۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

اول: فهمیدم که به صورت منطقی لزومی نداره آدم همواره خوشحال باشه، اتفاق خوبی افتاد خوشحال میشیم دیگه

دوم: میشه از اینکه های ریسک زندگی میکنی لذت ببری و به قول یه دوست وحشی بودنت رو دوست داشته باشی

سوم: طی یه دیالوگ بی نظیر از امروز تا کودکی ام بخش بزرگی از نادانسته هام راجع به خودم تبدیل به دانسته شد. انگار مین سویپر بازی کنی و یه خونه رو باز کنی و کلی از خونه ها یکهو کلیر بشن، دقیقن همین حس رو داشتم وقتی که فهمیدم یه ترس بزرگ از رهاشدگی از دو سه سالگی ام همراهمه و همواره منو از دلبستگی بازداشته و بلا بلا بلا

چهارم: همیشه سربازهای مرد فیلمهای امریکا برای من جذاب و ث.ک.س.ی بودن و سرباز/گاردهای ایران اسباب رعب و دلهره. اما به صورت جذابی یه گارد ایرانیِ ص.ک.ث.ی دیدم در لباس رزم و اصلن به ترس یا احساسات نکبت بار دیگه نرسیدم و در ظاهرش جا خوش کردم

پنجم: آدم باید حواسش به جذابیت های نهان آدمها باشه، گاهی گیرت میندازن

ششم: وقتی مدتها همه تلاشت این بوده که ترین باشی جایی که برای بار اول قراره زیرِ ترین بودنت بزنی کلمات را باید با قلاب از دهانت بیرون کشید تازه اگر امان بدن

۱۳۹۰ اسفند ۳, چهارشنبه

There is a crack in everything. That's how the light gets in.

Leonard Cohen

P.S.TNX F


۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

پراکنده گویی

یکبار شوخی شوخی گفت که من آن منیجبل -مدیریت ناپذیر- هستم، دقیقن همین را گفت. از آن روز و بعد از آن بحثهای کذایی که شعور و شخصیتم را مورد تهاجم قرار داد، تا یک - یک - یک برگشته ام و رفتارهایم را زیر و رو کرده ام.میدانم آدم سختی هستم. بخشی از رفتارهایم زاییده ی غرورم است، برخی شان از لجاجت و کله خری ام و بعضی ها هم از جسارت یا شجاعت همراه با اعتماد به نفسم

گاهی نمیدانم این سختی خوب است یا بد، وقتی همه چیزات را در بوته ی قضاوت میگذاری باید بدون پیشداوری یا آوانس، خودت را داوری کنی

میدانم هارشی ام دور شده است، میدانم بهترم اما میدانم که خسته ام، خسته. چیزهایی را یاد گرفته ام که رفتارهایم را تغییر داده است. مثلن خیلی ساده یاد گرفته ام که میشود بی دغدغه به فیلان اس ام اس جواب نداد، فُلان درخواست بیهوده را رد کرد و در آرامش نه گفت، میشود منتظر نماند، کمتر دلخوشکنکها را زیر رو کرد و بیشتر تنهایی کرد

میدانم بخش بزرگی از احساساتم را دفن کرده ام و حتی لذت خواندن یک شعر عاشقانه را از خودم دریغ کردم و میدانم که توان مدیریت کردنشان را نداشتم که انکارشان کردم. دیروز دوستی میانسال مجموعه شعرش را آورد که بخوانم، صرفن به رسم احترام شروع به خواندن کردم و ناگهان لذت شعر خواندن به وجودم برگشت، لودگی رفت و لذت ناب آمد و آنقدر صریح و عمیق بود که دوامش نیاوردم، صفحه را بستم و تمام

چیز دیگری که در آن بحثها دیوانه ام کرد حقیقتی تلخ بود که در جامعه مان جاریست. گفت: بهای رفتار آزاد از فاحشگی بیشتر است و من کشیدگی پیاز موهای بدنم را حس کردم، شاید اولین بار بود که عمیقن فکر کردم باید رفت، باید از این ... خانه جست

توان هندل کردن آدم های غیرنرمال را هم ندارم، کسی را میخواهم که آدم من باشد،‌جرات کنم برای ۳ ماه بعدم برنامه بریزم، دلم آرامش میخواهد، به سادگی عطایشان را به لقایشان میدهم، خسته ام از بازی من قوی ترم، من بهترم

میدانم که فکرهایم زیادی پراکنده است، اما همه شان از ذهنم میگذرد و انگار هر روز پازل شخصیتم کاملتر میشود و شاید کمک کند بفهمم کجای زندگی ام ایستاده ام


انگار منم که اینها را نوشتم، آنقدر نزدیک که حتی در خیالش، آرامش مثل گل نرگس جوانه میزند و نه مثل گل سوسن

---------------------------------

ما با هم صحبت میکردیم -یا بهتر بگوییم- او گوش میداد و من در این باره صحبت میکردم که سالهای آخر چهل پنجاه سالگی بهترین سن است. چون آدم با خودش صلح میکند و وارد یک دوره ی آرامش میشود. منظور من از آرامش نوعی کنش واقع گرایانه نسبت به وقایعی بود که می بایست منجر بشود به آرامش و خونسردی بیشتر در برابر سرخوردگی ها و جنگ و جدالهایی که در زندگی ام اتفاق افتاده بود و در وهله نخست خودم در آن دخیل بودم

جالب است که کلمه ی واقع گرایانه را به کار بردم

چرا نمی بایست از مشکلاتم فاصله ی بیشتری میگرفتم، به جای آنکه فقط چند مایل یا مثلن چند سانتی متر با آنها فاصله داشته باشم؟ برای تفنن بد نبود که از مشکلاتم به اندازه ی ۴۷ مایل فاصله بگیرم و شاید آرامش در فاصله چهل و هشت مایلی مشکلاتم مثل گل نرگس جوانه میزد

من همیشه به گل نرگس علاقه داشتم

گل نرگس تقریبا گل محبوبم است

ریچارد براتیگان- یک زن بدبخت


۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه

دیروز ناگهان آهنگ الکی در تک تک سلول هایم نفوذ کرد. دردش را حس کردم، فهمیدمش


از آمدنم هیچ معلوم نشد
یک نمای الکی، یک نمای الکی
این جان نزارم هیچ پالوده نشد
یک فضای الکی، یک فضای الکی
از سطح خرافه این زبانم نگذشت
یک صدای الکی، یک صدای الکی
گل یافته شد به دست منپوچ نشد
یک هوای الکی، یک هوای الکی
***
از آمدن و رفتن ما سودی کو
یک حبوط الکی، یک سقوط الکی
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم، مامور که گرفت ما را بابا خیط نشد
به خدای الکی، یک به خدای الکی
***
خر از سر شهنه، یک نمد ساخت ولی
یک کُلای الکی، یک کُلای الکی
سرتاسر صحنه آش نذری بود
نیّتای الکی، نیّتای الکی
یک هفته به من مرخّصی می دی؟
لذّتای الکی، لذّتای الکی
با اون گُلای پائولوروسی حال کردم
یک گُلای الکی، یک گُلای الکی
دست پخت عشقم قورمه سبزی بود
سبزیای الکی، سبزیای الکی
***
وای دهه ی چهل خیلی باحال نو و او او او ووو
وستالژیای الکی، تالژیای الکی
ایام قدیم مردونگی بود
هیبتای الکی، هیکلای الکی
وقتی بچه بودیم نون خونگی بود
مزّه های الکی، مزّه های الکی
مردا حالا دیگه سیبیلشو دارند
سیبیلای الکی، سیبیلای الکی
تا حالا جمعِ روشن فکرا رفتی؟
روشنفکرای الکی، چهره های الکی
تا حالا تفریق روشن فکرا رفتی؟
تیکه های الکی، تیکه های الکی
تا حالا ضرب روشنفکرا، تقسیم روشنفکرا رفتی؟
ماس مالیای الکی، ماس مالیای الکی
تا حالا با رئیس وستینگهاوس شام خوردی؟
لحظه های الکی، لحظه های الکی
تا حالا از کسی دل بردی؟ اوهوم اوهوم اوهوم، اوهوم اوهوم اوهوم
سرفه های الکی، سرفه های الکی
اونا با ما دشمنن، ما خوبیم اونا انن، این غربیای الکی، این شرقیای الکی
توهمای الکی، توهمای الکی
تا حالا زنی که کُلوریکُر [[]؟] بخونه دیدی؟
دانشای الکی، دانشای الکی
تا حالا با زنی که کُلوریکُر خون باشه... هوم.....؟
هوی و های الکی، هوی و های الکی
یک هوای الکی (هوا هوا هوا) یک فضای الکی (فضا فضا فضا)
یک هوای الکی (هوا هوا هوا) یک فضای الکی (فضا فضا فضا)
از شهر برو بیرون فضات عوض شه
جاده های الکی
کوه ها، دشت ها، تپه های الکی، تپه های الکی، خلقتای الکی
***
قدم زدن در زیر بارون، رو ماسه ها دراز کشیدن
قدم زدن در زیر بارون رو ماسه ها دراز کشیدن
اینا همه با اون صفا داشت، دنیای عشق ما چه ها داشت
یک وفای الکی، یک صفای الکی
یک وفای الکی، یک صفای الکی
من هرچی می گم واسه خودته دختر
ادعای الکی، ادعای الکی
این چه جور ، این چه جور جفایی ه که دیگه جفا نمی کنی؟
زر زرای الکی، زر زرای الکی
تو نسبت به دیگران موفق تری
نسبتای الکی، نسبتای الکی
باید سعی کنی از قافله عقب نمونی
سبقتای الکی، سبقتای الکی
باید سعی کنی همه چی رو ول کنی بدویی بندازی بدویی تا انتها
بدویی تا انتها
انتها
انتهای الکی
نه نه، انتها، انتها، انتهای همه چی، انتهای همین سِتلیس، انتهای امشب، انتهای همین کنسرت
انتها!
انتهای الکی، انتهای الکی، انتهای الکی، انتهای الکی، انتهای الکی، انتهای الکی
انتها، انتها، انتها، انتها [[]تا آخر ترانه]

از آمدنم هیچ معلوم نشد
این جان نزارم هیچ پالوده نشد
از سطح خرافه این زبانم نگذشت
گل یافته شد به دستِ منپوچ نشد
از آمدن و رفتن ما سودی کو؟
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم
خر از سر شهنه، یک نمد ساخت ولی
سرتاسر صحنه آش نذری بود
یک هفته به من مرخّصی می دی؟
با اون گُلای پائولوروسی حال کردم
دست پخت عشقم قورمه سبزی بود
وای دهه ی چهل خیلی باحال نوستالژیا
ایام قدیم مردونگی بود
وقتی بچه بودیم نون خونگی بود
مردا حالا دیگه سیبیلشو دارند
تا حالا جمعِ روشن فکرا رفتی؟
تا حالا تفریق روشن فکرا رفتی؟
تا حالا ضرب روشنفکرا، تقسیم روشنفکرا...؟
تا حالا با رئیس وستینگهاوس شام خوردی؟
تا حالا از کسی دل بردی؟
اونا با ما دشمنن، ما خوبیم اونا اَنن، این غربیا، این شرقیا، توهما...
تا حالا زنی که کُلوریکُر [[]؟] بخونه دیدی؟
تا حالا با زنی که کُلوریکُر خون باشه خوابیدی؟
از شهر برو بیرون فضات عوض شه
من هرچی می گم واسه خودته دختر
این چه جور جفایی ه که دیگه جفا نمی کنی؟
تو نسبت به دیگران موفق تری
باید سعی کنی از قافله عقب نمونی
باید سعی کنی همه چی رو ول کنی بندازی بدویی، بدویی...
بدویی تا انتها
تا انتها
انتها
انتها


نامجو-الکی