۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه

صلح

سالهاست اینطور شاد نبودم، نزدیکترین خاطره ام از رهایی، فراغت و سرخوشی به سال اول زندگی ام با او برمیگردد در آن ساختمان قرمز با ‍پنجره های بزرگش و نوری که تمام خانه را روشن میکرد. بیشک دلیلش او بود. تنبل و شاد و بی خاصیت بودم که به زعم من ویژگی رابطه های نوپا و عاشقانه است، مخصوصن اگر سخت شروع شده باشند.خوب یادم می آید که همه ی لحظه هایم را کنار او میخواستم و بس. شاید خانه را که عوض کردیم نور از رابطه مان رفت، نمیدانم؟! اما میدانم که بعد از آن سالها دیگر از ته دل نمیخندیدم. دو سه ماه پیش بود که دوستی در تحلیل رابطه ی باخته ی من گفت: لنا میشد دید که خوشحال نبودی
اینبار اما شادی ام از جنس دیگریست، مال خود خودم است. از درونم جوشیده، سعی کردم که بتوانم امروز بنویسم شادم و نکته اینجاست که میدانم ماندنیست، فردا که بیدار شوم تمام نمیشود. عامل خارجی ندارد. منم که شادم. دوباره زندگی کردن کار هیجان انگیزیست که هر لحظه اش خوشحالم میکند. به طرز احمقانه ای آسمان آبی ترست و درختها سبزتر. و دوست دارم شعر بخوانم حتی اگر گونه هایم را تر کند

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

Today I'm 32!
One day I've stopped loving with my own reasons and just after that I've lost my faith too. I used to love every tiny detail of life but in passed tough years something was always wrong!
Today I ready again, I want to feel passion, I want to feel pain, I want to feel LUV.