۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

رسیدم خونه. ماشینو روبروی در ساختمون نگه داشتم. نمیتونستم یه لحظه دیگه رانندگی کنم، نمیتونستم از ماشین پیاده بشم. دقیقه ها میگذشت ومن انگار توی صندلی رسوب کرده بودم. حجم صراحت و واقعیت مکالمه له ام کرده بود (آخه یکی از خودم با خودم صریح تر؟)، مرور خاطرات سه چهار سال اخیر تمام انرژی مو کشیده بود. یاد اون روزِ دور افتادم که وسط مهمونی مثل امشب تو یه صندلی راحتی فرو رفته بودم و پشت هم گیلاسم رو پر میکردم و سیگار بعدی رو روشن. آخر شب که کمی روی دل و جانم مرهم گذاشتم، صراحت را ویرانگر اما دوست داشتنی میدیدم. گاهی اگر بشود باید بدون قول وقرار از نو شروع کرد

۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه

من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

واقعیت این است که ما معمولن تنها بخشی از هر ماجرا را که به خودمان مربوط است میبینیم، یا بهتر بگویم اینطور دلمان میخواهد. وقتی مجبور باشی به نفرسوم ها فکرکنی دست و پایت بسته میشود. به آسانی میتوان همه بار را خارج از من و تو بر دوش دیگران گذاشت، میشود راحت گفت که خودشان میبینند، میدانند، فکرمیکنند. میشود سوالی پرسید و جوابی سرسری شنید و به آن دیگری فکرنکرد و ردای انسانیت بر تن کرد.
اما من دیدم که هر لحظه باید به آن دیگری فکر کرد. دیگرانی خارج از دایره تنگ من و تو که نفسشان بند می آید از چیزی که به آنها تحمیل شده است. رنجی که ما را حتی از آن گریزی نیست، یکروز خودمان یا عزیزمان نفرسوم ماجراییم
رنج، رنج می آورد

۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

حال من خوب است اما تو باور نکن

ده سال پیش کمی بیشتر یا کمتر معشوقی داشتم که غلط بود. دوستان مشترک آنچنانی نداشتیم، وقتمان را با هم میگذراندیم، کس دیگری نبود و همه مشکل اینجا بود که وقتی آدمی دیگر می آمد غلط بودنمان کنار هم برایم عیان تر میشد، بسیار دوستش داشتم اما رابطه مان راه نمیرفت. روزی که تمام شد یک گودال بزرگ و تاریک در روح و زندگی ام بازشد. سبکیِ جذابِ بی تعهدی گذشت و تنها سوراخی سیاه توی دلم ماند وخیلی گذشت تا کم کم به هم آمد
رابطه اما بهم تنیده تر که باشد، انگار درختی را از ریشه در آورده باشند، تنها یک گودال نیست. جای خالی ریشه ها هم هست، بعضی کلفت تر و برخی نازکتر. خاک و بستر رابطه ها هم متخلخل و آسیب پذیر میشود. آدم راهی را که رفته باید دوباره برود، باید دوباره خودش را تعریف کند و اینبار بدون دیگری. رابطه ها را باید دوباره الک کند، خیلی ها میروند و نزدیکترها میمانند. بدترین قسمت ماجرا آنجاییست که دست و دلت نمیرود که برای همه تعریف کنی که چرا، حتی اگر برایشان آدم بد ماجرا باشی و این یعنی کم کم رابطه ای دیگر بیرنگ میشود. فقط یک نفر نیست که باید جای خالی اش را پر کنی یا مسیر زندگی ات نیست که دوباره تعریفش کنی، باید رابطه هایت را هم به تنهایی دوباره بسازی و چه سخت است ساختن چندباره ی رابطه هایی لنگ که پیشاپیش در آنها حکم محکومیتت را صادر کرده اند و یکروز میبینی که دلبستگی هایت سست شده، دلت را محکم در مشتت گرفته ای مبادا برود و گاهی همین جاهای راه، همه زندگی ات در یک چمدان جا میگیرد، بمانی یا بروی دیگر نیستی، اینجا نیستی
پ.ن.لالا میگفت اولین بارچرخه شادی از درون آغاز میشود و به بیرون راه میبرد و باز میگردد و بازهم، شاید چرخه ی تنهایی هم همین باشد و یا نباشد! نمیدانم