۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه

دریمز

بابا یکبار خواب دیده بود که آبستن است و بعد فهمیده بود که کره زمین در شکمش است و هنوز هم که هنوزه این جذابترین خوابیست که یکی از نزدیکان من دیده است ولی خواب مامان هم دست کمی از خواب بابا ندارد.
روزهای اخیر در زندگی کاری من روزهایی پرتنش بوده است و چهارشنبه شاید پر استرس ترینشان بود، امروز نمیخواهم بنویسم که چرا ناامید شدم یا اینکه فکر میکنم در تک تک آدمهای اطراف ما یک مامور بی مغز و خشن ماهواره جمع کن هست که در لحظه بحرانی فقط از زور بازویش استفاده میکند! بگذریم. مامان طبق معمول کلی مهمان داشت و من خسته و له ساعت ۱۱:۳۰ شب به خانه شان رسیدم. یادم هست که آنقدر خسته بودم که نتوانستم تا خانه ام رانندگی کنم و همه پنجشنبه بعد را هم خوابیدم. قبل از خواب مامان کمی بدنم را ماساژ داد که خوابم ببرد و دیگر چیزی یادم نیست. روز بعد مامان تعریف کرد که تازگی ها وقت خواب، قسمتهایی از بدنش که درد میکند آلارم میدهد،‌ فرض کنید از التهاب و درد قرمز میشوند و آنشب خواب دیده بود که شکمش آلارم درد دارد و در خواب فکر میکرده که باید مسکن بخورد که دردش آرام بگیرد اما میدانسته که شکمش از بدنش جدا شده و در خواب دنبال راهی میگشته که شکمش را به بدنش بچسباند که داروها با گردش خون به شکم جدا مانده اش برسد که درد آرام بگیرد و بعد ناگهان میفهمد که شکمش من هستم، لنای جداشده از بدن اش.

پ.ن. مامان عاشقتم

۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه

نزدیک آی

بام را برافكن ، و بتاب ، كه خرمن تيرگي اينجاست‌.
بشتاب ، درها را بشكن ، وهم را دو نيمه كن ، كه منم
هسته اين بار سياه‌.
اندوه مرا بچين ، كه رسيده است‌.
ديري است‌، كه خويش را رنجانده ايم ، و روزن آشتي
بسته است‌.
مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان ، كه جدا
مانده ام‌.
به سرچشمه «ناب» هايم بردي ، نگين آرامش گم كردم ، و
گريه سر دادم‌.
فرسوده راهم ، چادري كو ميان شعله و باد،دور از همهمه
خوابستان ؟
و مبادا ترس آشفته شود ، كه آبشخور جاندار من است‌.
و مبادا غم فرو ريزد، كه بلند آسمانه ي زيباي من است‌.
صدا بزن ، تا هستي بپا خيزد ، گل رنگ بازد، پرنده
هواي فراموشي كند.
ترا ديدم ، از تنگناي زمان جستم . ترا ديدم ، شور عدم
در من گرفت‌.
و بينديش ، كه سودايي مرگم . كنار تو ، زنبق سيرابم‌.
دوست من ، هستي ترس انگيز است‌.
به صخره من ريز، مرا در خود بساي ، كه پوشيده از خزه
نامم‌.
بروي ، كه تري تو ، چهره خواب اندود مرا خوش است‌.
غوغاي چشم و ستاره فرو نشست‌، بمان ، تا شنوده آسمان ها
شويم‌.
بدر آ، بي خدايي مرا بياگن‌، محراب بي آغازم شو.
نزديك آي‌، تا من سراسر «من» شوم‌.

سهراب سپهری-آوار آفتاب

۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه

معاشرت نالازمم!
  • لا میگفت که لنایی که میشناسد فرار نمیکرده و من فکر میکردم چرا او مرا فراری میشناسد و جوابش زیادی ساده بود فقط من نمیدیدمش. فرار کردن روش دو سه سال اخیر من است، لا نبوده که ببیند، او هم منِ پیش از این را ندیده، هر دو شان درست میگویند.نکته اینجاست که نمیدانم میخواهم کدامشان باشم .
  •  بعد برايت از قطارهايی می‌گويم که رفتن‌شان را تماشا کردم و قبل از خارج شدن‌شان از زير سقف ايستگاه، رو برگرداندم و از پله‌ها پايين رفتم، يا شايد از ايستگاه‌هايی بگويم که ماند‌ن‌شان را تماشا کردم و پيش از اينکه کامل پشت سر بمانند، پنجره کوپه را بستم و کتابم را باز کردم.(میرزا)



۱۳۹۱ تیر ۲۱, چهارشنبه

حمله بهترین دفاع است

هیچ چیز مثل انتظار دیوانه ام نمیکند، اگر قرار باشد صبر کنم که فُلانی فلان کار را انجام بدهد که بعد، من، برخورد مناسبی داشته باشم از دست رفته ام. بی عملی مرا میکشد، بیشتر از نه شنیدن، بیشتر از آری شنیدن، بیشتر از هر چیز دیگر. افسار احساسات و روابط ام باید دست خودم باشد. خودخواهانه اما حقیقیست.