۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه

زیاده خواهیست شاید

خوب بودن کافی نیست
دوست داشتن کافی نیست
گفتن حقیقت اما تنها بخشی از آن کافی نیست

۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه

Face the music
Train yourself
Keep going

یکروز میرسد که آدم باید انتخاب کند ، بین خودش و خود دیگرش انتخاب کند

۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه

ازسرعلاقه است لابد که جای تو میدانند از زندگیت چه میخواهی یا باید بخواهی وهرچه میخواهند می شنوند که باقی تلختر از رویاهاشان برایت است
و من نمی دانم زندگیمان را زندگی میکنیم یا رویای دیگران را برایمان یا عقایدشان را یا بایدها و نبایدهاشان را؟

۱۳۸۷ مهر ۱۹, جمعه

وقتی جایی هماهنگی ظریفی وجود دارد که مناسب حال ماست

کاش زندگیمان در قند هندوانه میگذشت ، آنوقت من عاشق سکوت روزهایی می شدم که خورشید سیاه وبی صدا بود و آن هماهنگی ظریف و بی خدشه در همه چیز که الکلی ها و فراموش شده ها را در آن جایی نبود و زندگی که با والسی آرام و بی صدا و پیراهنی بلند و گردن بندی از قارچ های شبرنگ از پس دلی شکسته در بستر رودخانه پایان میگرفت
باید دوباره و دوباره مرورش کنم ، در قند هندوانه چیزی ساده و روان و دلنشین هست که آرامم میکند اما نمی فهممش

۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

واقعی واقعی که نه اما همانقدر واقعی

بار اول است که خاله شدن برایم یک حس خواستنی و ملموس است. این بارکیفیتی متفاوت دراین اتفاق وجود دارد ونزدیک است عجیب نزدیک . انگار این بار من هم حقی دارم. من میخواهم این ویرگول کوچولو را زودتر بغل کنم . دوستش دارم ، میدانم هنوز ویرگول است اما برایم شخصیتی مستقل دارد. آخر مگر میشود این ویرگول ها را دوست نداشت گیرم پنج هفته و شش روزشان بیشتر نباشد گیرم آقای دکتر وقتی روی مانیتور نشانش میدهد بگوید هنوز فقط ویرگول است و بس، نه تپش قلبی نه روحی .اما همان موقع هم مامانها و خاله ها دلشان برایش پر میزند و با خودشان فکر میکنند چقدر خوشگل و مامانی و خاله یی وخواستنی خواهد بود و اگر مامان باشی دستت را جایی نزدیکش میگذاری که حسش کنی و قربان صدقه اش بروی و اگرخاله باشی لبخند میزنی و اشک شوقی چشمت را تر میکند و میگویی قربونت برم رز صورتی ، اینم ویرگول که همیشه میگفتی
پ.ن.برای دوست دیرینه ام که دوستی اش جزیی از من است واز مرزآشنایی های ساده و انتظارهای رایج گذشته است

نشانه های بزرگسالی مان همه جا به چشم میخورند

اول ، جمعه آینده سال بابابزرگ است و مولی تا امروز سه بار مارا دعوت کرده است !مولی باحال ما هم واقعا دیگر سالخورده شده است ، آنقدر که من امروز دقایقی نگرانش شدم
دوم ، بعد از ازدواج همبازی هایم که ازدواج اولی شان را خوب یادم هست و لباس بادمجانیم را و حیرتم که نوبت ما شده ، حالا ویرگولهای دوستانم صف کشیده اند
سوم ، جایی خوانده ام که زنان وقتی به سن خود پی میبرند که زنان جوانتر از خودشان را می بینند و حالا دیدن دلبری های آیدای زیبا و جوان مرا بس است . گیرم من بی صبرانه منتظر دهه سی هستم

۱۳۸۷ مهر ۱۵, دوشنبه

دلخوشی هایی که لبخند به لبت می آورند ، گیرم غمی را تسکین ندهند

وقتی که غمگینی چون به ناچار و از سر بی تابی عزیز دلی را وادار به سکوت کرده ای که قالبش تنگت است ، پشت چراغ قرمزی سمج و طولانی به نقطه پایانی نزدیک اندیشیده ای ، دیده ای که غمت را چاره ای نیست جز فراموشی که حالا هم گردش روی خاطرات دیروزت نشسته است ووقتی دلت جایی ست دور وتو جایی دورتر ، زندگی بازی های ظریف و کوچکی برایت راه می اندازد که شاید مورفی زدگی ات را اندکی بزداید
میان بیش از صد فایل نا آشنا اولین فایل همان است که میخواهی ، چراغ سبز آنقدرکش می آید که تو ناباورانه با لبخندی بزرگ به پهنای صورتت از چهارراهی شلوغ بگذری و دوستی خبرت میکند که سری به فلان جا بزن برای گپی و گفتگویی و می روی وهمه اش بر وفق مرادت میگردد و لذتی مستمر برایت به ارمغان می آورد که هر بارمحظوظ ات میکند