خواب را ديده باشند

كه بلافاصله بعد از بيدار شدن محو شده



بالاخره هر آغازي

فقط ادامه ايست

و كتاب حوادث

هميشه از نيمه ي آن باز مي شود
ویسواوا شیمبورسکا
----------------------
پ.ن. ده فرمان کیشلوفسکی توصیه میشود

۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه

آسودگی

گاهی هم من، آدم رخوت جمعه های بی حادثه ام

۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

It will be OK

میدانستم برای من میخواند ایتس بیوتیفول لایف و من به روان نویس های هزار رنگ جدیدم فکر میکردم که دلم نمی آید قاطی نوشت افزارهایم درجامدادی ام گم شوند وبازهم بیوتیفول لایف ... و من غرق دردفترک خوشحالی هایم که تنها برگی نوشته دارد -که لابد روزی کلمات مورچه وار در هر صفحه اش جای خواهند گرفت- و دخترک سرزنده ی درونم است که با رندی، تنها میگوید: من آنروز را انتظار میکشم، انگار از ازل بامداد جایی و روزی برکاغذی ننوشته است: حتی روزی که دیگر نباشم
پ.ن. گاهی آدم از همه دنیا تنها آغوشی گرم و مطمئن و دستانی نوازشگر و صدایی آرام و پر مهر میخواهد که بگوید فردا روز بهتریست