۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه

تازگیها ذهنم زیادی مشغول است، مشغول کار، مشغول آدمهایی که از زندگی ام میروند و آنها که برمیگردند یا آنها که تازه به زندگی ام سرک میکشند. آنقدر درگیرم که رفتارهای عجیبی میکنم، جدیدترینش رفتار مضحکم با تلفن است
ساده ترینش اینست که تلفن را قطع میکنم و از همکارم میپرسم: کی بود؟ چی میگفتم؟
آخرین بار اما ظهر پنج شنبه بود. دیت ابلهانه ای برای ناهار داشتم، قرار بود بعد از دو سه ماه اصرار بروم رستوران اسفندیار. دیر شده بود. شب هم قرار بود با دا و سانا برویم مهمانیِ پیش از کریسمسِ دوستان ایتالیایی مان. هدیه شان در ماشین من جا مانده بود. فراموشش کرده بودم. مثل همیشه در حین رانندگی برای سیمین وراجی میکردم. یکهو یادم آمد باید امانتی را میدادم، فکر کردم باید به دا زنگ بزنم و بگویم بعد از رستوران امانتی اش را میرسانم، زنگ زدم، قرار گذاشتیم و مسئله ظاهرن برطرف شد! شماره اوین را گرفتم، جواب نداد. دوباره یاد سیمین افتادم، یادم نمی آمد چطور خداحافظی کردیم، دوباره تماس گرفتم، گفت: داشتی از کشک بادمجونی که قرار بود بپزی حرف میزدی که گفتی وای امانتی، باید به دا زنگ بزنم و بگویم بعد از رستوران فیلان و بهمان و بعد سکوت بود و تلفنی که بوق اشغال میزد

۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

ای درد

تفاوت بزرگی هست بین اندوهگین بودن و گاهی اندوهگین شدن. وقتی روزهایت را خوش، میگذرانی و گاهی غم به سراغت می آید تا وقتی که غم در تار و پودت دویده است. حتی فکرمیکنم روزهای حزن انگیز باید باشند، که غم همانقدر بشریست که شادی. که روزهای کدر و تار زندگی، روزهای درخشانش را جلا میدهند و آخر آن روزهاست که سبک میشوی و صبح روز بعد آسمانت صافتر است
غمی که مثل بختک روی زندگی ات بیفتد نفس گیر است. برای من مثل شنیدن ای درد ای یاد یار دنگ شو، دیدن تاتر ایوانف یا تماشای نمایشگاه قبلی سرهرمس از مزارها میماند. نمیشود ندید، نشنید و غمگین نشد همانقدر که نمیشود از هر لحظه زنده بودن شاد نبود و با اولین پک سیگار، اندوه لحظه قبل را به هوا نفرستاد
دو ماهی گذشته و من هنوز خیلی خوبم

۱۳۹۰ مهر ۳۰, شنبه

انسان در نوزده سالگی به چه نحو لذت بخشی جوان است*

امروز برای اولین بار حس کردم با نگاه/رویکردم به زندگی، سالهای شیرینی از دهه بیست ام را از خودم دزدیده ام. از جایی که امروز هستم راضی ام، از زنِ مستقلِ قوی بودنم، از دوستانی که دارم، از کارم، از خانه ام، از روش زندگی ام. اما وقتی تجربه هیجان انگیز جدیدی میکنم آرزو میکنم کاش بیست و پنج سالم بود. فُلانی را پنج شش سال پیش دیده بودم و دهها مثال مشابه دیگر. میفهمم که برای من، زمانِ بخشی ازتجربه ها گذشته است. حتی اگر امتحانشان کنم، عاریه بودنشان را میبینم، میفهمم و گاهی این دیوانگی ها خرابم میکند


من همیشه بزرگ بودم، بلد نبودم بزرگ نباشم، یادم نداده بودند یا شرایط نگذاشته بود. من را در پنج سالگی مامان لالا کرده بود و مامان بودن در من ماند که ماند حتی وقتی توی بغل مامان میخوابیدم


با پرستوت و اوین رفتیم کافه که چیزی بخوریم و گپی بزنیم. قرارشد بعد برویم دوردور کنیم. با قانون سه مان(سه تا دوستِ خوبِ شاد) پسربازی کنیم و بخندیم ومن فهمیدم که پسربازی بلد نیستم، هیچ وقت بلد نبودم، زیادی برای معاشرت با پسرهای خوشتیپ توی خیابان جدی و رکم، زیادی ضدحالم. بلد نیستم چشم بگردانم که شماره بگیرم پشت رل، در حال و هوای خودم هستم


به گذشته که نگاه میکنم، میبینم که عین ابله ها در هجده سالگی هم توی رابطه ای جدی بودم و راستش امروز متاسفم، نه از آدمی که هستم که از امکان تجربه هایی که در زمان مناسب، خودم یا جامعه ام از من دریغ کرد. برای آدم جالبتری که ممکن بود باشم و خوشحالم که سپهر مثل من نیست که با سنش جلو میرود، امتحان میکند، اشتباه میکند و درس میگیرد. اشتباه کردن در بیست و اندی سالگی آسانتر است. از من بپرسند میگویم در دهه بیست فقط باید تجربه کرد، پدر دنیا را در آورد و جوان بود که در هفتاد سالگی بکت لیست روی دستت نماند


*خرمگس

۱۳۹۰ مهر ۱۶, شنبه

زندگی تر شدن پی در پی

آدم گاهی بعد از سالهایی سخت و مزخرف ناگهان به جای خوبی از زندگی اش میرسد. همه چیز یک به یک سر جای درستش میرود. سربالایی تمام میشود، لااقل به بالای یکی از قله های رشته کوه میرسی. انگار کن پیچ های جاده اسالم که تمام میشوند و همه جا یکدست سبز است و فراخ
اولش آدم باور نمیکند، منتظر سربالاییِ پشت پیچ بعدیست. اولش میترسی که بیای بنویسی خیلی خوبم، به چوب میزنی مبادا حال خوشت دوباره تمام شود، دود شود. اما کم کم که باور کردی، آرامش که در وجودت ته نشین شد، یک گوشه دنج مینشینی، سیگاری آتش میزنی و خوشه ی انگور خوش آب و رنگی را دانه دانه میخوری و مهسا وحدت هم برای خودش میخواند و دوستی داری که کمی دورتر راحت خوابیده است. آرام ولی پرانرژی هستی و آشنایی قدیمی میگذرد و میگوید لنا انگار خودت را پیدا کرده ای و حالت را خوشتر میکند

۱۳۹۰ مهر ۹, شنبه

Endless Game

دوست جدیدی دارم که به ادعای خودش در تاپ تن پاراگلایدر ایران است. اثر جالبش روی من اینست که صبح که بیدار میشوم پرده را کنار میزنم که ببینم هوا برای پرواز چطور است. خودش میگوید که دوست دارد تا ته هر کاری برود که تمامش کند، بِبَرد. زیادی پرانرژیست. من که بین دوستانم به شیطنت و شلوغی شهره ام کنارش حس پیری میکنم
مدتیست که تنها بازی محبوبم، بازی بی پایانی بدون برد یا باخت است، شاید تا امروز 153 مرحله اش را بازی کرده باشم و کلی میلیون امتیاز گرفته باشم! برای من حکم آرام بخش را دارد، نمیخواهم تمام شود، قرار نیست ببرم، قرار نیست ببازم. تنها جاییست که رقیبی در کار نیست. فقط کافیست سه چهار تا سنگ رنگی را کنار هم بگذاری تا بترکند و تو را تشویق کند که آسم، اینکردبل
کاش زندگی هم، گاهی، ساده و بدون فشار خارجی/داخلی برای بردن یا باختن وددلاین بود

ترس/کمک آری یا نه

من اصولن در دسته آدمهای ترسو طبقه بندی نمیشوم یا لااقل خودم اینطور فکر میکنم، البته به جز زمانی که کسی دچار صدمه میشود و تکان نمیخورم (فقط وقتی مطمئنم کس دیگری برای کمک بلند شده). بهرحال برای کمک به مصدوم تاخیر دارم، گیرم ادعا میکنم که از شوک یا ترس نیست. اما اتفاقی که آن شب افتاد ترس آور بود، آنقدر که وقتی ماشین را پارک کردم و در پارکینگ دوباره بی دلیل باز شد صبر کردم تا بسته شود مبادا چهل دزد بغداد یا لولوخرخره بیایند و من نفهمم
حدود یک نیمه شب بود و با ویکی به خانه برمیگشتیم. غرق مکالمه آخرمان با سپهر بودم. ویکی را سوار کردم و برای شنیدن آخرین رکوردم کمی روشن کردن ماشین را به تاخیر انداختم. خانم بلندقد و جذابی، سراسیمه و دوان دوان وارد کوچه شد و کنار ماشین ایستاد، فکر کردم میخواهد ویکی را ببیند اما خواست که شیشه را پائین بیاورم. با تردید پنجره را کمی پائین کشیدم. میخواست تا فردوس برسانمش، پریشانی اش شلم کرد، قفل در را باز کردم. هنوز در گیر و دار موافقت کردن بودم که سوار شد و گفت سریع از کوچه خارج شویم، تقریبن حماقت بارترین دوری بود که تا حالا زده بودم. ظاهرن خلاصه ماجرایش این بود که دوست پسر حسود و شکاکش در خیابان کتکش زده بود که با فیلانی هستی و همزمان میخواست به قول خودش عقدش کند. از من میپرسید چه کند! حرف که میزد سپهر را گرفتم، میخواستم فکر کند کسی منتظرم است. توی کیفش دنبال چیزی گشت، بعد از اسلحه (و نه چاقو) که قرار بود مرا با آن تهدید کند، تنها چیزی که به ذهنم رسید سیگار بود. سیگارم تمام شده بود و سیگار میخواستم. اما چیزی که از کیفش در آمد خط لب بود. گفت میخواهد پسرش آشفته نبیندش.زود رسیدیم، نگران دوست پسرش بودم که تعقیبمان نکند یا ناگهان وسط کوچه سبز نشود و من را هم کتک بزند. گفت کمکم را فراموش نمیکند و دست شلی داد و رفت
صبر کردم در پارکینگشان بسته شود و برگشتم. در راه برگشت منتظر بمبی، چیزی بودم که بعد از پیاده شدنش منفجر شود. در ذهنم ماجرا زیادی اکشن بود اما حقیقت اینست که ترسیدم، برای اولین بار در شبهای تنهاییم ترسیدم. روی تخت که دراز کشیدم کم کم آرام شدم

۱۳۹۰ شهریور ۱۶, چهارشنبه

پسر خوش تیپ، کنار اتوبان خریداریم

بیست سالم بود، کمی بیشتر یا کمتر. توی لاین سبقت اتوبان همت میراندم، یک پژوی سبز داشتیم. آنوقتها هنوز معشوق اولم در زندگی ام بود (یادم هست که من احمق به خاطرش حلقه ای که مامان برایم خریده بود دست میکردم، وفادار و عاشق بودم، فکر هم نمیکردم روزی برسد که شک کنم، شک کنم به سر انجام تعهد یا عشق، بگذریم بیراه رفتم). کنار اتوبان پسری با موهای فرفری، شاید خوش سیما، لااقل در خاطر من، فولکس قورباغه ای اش را کنار زده بود و کاپوتش را بالا داده بود یا بنزین میخواست. سرعتم زیادی برای توقف بالا بود، معشوق هم مانعی بود و خلاصه ماجرا اینکه هنوز هم میل سوارکردن/کمک کردن به یک پسر جذاب کنار اتوبان در من مانده است، گیرم اینروزها احتیاط مانع است
امروز همکارم میگفت زندگی به ما درس میدهد و اگر درس نگیریم باز درس را به هزار روش تکرار میکند و من فکر میکنم شاید روی دیگر این سکه، تجربه کردن کاریست که همیشه میخواسته ایم که از توو دو لیستمان حذف شود
من کمابیش کارهایی را که میخواستیم کرده ام و بهایش را هم پرداخته ام اما هزار بار وقت تنهایی از خودم پرسیده ام : لنا خوبی؟
آدمی که منم، توو دو هایش را یکی یکی تیک میزند اما حالش الزامن بهتر نمیشود. گاهی ایتم اِنم توو دو لیست، ما را به بیپ فنا میدهد، اما از من که بپرسی همه خانه های توو دو لیست رشد کننده ی ما باید چک مارک بخورد وگرنه سر پیری (اگر به پیری برسیم) از خودمان راضی نخواهیم بود، خوب نخواهیم بود، به خودمان غر خواهیم زد که دیدی نشد، دیدی نکردی

۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه

کی آماده ایم؟

آدمهایی هستند که با همه وجودشان به زندگی آدم هجوم می آورند، از همان روز اول میخواهند در تمام لحظاتت حضور داشته باشند. زیادی همه چیز را توضیح میدهند، آنقدر که هر لحظه به خودت میگویی که باید این همه اطلاعات اضافی را کجای کله ات جا کنی و بدتر اینکه خوب است تو هم همانقدر از خودت بگویی، وقتی حتی آنقدر نزدیک نیستی که از تفریحات زنانه ات حرف بزنی. صبح دوم که بیدار شدی عالیست که گزارش روزت را بدهی و بعدتر باید بگویی که چرا ساعت 11 نرفتی فُلان جا و عشقت کشید 12 بروی، خلاصه چهارچنگولی روی زندگیت می افتند و برای تو تنها حس خفگی میماند و استرس گزارش روزانه. قرار بوده که این آدم حالت را خوش کند و مصاحبت باشد اما بعد از سه روز ترجیح میدهی دست از مجاب کردن خودت برداری و بگویی متاسفم، تو خوبی، منم که هنوز تاب این همه توجه را ندارم و عطایش را به لقایش ببخشی
وقتی تازه از دست و پا زدن برای بی تعلقی خلاص شده ای، وقتی مدتهاست کسی هر روز حالت را نپرسیده، وقتی هر روز صبح حال کسی جز سگت را نپرسیده ای، زیادی خفقان آور است دوستی هایی از این دست، باید با یکی تاتی تاتی بروی، باید بلد باشد که کم کم وارد زندگی ات شود، باید ترس ات را ببیند، بفهمد
اما نکته جالب ماجرا اینجاست که همین آدم های زود گذر گاهی عامل شناخت میشوند، بهتر میفهمی چه میخواهی و چه نمیخواهی! حالت و نیازت را دقیقتر میشناسی، شاید خوش شانس یا باهوش باشی و برای لحظه ای بیگ پیکچر را ببینی، از بالا، از بیرون ببینی که چرا فیلان اتفاق فیلان موقع افتاد و چه چیزی را نشانت داد، که کی دوران گذارت به سر می آید و دیگر گیج نمیخوری

۱۳۹۰ شهریور ۵, شنبه

کی باید ترک کرد؟

من مدتهاست سیگار میکشم و صادقانه بگویم به یک دلیل ساده هرگز به فکرترک آن نبودم، راستش در واقع سیگاری نبودم (مگر یکی دو ماه اخیر) که ترک آن و اثر مخربش روی بدنم، دغدغه ذهنی ام باشد، حتی سیگاری بودن مسئله ام بود یا باید و نبایدم وقتی سیگاری میچسبید. اما امروز میدانم که شاید روزی به بایدِ ترک سیگار برسم، شاید به خاطر سیگار ویتامین سی و ای بخورم یا قرص فیلان و بهمان که ریه ام کمتر آسیب ببیند، حتی روی بازویم پچ فیلان بچسبانم یا سیگار شارژی یا آدامس بهمان بخرم، فقط هنوز به آن روز نرسیدم. اما به زعم من نکته اینجاست که آدم گاهی نمیفهمد به رفتاری عادت کرده است که بخواهد آنرا ترک کند یا نکند
اینجا اما میخواهم در باب عادتی که میدانم آزارم میدهد اما هنوز به آن چسبیده ام بنویسم، عادتی که میدانم و میبینم که دوستانم هم آنرا چون باری به دوش میکشند، عادت مزخرف و آزاردهنده ی مدرن یا به صورت غیر واقعی منطقی دیدن، روشنفکر بودن، بدون استثنا به تلفن اکس ها از هر جنسی پاسخ دادن، همیشه با ظرفیت بودن و همیشه لبخند زدن به روی آدمهایی که به خاطر سابقه رابطه مان حضورشان آزارمان میدهد، تلخ است، سخت است یا لااقل خوشایند نیست
فکر میکنم من یکی بیشتر در وجهه و پز آدم آزاد بودن گیر کرده ام، آدم دنیای امروز که میپذیرد ما به فیلان فنا رفتیم و تمام شده ایم اما میتوانیم به روی هم -گیرم با زحمت و مصنوعی- لبخند بزنیم و بگذریم تا روزی واقعن داستانمان برای تک تک مان تمام شود، گذشته شود، خاطره شود
من همیشه آدمی بوده ام که کسی را از زندگی ام حذف نکرده ام، جای آدمها را عوض کرده ام اما همیشه حالشان را پرسیده ام، خودم را وادار کرده ام که با لبخند از رابطه های جدیدشان بپرسم و راستش همیشه آزار دیده ام از فشاری که به خودم تحمیل کرده ام و آن چیزی که آزرده ام میکرد عشق یا مهری ناتمام نبوده است، تلاشم برای عادتی رفتار کردن بوده است، انگار نه انگار سامتیگ هپند. بگذریم که معتقدم بدتر/سخت تر از عادت من آن است که آدم ها را در وضعیت سابقشان در زندگی امروز نگه داشت و نگذاشت که به گذشته بپیوندند، بار رابطه گذشته را زمین نگذاشت، انرژی لازم را برای آدم بعدی ذخیره نکرد، جایش را باز نکرد
دوستانی دارم که واقعی تر بوده اند، با خودشان صادق تر بوده اند، درگیر این بازی نشده اند و به نظر آسوده تر میرسند، گاهی حتی من طرف خشمشان بوده ام، خشمی که با فاصله برطرف شده است و همانطور که قبلن نوشته بودم روزی دوباره، ساده سراغ هم را گرفته ایم، احوالی پرسیده ایم و نه اینکه تنها در فیس بوک و امثال آن، صفحه هم را ببینیم
خلاصه آنکه به نظر من تمام این چرندیات عادی شدن، عادی بودن یا لطف کوچکی کردن، درست فردای روزی که دیگر با کسی که روزی در زندگیمان نقشی یکتا یا ویژه داشته است، نیستیم یا دوست بودن با کسی که امروز همراهِ معشوقِ دیروز یا امروز ماست خلاف طبیعت یا لااقل فرهنگ ماست
به خودمان و روحمان آسان بگیریم و بگذارم گاهی هوا بخورد. بگذارم زمان بگذرد. عادت های آزاردهنده را میشود ترک کرد هرچه که باشند یا به هر دلیل که بوجود آمده باشند
پ.ن.1. لازم دیدم یادآوری کنم من طرفدار پاک کردن هیچ کس نیستم که بخواهیم یا نخواهیم در دفتر زندگی مان ثبت شده اند و آنجا حضور دارند و این حذف کردن همانقدر غیر واقعیست که آن لبخند، مگر شدنی نباشد که نباشد
پ.ن.2. به زبان دخترکان رومانتیک تازه بالغ که بگویم: آنور دنیا هم اگر از دوستی تد و رابین و بارنی صرف نظر کنیم حتی نویسنده های فرندز هم دلشان نیامد که بعد از ده سال دوستی و دوری و بالا و پایین شدن، ریچل بدون راس به پاریس برود و به سادگی فقط دوست بمانند

در این دانشگاه سایت ها و چشمها مجهزند

بیشتر از 5 سال است که درس میدهم، درس دادن برایم لذت بخش و خسته کننده است! اما هنوز بیشتر میخواهمش. خودم را استادی خوش روحیه میدانم اما یکبار که سپهر سر کلاسم نشست گفت زیادی جدی ام
این ترم برای اولین بار مجبور شدم با صدای بلند از یکی از بچه ها ( بچه که چه عرض کنم مرد جبهه و جنگ است) بخواهم که از کلاس بیرون برود. کنترل اعصاب و روانم را از دست داده بودم، شاید 5 تا 10 دقیقه طول کشید که درس را از سر بگیرم. چرایی اش آنقدرها مهم نیست، آخر ماجرا هم که استاد بخشنده ای بودم، اما این میان برخوردم با رئیس حراست نقل کردنیست.
میانه را گرفت، هم من مقصر بودم هم دانشجو، من نباید به دانشجو اجازه بازگشت میدادم چون باقی دچار سو برداشت میشدند (پرو) ولی دانشجو هم مرد جنگ بود و بزرگتر و مراعاتم بدی نبود و بلا بلا بلا. از من خواست دانشجو را در دوربین نشانش بدهم، نشان ندادم، گفت تذکر میدهد اما بیشتر به من تذکر میداد، حرمت استاد و حجاب در هم پیچیده بودند.همان جا بود که فهمیدم چرا روز دوم تذکر گرفتم که دانشجوها را به نام کوچک صدا نکنم! تا آنروز تک تک بچه های کلاسِ اولم را به چشم آمارچی سنجیده بودم و دوربین از چشمم دور مانده بود
جالب اینجاست که دوربین را فراموش کردم، یادم رفت باید با حجاب و زیادی متین باشم و این صد بار مهم تر از اراجیف/درسهایست که سر کلاس به خورد بچه ها میدهم، آنقدر مهمتر که وقتی سرفصلها را خواستند به خودم زحمت ارسالش را هم ندادم و کسی هم پیگیرش نشد. حتی بعد از دیدار مبارکمان، آمارچی را هم فراموش کردم، تا امروز که مسئول آموزشی چیزی آمد خواهش کرد عینکم را از روی سرم بردارم. حتی یادم نبود عینک آفتابی ام روی سرم مانده، بیشتر گرم سوالات نهایی، حساب بانکی و گودر بودم. چشم آقای مهم اما همه جا گشته بود، از لاکهای جیغ ام گذشته بود ولی عینکم را تاب نیاورده بود. این چشمها آدم را لخت میکنند

پ.ن. میدانید دوربین درست پشت سرم است و من پرو سرجایم نشستم و گودر میکنم و فقط برایش دست تکان ندادم. لابد این نوشته را زودتر از شما خوانده است، فکر میکنید از نثر من خوشش می آید؟

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

در مدح و ستایش دوستی

برای من دوست آدم مهمیست، اینرا از پدر مادرم یاد گرفته ام. بابا همیشه در هر مقطع تحصیلی ام میپرسید چند تا دوست داری، بعد من میگفتم فیلانی و فیلانی و فیلانی، اوهم رابطه ام را با تک تکشان برایم تحلیل میکرد. اصرار داشت که باید دوست صمیمی داشته باشم. داخل پرانتز بگویم بابا گاهی زودتر از مامان حال مارا میفهمد، تنها یک کلمه کافیست که دستت را بخواند، مامان به حرفهای ما بیشتر اعتماد میکند و گاهی گمراه میشود، بگذریم. تازگی ها بابا دیگر نمیپرسد چند تا دوست داری، شاید میداند برای من هم دوستی ارزشمند است و در ضمن وقتی میگویم فُلانی، سابقه ان ساله اش را میشناسد
دوستی اما دوطرفه است، آدمها تغییر میکنند، شرایط عوض میشود و رابطه ای که دیروز خوب و آرامبخش بود امروز تنش می آفریند و نکته اینجاست که طرفین درگیر در رابطه چقدر دوستی شان را میخواهند، چقدر برای استحکام و ماندگاریش تلاش میکنند، چقدر دوستشان را دوست میبینند یا دوست میخواهند. نگاهشان به آدم روبرو چقدر عوض شده است، خواسته هاشان از دوستیشان چیست، چقدر با هم و با خودشان صادقند و در آخر چقدر برای حفظ آن تلاش میکنند
دوستی را نمیشود یک تنه نگه داشت، گاهی سخت است که دوست دیرینه ات را دور ببینی، اما این حقیقتیست تلخ که همه همیشه نمیمانند و نکته اینجاست که گاهی بهای حفظ وضع پیشین زیادی زیاد است، باید خودت نباشی، باید به خودت سخت بگیری، باید آوانس بدهی و آخر هم نمیشود که نمیشود. من فکر میکنم بقای رابطه به خواست و تلاش طرفین وابسته است، آنها که بخواهند و بتوانند میمانند، نمیشود فُلانی همیشه همان بماند که روز اول بود، باید تغییر را پذیرفت، شاید بهای تغییر پایان دوستی باشد و شاید روزی دوباره دوستی قدیمی گوشی تلفنش را بردارد و احوالی بپرسد و سالهای دوری را تا کند، انگار دیروز با هم از همه چیز حرف زده اید

۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

Distraction yes or no



فکر کنم از عید سال 89 شروع به دیسترکت کردم، خسته شده بودم از غم هرروزه ام، تاب گریه و اندوه برایم نمانده بود. شروع کردم به موسیقی دری وریِ هپی گوش کردن. تیمزی به لالا یک سری موسیقی داده بود و فکرکنم اسمشان را گذاشته بود مود چنجر، همواره صدای ساسی مانکن از ماشینم می آمد، استتوس مسنجرم، دیسترکت یورسلف بود، فیلم های تینیجری میدیدم، فکرکنم، کتاب "زندگی جنگ و دیگر هیچ" را هم همان موقع ها خواندم، برعکس هرچیزی که یادآور اندوه بود را حذف کردم، از کتاب تا عکس و موسیقی و فیلم و حتی آدم ها را
اینروزها اما فکر میکنم ضمیر ناخوداگاهم وظیفه مشغول کردن ذهنم را به عهده گرفته است، دیگر تلاشی برایش نمیکنم، جایی جار نمیزنم که دیسترکت خوب است، دیسترکت کنید. انگار دیسترکت در وجودم نهادینه شده است آنقدر که اینبار باید به خودم یادآوری کنم که باید با خودِ خود زندگی و تنهایی ام مواجه شوم، از اینکه اشکهایم جاری شود فرار نکنم، نه برای آنچه از سرگذراندم به خودم آوانس بدهم نه اینکه هرروز خودم را سخت تر از دیروز قضاوت کنم
دیسترکت برایم کلی نخ از اینجا و آنجا باقی گذاشته که هنوز به زندگی ام وصل اند و ذهنم را شلوغ تر(و نه آرامتر) کرده است. فکر میکنم زمانِ بازی بازی با ذهنم گذشته است و باید به یادش بیاورم که روی من و زندگی من تمرکز کند، که گره هایش را باز کند نه اینکه این کلاف سردرگم را بیشتر به هم بپیچد و هر بار برای بازکردن یک گره، گره دیگری به آن اضافه کند
پ.ن. فاصله فکرکردن، آگاه شدن و به نتیجه رسیدن، تصمیم گرفتن و در نهایت عمل کردن چقدر است؟
فکر میکنم گاهی به سال میکشد

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

No matter what!



مدتهاست که بزرگترین دغدغه ذهنی ام این است که آیا در همنسل های من زوجهایی پیدا میشوند که کنار هم (به عنوان زوج) پیر شوند؟ آیا من میتوانم جای مادر یا پدرم باشم؟ اصلن چطور میشود 40 سال با یک نفر ماند و کنارش مرد و دوستش داشت؟ مادرها و پدرهای ما چطور یا چقدر برای هم کافی بودند؟
روزی یکی از دوستان مادرم گفت: فکر میکنی ما نمیدانیم که مردانی بهتر از همسرانمان وجود دارند؟ و شاید یک کلمه را از جمله اش حذف کرد، برای ما را. جواب او برای سوال خودش تعهد بود و بس، حرفی از عشق نبود. اما جواب من به سوال ماندن یا نماندن با فرض وجود شرایط لازم (صداقت، اعتماد، مهر بی چشم داشت و...) و نه کافی (عشق، جنس همخوان و ...) برای تداوم رابطه، تنها، انتخابِ ماندن است نو مدر وات
من باور ندارم که یک نفر میتواند تمام نیازهای طرف مقابلش را برآورده کند و با فرض اینکه رابطه ای که در آن کمتر از 50 درصد خواسته های طرفین تحقق پیدا نمیکند رابطه ای سازنده/سالم نیست، آدمهای زیاد 51 درصدی میشناسم که باهم مانده اند! آیا فقط 1درصد برای ماندن کافیست؟
جدایی زمانی برای مادربزرگهای ما گزینه آخر بود و این روزها گاهی گزینه اول، اما سوال من اینجاست، برای آدمی که آنرا تجربه کرده، سرانجام رابطه جدی بعدی چه خواهد بود؟ من که دوست دارم کنار معشوقم پیر شوم، روزی دخترم نوشته هایم را بخواند یا پسرم فیلان کار را انجام دهد، اعتماد و رابطه مطمئن میخواهم، به کجا میروم؟ به کجا میرسم؟ رابطه ام چقدر دوام می آورد؟ و تازه هنوز نمیدانم بیماری، مرگ، خیانت کجای زندگی من سربر می آورند؟

پ.ن.1. لازم دیدم یادآوری کنم کیفیت رابطه یا معیارهای انتخاب و حتی تفاوت تعریف آدمها از کیفیت رابطه موضوع این بحث نیست

پ.ن.2. دوستی به مضمون از بزرگی نقل کرد: باید آدمها را فراموش کرد و اگر نتوانستی باید بدستش بیاوری. به نظر زیادی حقیقت است اما با فرض به دست آمدنش آخر ماجرا چه میشود؟

۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

بازگشته ام از سفر

سفر از من باز نمیگردد

...


پ.ن. مثل همه آنهایی که روزهایی از این جنس را گذرانده اند، منهم هنوز سردرگمم. در هیاهویی به صرف هیچ گم شده ام. زیر رنگهای شاد پوسته ام، دل و جانم زنگ زده اند، زنگار را باید زدود

۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

فکرمیکنم تازگی بلدشده ام که دوباره روزهایم را به شادی بگذرانم یا تنهایی خود را چگونه میگذرانید

اول: دوستی قدیمی اردی بهشتی ای دارم که اینروزها را دوباره با او شب میکنم، پرازشور و تجربه است با دایره وسیعی از دوستان وآشنایان از هررنگی. شاید بارزترین ویژگی اش هیجان و اشتیاق اش به زندگیست. وقتی برنزه و خسته از استخر برمیگردیم انگار منم که سالاد درست میکنم، منم که روی سالاد آب پرتقال تازه و بورانی بادمجان و زردآلو و سیب میریزم، خود من است اما بزرگتر، خودانگیخته تر، پخته تر، هنری تر. درست مثل من، راستگوییِ زیرکانه اش، سلاح اش است نه سپرش. ده سالم که بود دخترجوان خواستنی ای بود، از همان وقتها بود که دلم میخواست من و لالا مثل نگار و سارا دوست و خواهر باشیم (دوست هستیم). استقلال، استقامتش در سالهای تنهایی اش، با خانواده ای هزاران هزار کیلومتر آنورتر مثال زدنیست
بعد: مامان همیشه میگوید که من آدمی هستم پارتنر لازم و میدانم که درست میگوید اما هنوز میلی به ورود به یک رابطه باثبات ندارم حتی در مورد مردانی که در نگاه اول جذابند و با چک لیست من مطابقت میکنند! دلم لذت معاشرت آزادانه میخواهد. تازگی ها به خودم میگفتم که تنهایی دوتا ایراد دارد، بستن زیپ پیراهن و گردنبد ظریف را سخت میکند، مخصوصن اگر خانمی چپل(چاق و تپل، سلام آبت) با ناخنهایی آلان والان باشی. باقی اش خوب است، مثل اولین بارکه خودت موهای درازت را توی حمام قرمز میکنی

بعدتر: دوست عزیزی دارم که دلش را به مردی از دوستانم سپرده است، مرد یکجور خواسته بودش و او جوری دیگر مرد را. آنطور که من میدانم رابطه شان راه نرفت. ماندن میان دوستی جوانتر و دوستی باتجربه تر زیادی بار سنگینی روی دوشم بود و هست. نمیتوانم و نمیخواهم به خاطر دیگری یا گذشته رابطه هامان، دوست هرکدامشان نباشم، اما به خاطر سابقه دوستی ها هم احساس دین نمیکنم. دختر مثل خواهر کوچکم است. بی تجربه است و کله شق. در برزخ دست و پا میزند. از من رنجیده است. نمیخواهد ببیند که آنچه اسباب تشویشش است نه منِ صریح که حقیقت عریان و تلخ زندگیست. نمیخواهد/نمیخواهند با واقعیت روبرو شود/شوند. پشت دیوار غرور سنگر گرفته است/اند وسوال اساسی/نهایی را نمیپرسد/نمیپرسند که جواب، کلید شادی یا سوگواریست و شادیست که میماند و سوگواری بالاخره یکروز تمام میشود
بعد از بعدتر: ویکی شاید موثرترین موجود در دوران گذار زندگی ام بوده و هست، تنها مشکلم اینست که دلم میخواست رنگها را یاد بگیرد یا وقتی برایش آقای باکلاه و آقای بی کلاه میخوانم عکس ها را دنبال کند ولی ویکی خل و عزیز به جای هرکاری دمش را تکان میدهد یا صورتم را خیس آب میکند. یکبار که شایعه شد همسایه های فناتیک ما به وجود سگ در ساختمان اعتراض دارند، یک هفته تمام از کمردرد عصبی و ناخودآگاهم در خانه ماندگار شدم

پ.ن. مثل خر منتظر لالا ام که از پله های فرودگاه پایین بیاد، دلم آنقدر تنگ شده که دیگه حسش نمیکنم، لالا باید بیاد تا دوباره جاری بشه تو روزهام

۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

مدتها میگذرد از روزهایی که تنها و خوب بوده ام، آنقدر که حتی فکر میکنم دوره جدیدیست در زندگی ام. هیچ اتفاق خارق العاده ای در بین نیست اما چیزی هم آزارم نمیدهد. نه در بند اثبات چیزی هستم نه میخواهم حقی را از کسی یا کسانی بگیرم و نه اینکه با همه دنیا ... .خطاها و شکستهایم را مثل موفقیتهایم پذیرفته ام. فکر میکنم تا به حال اینقدر خودم و خواسته هایم را دقیق نمیشناختم. امروز میدانم دلم نمیخواهد تمام روزهایم را تنها سرکنم اما تسلط و اختیار محض بر زندگی و قلبم - در این روزها - بسی خواستنی ست. ارباب بی شریک روزها و شبهایم هستم. گاهی احساس میکنم تنها به شوق رشد موجودی کوچک و زنده در وجودم حاضرم شریکی دائمی برای زندگی ام برگزینم

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳, سه‌شنبه

این خوابها را کجای دلم بگذارم؟

خواب دیدم که مست کنار خیابان دراز کشیده ام. انگار خیابان ولیعصر بود، شب و شلوغ. چند نفر کنارم علف میکشیدند و من برایشان وجود نداشتم! فکر میکردم اگر لاله بود به خانه میرسیدم، خانه ای که آن شب پیدایش نمیکردم
و چند شب بعد پسر دو سه ساله ام را برده بودم تاب بازی، توی یک کوچه باریک با سر بالایی تند.میگفتند این تاب وسطی تا بی نهایت بالا می رود. میدانستم که اسمش روزبه است و دیگر زنده نیست

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

و بازهم اين نيز بگذرد

لالا ميگفت که من خودم را با بازیچه ها گول میزنم، که خود زندگی ام را زندگی نمیکنم. اما اینروزها انگار کمی، کمی با تنهایی ام عجین شده ام. داشتم به خودم میگفتم که بیا فيلان فيلم را ببینیم که فهمیدم به زندگی جدیدم خو گرفته ام، دیدم منتظر نیستم كسي بیاید که زمانم را كنارش بگذرانم

۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

رسیدم خونه. ماشینو روبروی در ساختمون نگه داشتم. نمیتونستم یه لحظه دیگه رانندگی کنم، نمیتونستم از ماشین پیاده بشم. دقیقه ها میگذشت ومن انگار توی صندلی رسوب کرده بودم. حجم صراحت و واقعیت مکالمه له ام کرده بود (آخه یکی از خودم با خودم صریح تر؟)، مرور خاطرات سه چهار سال اخیر تمام انرژی مو کشیده بود. یاد اون روزِ دور افتادم که وسط مهمونی مثل امشب تو یه صندلی راحتی فرو رفته بودم و پشت هم گیلاسم رو پر میکردم و سیگار بعدی رو روشن. آخر شب که کمی روی دل و جانم مرهم گذاشتم، صراحت را ویرانگر اما دوست داشتنی میدیدم. گاهی اگر بشود باید بدون قول وقرار از نو شروع کرد

۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه

من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

واقعیت این است که ما معمولن تنها بخشی از هر ماجرا را که به خودمان مربوط است میبینیم، یا بهتر بگویم اینطور دلمان میخواهد. وقتی مجبور باشی به نفرسوم ها فکرکنی دست و پایت بسته میشود. به آسانی میتوان همه بار را خارج از من و تو بر دوش دیگران گذاشت، میشود راحت گفت که خودشان میبینند، میدانند، فکرمیکنند. میشود سوالی پرسید و جوابی سرسری شنید و به آن دیگری فکرنکرد و ردای انسانیت بر تن کرد.
اما من دیدم که هر لحظه باید به آن دیگری فکر کرد. دیگرانی خارج از دایره تنگ من و تو که نفسشان بند می آید از چیزی که به آنها تحمیل شده است. رنجی که ما را حتی از آن گریزی نیست، یکروز خودمان یا عزیزمان نفرسوم ماجراییم
رنج، رنج می آورد

۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

حال من خوب است اما تو باور نکن

ده سال پیش کمی بیشتر یا کمتر معشوقی داشتم که غلط بود. دوستان مشترک آنچنانی نداشتیم، وقتمان را با هم میگذراندیم، کس دیگری نبود و همه مشکل اینجا بود که وقتی آدمی دیگر می آمد غلط بودنمان کنار هم برایم عیان تر میشد، بسیار دوستش داشتم اما رابطه مان راه نمیرفت. روزی که تمام شد یک گودال بزرگ و تاریک در روح و زندگی ام بازشد. سبکیِ جذابِ بی تعهدی گذشت و تنها سوراخی سیاه توی دلم ماند وخیلی گذشت تا کم کم به هم آمد
رابطه اما بهم تنیده تر که باشد، انگار درختی را از ریشه در آورده باشند، تنها یک گودال نیست. جای خالی ریشه ها هم هست، بعضی کلفت تر و برخی نازکتر. خاک و بستر رابطه ها هم متخلخل و آسیب پذیر میشود. آدم راهی را که رفته باید دوباره برود، باید دوباره خودش را تعریف کند و اینبار بدون دیگری. رابطه ها را باید دوباره الک کند، خیلی ها میروند و نزدیکترها میمانند. بدترین قسمت ماجرا آنجاییست که دست و دلت نمیرود که برای همه تعریف کنی که چرا، حتی اگر برایشان آدم بد ماجرا باشی و این یعنی کم کم رابطه ای دیگر بیرنگ میشود. فقط یک نفر نیست که باید جای خالی اش را پر کنی یا مسیر زندگی ات نیست که دوباره تعریفش کنی، باید رابطه هایت را هم به تنهایی دوباره بسازی و چه سخت است ساختن چندباره ی رابطه هایی لنگ که پیشاپیش در آنها حکم محکومیتت را صادر کرده اند و یکروز میبینی که دلبستگی هایت سست شده، دلت را محکم در مشتت گرفته ای مبادا برود و گاهی همین جاهای راه، همه زندگی ات در یک چمدان جا میگیرد، بمانی یا بروی دیگر نیستی، اینجا نیستی
پ.ن.لالا میگفت اولین بارچرخه شادی از درون آغاز میشود و به بیرون راه میبرد و باز میگردد و بازهم، شاید چرخه ی تنهایی هم همین باشد و یا نباشد! نمیدانم

۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

در کالیفرنیا، جایی که روابط داخلی خانواده خیلی قابل انعطاف است، این یک توافق غیر معمول نبود ... معلم ها به آنها گفتند که نگران نباشند، وقتی بچه ها به کلاس چهارم میرسند، هشتاد درصد همکلاسی هاشان نامادری یا ناپدری دارند و یکی از والدین شان با هم جنس خود زندگی میکند و فرزند خوانده هایی از نژادهای مختلف را به عنوان خواهر یا برادر ناتنی خود میپذیرند و یا اینکه برای زندگی نزد پدربزرگ و مادربزرگهایشان می روند. خانواده توی کتاب قصه ها دیگر وجود ندارد

حاصل روزهای ما، ایزابل آلنده

لیلای من کجا میبری

شاید عجیب ترین رابطه زناشویی را در خانواده پدری ام دارد. بیشتر از بیست سال است به زنی که همسر قانونی اش نیست عشق میورزد و از همان سالها، دیگر با زنی که هنوز همسر قانونی اش است زندگی نمیکند. از رابطه اش هیچ نمیگوید، سکوتی سنگین به رابطه به ظاهر پنهانش حکم فرماست. من معشوقش را به خاطر جسارتش در نسل پیشین دوست دارم و همسرش را چون زنی کارآمد است و خودش هم که گفتن ندارد، اما با هیچ منطقی نمیتوانم زندگی این سه نفر را توجیه کنم. نمیفهممشان

طی تمام روزهایی که در گیر و دار اتفاقات اخیر بودم همواره به مسالمت - که خودش به آن نرسید – دعوتم میکرد. آرام و کم حرف است و دوست داشتنی، نمیخواهد خودش را ثابت کند. امشب میزبانش بودم، آمد که استقلال دوباره ام را ارج بگذارد

دیر وقت بود اما برای هر دومان گیلاسی اسکاچ ریختم و سیگاری دود کردیم. به عادت اینروزهایم دنگ شو پخش میشد، اما او نامجو میخواست، ای ساربان با صدایی بلند. آنقدر دلش میخواست که از پذیرایی کوچک من به اتاق خواب کوچ کرد که بهتربشنود. آمد روی تخت نشست، دستش را با ژست همیشگی زیر چانه اش گذاشت، یکی دو دقیقه نگذشته بود که چشمانش پراز اشک شد. میدانستم دلش کوچک است اما نمیدانستم چقدر. باورش سخت بود. همه اش فکر میکنم چه اندوهی پشت آن اشکها پنهان است. همیشه دلم میخواست و میخواهد بروم وبگویم برای من هم بگو که اصل داستانتان چه بود

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

He made me cry, به غم امان بده

گاه در مواجه با دشواریهای پشت سر میخندیدم آنقدر که قفسه سینه مان فشرده میشود، مثل قلدرها شاخ و شونه میکشیم که هیچ نبود و یا ماسک بی تفاوتی به صورتمان میزنیم، آنقدر که باورش میکنیم و بعد ناگهان سیل بی امان اشک جاری میشود. یک مکالمه ساده غم را به زندگیمان بازمیگرداند و هق هق مانده در گلو، شانه هامان را میلرزاند. غمی که انکارش کرده ایم، تنهایی که با دست آویزهای بزرگ و کوچک پرش کرده ایم و سوگواری که هنوز هفت روز نگذشته رخت شادی بعدی را پوشیده ایم

آنچه واضح است مرحله گذار از بلندیها به دشتهای هموار زندگیست و این راهیست که باید پیموده شود، پریدنی در کار نیست، نمیشود چشممان را که باز کردیم تمام شده باشد. باید صبور بود و نشست و دید و مهلت داد. سوگواری گاه در لباس سیاه، گوشه خانه می آید، گاه در لباس بزم و در جامهای پی در پی می و بد.م.س.تی و ... و گاه با زمستان، چه ناظری بخواندش چه شجریان

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

زیبایی بید مجنون را در باد دیده اید، وقتی که گیسوان سبزش پریشان میشود؟

هوا برای تهران اینروزها عجیب بود، آسمان آبی بود و دماوند پیدا، همه شهر را تا آن دورها میشد دید. آنقدرعالی بود که نمیشد در خانه ماند، نمیشد نخندید، نمیشد برای بادی که می آمد شوق نداشت. انگار کن ماهها در اتاقی صاف ایستاده ای، دستهایت تنها کنار بدنت بوده اند و تکان نخورده ای و رها شوی، بیایند و بگویند آزادی برو. دوست داری دستهایت، انگشتانت را باز کنی و بکشیشان از هر طرف، آنقدر که دردی خوشایند در بازوهایت بپیچد و تمام بدنت را طی کند. اینطور بودم