۱۳۹۱ شهریور ۲۶, یکشنبه

زنان

انگار هزار سال پيش بود كه ٨ مارس بيتا برايم چيزى مثل اين نوشت، هر زنى تنهاست مگر اينكه دوستى نزديك از جنس خودش(زنى ديگر) داشته باشد و راستش من هنوز هم همينطور فكر ميكنم.
من حتى زيادى اجتماعى هستم و مردان و زنان زيادى دوستم بودند و هستند ولى حقيقت اين است كه آدمهاى خيلى نزديك زندگى من هميشه زنان بوده اند و فكر ميكنم دليلش براى من بسيار ساده است. حداقل براى من كه زنى استريت هستم زنان همواره دوست بوده اند، همدل و رازدار و همراه -گرلز نايت را كه نگو- و بدون پتانسيل تمايلات جنسى و من باور دارم گرايش/ارتباط جنسى از هر نوع، يكطرفه يا دوطرفه، بدون هدف يا هدفمند، اتفاقى يا برنامه ريزى شده و خلاصه با هر دليل و انگيزه اى فرم رابطه را تغيير ميدهد و ته قصه رابطه دوستانه نميتواند بدون حاشيه باقى بماند.
اينروزها اما به صورت حيرت انگيزى جاى خالى زنى نزديك را احساس ميكنم شايد حتى بيشتر از مردى كه معشوقم باشد.
پ.ن. ساناز شايد تنها چيزى كه حقيقتن بعد از شركت دلم برايش تنگ ميشود بالكن و سيگار و از هر درى حرف زدنمان است، البته بجز آفتاب كه همه جا پخش ميشد.

۱۳۹۱ شهریور ۲۴, جمعه

شايد ديدن تنهايى ام با تماشاى المپيك شروع شد

اگر قرار باشد من انتخاب كنم، فيلم يا سريال ميبينم. تا چند وقت پيش خيلى هم خوش ميگذشت، خودم بودم و انتخاب خودم. تازگى ها اما بى بى سى ميبينم تنهايى و دلم آدمى ميخواهد كه باشد. دلم تنگ شده كه يكى باشد كه فوتبال ببيند و من كنارش بازى را تماشا كنم، حتى خوابم ببرد. كه صبح كه بيدار ميشوم باشد، كه جرات كنم خودم را رها كنم و در آرامش براى سه ماه بعد برنامه بريزم. خيلى گذشته، همه چيز را امتحان كردم بجز يك رابطه واقعى را. خسته شدم از تنهايى، از اينكه مسئوليت همه چيز با خودم است. خوب يادم هست روزهاى اول كه دوباره تنها شروع كردم، دلم نرگس ميخواست، در واقع دلم ميخواست يك نفر برايم نرگس بخرد، خودم خريدم، او گفت خوب است ياد گرفتى خودت را خوشحال كنى و من ادامه دادم به خوشحال كردن خودم و ديگران و آنقدر پيش رفتم كه جايى براى آدم احتمالى روبرو نماند. آدمى هم اگر آمد نگذاشتم ببيند چقدر احتياج دارم يكى مراقب من باشد، كه مرخصى بگيرم از همه چيز. به نظر مطمئن ميرسيد بدون امكان احساس دوباره رهاشدگى، خودت هستى و خودت و همه چيز همانطور خواهد بود كه دلت ميخواهد اما ته ماجرا اينطور نبود، نيست. راستش حتى درست يادم نيست اما زندگى كنار آدمى كه همراه آدم باشد بايد لااقل جذابتر باشد گيرم بايد ياد بگيرم همه جا نبايد من تصميم بگيرم، همه چيزآنطور كه ميخواهم -به نظر من كامل- نخواهد بود، كه كمال خواهى شايد ديوانگيست و امروز فكر ميكنم رابطه زيادى سخت، اما خواستنيست 
پ.ن. من ياد گرفتم دوست داشتن تكرارشدنيست، بايد ياد بگيرى چطور حفظ اش كنى، كمك كنى رشد كند، تغيير شكل بدهد و بماند.

۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه

Somebody That I Used To Know

Now and then I think of when we were together
Like when you said you felt so happy you could die
Told myself that you were right for me
But felt so lonely in your company
But that was love and it's an ache I still remember

You can get addicted to a certain kind of sadness
Like resignation to the end, always the end
So when we found that we could not make sense
Well you said that we would still be friends
But I'll admit that I was glad it was over

But you didn't have to cut me off
Make out like it never happened and that we were nothing
And I don't even need your love
But you treat me like a stranger and that feels so rough
No you didn't have to stoop so low
Have your friends collect your records and then change your number
I guess that I don't need that though
Now you're just somebody that I used to know

Now you're just somebody that I used to know
Now you're just somebody that I used to know

Now and then I think of all the times you screwed me over
But had me believing it was always something that I'd done
But I don't wanna live that way
Reading into every word you say
You said that you could let it go
And I wouldn't catch you hung up on somebody that you used to know

 
But you didn't have to cut me off
Make out like it never happened and that we were nothing
And I don't even need your love
But you treat me like a stranger and that feels so rough
No you didn't have to stoop so low
Have your friends collect your records and then change your number
I guess that I don't need that though
Now you're just somebody that I used to know

Somebody
I used to know
Somebody
Now you're just somebody that I used to know

I used to know
That I used to know
I used to know
Somebody


Gotye feat Kimbra

۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه

دریمز

بابا یکبار خواب دیده بود که آبستن است و بعد فهمیده بود که کره زمین در شکمش است و هنوز هم که هنوزه این جذابترین خوابیست که یکی از نزدیکان من دیده است ولی خواب مامان هم دست کمی از خواب بابا ندارد.
روزهای اخیر در زندگی کاری من روزهایی پرتنش بوده است و چهارشنبه شاید پر استرس ترینشان بود، امروز نمیخواهم بنویسم که چرا ناامید شدم یا اینکه فکر میکنم در تک تک آدمهای اطراف ما یک مامور بی مغز و خشن ماهواره جمع کن هست که در لحظه بحرانی فقط از زور بازویش استفاده میکند! بگذریم. مامان طبق معمول کلی مهمان داشت و من خسته و له ساعت ۱۱:۳۰ شب به خانه شان رسیدم. یادم هست که آنقدر خسته بودم که نتوانستم تا خانه ام رانندگی کنم و همه پنجشنبه بعد را هم خوابیدم. قبل از خواب مامان کمی بدنم را ماساژ داد که خوابم ببرد و دیگر چیزی یادم نیست. روز بعد مامان تعریف کرد که تازگی ها وقت خواب، قسمتهایی از بدنش که درد میکند آلارم میدهد،‌ فرض کنید از التهاب و درد قرمز میشوند و آنشب خواب دیده بود که شکمش آلارم درد دارد و در خواب فکر میکرده که باید مسکن بخورد که دردش آرام بگیرد اما میدانسته که شکمش از بدنش جدا شده و در خواب دنبال راهی میگشته که شکمش را به بدنش بچسباند که داروها با گردش خون به شکم جدا مانده اش برسد که درد آرام بگیرد و بعد ناگهان میفهمد که شکمش من هستم، لنای جداشده از بدن اش.

پ.ن. مامان عاشقتم

۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه

نزدیک آی

بام را برافكن ، و بتاب ، كه خرمن تيرگي اينجاست‌.
بشتاب ، درها را بشكن ، وهم را دو نيمه كن ، كه منم
هسته اين بار سياه‌.
اندوه مرا بچين ، كه رسيده است‌.
ديري است‌، كه خويش را رنجانده ايم ، و روزن آشتي
بسته است‌.
مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان ، كه جدا
مانده ام‌.
به سرچشمه «ناب» هايم بردي ، نگين آرامش گم كردم ، و
گريه سر دادم‌.
فرسوده راهم ، چادري كو ميان شعله و باد،دور از همهمه
خوابستان ؟
و مبادا ترس آشفته شود ، كه آبشخور جاندار من است‌.
و مبادا غم فرو ريزد، كه بلند آسمانه ي زيباي من است‌.
صدا بزن ، تا هستي بپا خيزد ، گل رنگ بازد، پرنده
هواي فراموشي كند.
ترا ديدم ، از تنگناي زمان جستم . ترا ديدم ، شور عدم
در من گرفت‌.
و بينديش ، كه سودايي مرگم . كنار تو ، زنبق سيرابم‌.
دوست من ، هستي ترس انگيز است‌.
به صخره من ريز، مرا در خود بساي ، كه پوشيده از خزه
نامم‌.
بروي ، كه تري تو ، چهره خواب اندود مرا خوش است‌.
غوغاي چشم و ستاره فرو نشست‌، بمان ، تا شنوده آسمان ها
شويم‌.
بدر آ، بي خدايي مرا بياگن‌، محراب بي آغازم شو.
نزديك آي‌، تا من سراسر «من» شوم‌.

سهراب سپهری-آوار آفتاب

۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه

معاشرت نالازمم!
  • لا میگفت که لنایی که میشناسد فرار نمیکرده و من فکر میکردم چرا او مرا فراری میشناسد و جوابش زیادی ساده بود فقط من نمیدیدمش. فرار کردن روش دو سه سال اخیر من است، لا نبوده که ببیند، او هم منِ پیش از این را ندیده، هر دو شان درست میگویند.نکته اینجاست که نمیدانم میخواهم کدامشان باشم .
  •  بعد برايت از قطارهايی می‌گويم که رفتن‌شان را تماشا کردم و قبل از خارج شدن‌شان از زير سقف ايستگاه، رو برگرداندم و از پله‌ها پايين رفتم، يا شايد از ايستگاه‌هايی بگويم که ماند‌ن‌شان را تماشا کردم و پيش از اينکه کامل پشت سر بمانند، پنجره کوپه را بستم و کتابم را باز کردم.(میرزا)



۱۳۹۱ تیر ۲۱, چهارشنبه

حمله بهترین دفاع است

هیچ چیز مثل انتظار دیوانه ام نمیکند، اگر قرار باشد صبر کنم که فُلانی فلان کار را انجام بدهد که بعد، من، برخورد مناسبی داشته باشم از دست رفته ام. بی عملی مرا میکشد، بیشتر از نه شنیدن، بیشتر از آری شنیدن، بیشتر از هر چیز دیگر. افسار احساسات و روابط ام باید دست خودم باشد. خودخواهانه اما حقیقیست.

۱۳۹۱ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

خاطره خود کلانتر جان است

لپ تاپم را با اطمینان سپردم دست پرتان که بعد از هزار سال تنبلی اُاس اش را عوض کند، دو روز طول کشید که بک آپ بگیرد! در واقع دو روز طول کشید که تنها ۲۰ گیگ از کل داده های ۴-۵ سال گذشته ام باقی بماند. همه ی دارایی الکترونیکی ام به چشم بر هم زدنی دود شد
من دوست دارم بر اتفاقات تسلط داشته باشم، دوست ندارم چیزی بدون زمینه سازی یا آمادگی قبلی پیش بیاید، با همین روش همواره کنترل روابط ام را به دست گرفته ام، جلوتر از دیگران فکر کرده ام، پیشنهاد داده ام، تصمیم گرفته ام و حرکت کرده ام. فکر میکنم هیچوقت آدم هندل کردن آسان حادثه نبودم، حداقل اثرش روی من عصبانیت بود. اینبار اما به صورت حقیقی عصبانیتی در کار نبود، میدانستم خودم انتخاب کردم که از پرتان بخواهم اینکار را انجام بدهد و نه دیگرانی که بیشتر قابل اعتماد بودند
به صورت احمقانه ای بعد از به فنا رفتن بخش بزرگ و رکورد شده ای از زندگی ام، تنها حس سبکی داشتم. یادم می آید بار آخر که این حس را تجربه کردم وقتی بود که به خانه ی خودم آمدم. من زیاد مینویسم،‌نوشتن ابزار استرس زدایی ام است و آن شب کذایی که وسایلم را جمع میکردم و همه ی دستنوشته های پراکنده ام را از ۱۶-۱۷ سالگی دور ریختم هم، همین حس را داشتم
من بی نظم و ترتیب آرشیومیکنم، نسخه الکترونیکی هر چیزی که اندکی مهم است را نگه میدارم و مرتب کردن این حجم بزرگ داده همواره زیادی سخت بوده است. اولین فکری که بعد از این اتفاق به ذهنم رسید این بود که دیگر لازم نیست چیزی را منظم کنم، منم و لپ تاپی خالی وآماده برای شروع دوباره و همین کافی بود برای سرخوشی، بار سبک شده ی خاطرات آرشیو نشده که بماند

پ.ن. بعد که ریکاوری هارد شروع شد و عکسهای پراکنده ای را که هر کدام گوشه ای از سکتورهای هاردم ذخیره شد بودند، تک تک خودشان را نشان دادند بیشتر فهمیدم دلم نمیخواهد داشته باشمشان اما گریزی نیست، که منٍ امروز -که دوستش هم دارم- زاییده ی تک تک آن خاطره/تجربه هاست



۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه

صلح

سالهاست اینطور شاد نبودم، نزدیکترین خاطره ام از رهایی، فراغت و سرخوشی به سال اول زندگی ام با او برمیگردد در آن ساختمان قرمز با ‍پنجره های بزرگش و نوری که تمام خانه را روشن میکرد. بیشک دلیلش او بود. تنبل و شاد و بی خاصیت بودم که به زعم من ویژگی رابطه های نوپا و عاشقانه است، مخصوصن اگر سخت شروع شده باشند.خوب یادم می آید که همه ی لحظه هایم را کنار او میخواستم و بس. شاید خانه را که عوض کردیم نور از رابطه مان رفت، نمیدانم؟! اما میدانم که بعد از آن سالها دیگر از ته دل نمیخندیدم. دو سه ماه پیش بود که دوستی در تحلیل رابطه ی باخته ی من گفت: لنا میشد دید که خوشحال نبودی
اینبار اما شادی ام از جنس دیگریست، مال خود خودم است. از درونم جوشیده، سعی کردم که بتوانم امروز بنویسم شادم و نکته اینجاست که میدانم ماندنیست، فردا که بیدار شوم تمام نمیشود. عامل خارجی ندارد. منم که شادم. دوباره زندگی کردن کار هیجان انگیزیست که هر لحظه اش خوشحالم میکند. به طرز احمقانه ای آسمان آبی ترست و درختها سبزتر. و دوست دارم شعر بخوانم حتی اگر گونه هایم را تر کند

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

Today I'm 32!
One day I've stopped loving with my own reasons and just after that I've lost my faith too. I used to love every tiny detail of life but in passed tough years something was always wrong!
Today I ready again, I want to feel passion, I want to feel pain, I want to feel LUV.




۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

India is the place for finding peace inside and outside.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳, یکشنبه

کوچکتر که بودیم دعوا میکردیم، فکرکنم وقتی لاله ۱۵ ساله شد دیگر دوست بودیم. من که از خانه رفتم سپهر و لاله نزدیک و نزدیکتر شدند. لاله که داشت میرفت من دوباره همسایه شان شده بودم، سپهر ۲۰ ساله بود، سپهر جای لاله را گرفت و من هم جای لاله را
دلم برای لاله تنگ میشود گاهی هر روز،‌مخصوصن وقتی اتفاقی می افتد و دلم میخواهد همان موقع تعریفش کنم. لعنت به اختلاف ساعت، لعنت به دوری،‌لعنت به مهاجرت
فکر میکنم وقتی کسی دور میشود آدم دلش نمی آید از غم هایش بگوید،‌همین است که آدمها را دور میکند
نمیدانم خواهر برادر های دیگر چطور هستند،‌ولی ما - من و لاله و سپهر- یاد گرفتیم، دوست هم باشیم، بلد شدیم همدیگر را قضاوت نکنیم اما نقد همیشه بینمان بوده و هست. خلاصه که زندگیمان برای آن یکی داستان آشکاریست، از دل هم خبر داریم. سپهر همانقدر هم صحبت است که لاله، که من و یکشب وقتی تصمیم سپهر برای رفتن قطعی میشد، دوباره تنهایی رفتن دوست/خواهر/برادر دیگری روی سرم خراب شد
مدتهاست یادم رفته دلتنگی چه حالیست، اما دلتنگی ام برای این دو نفر کم نمیشود، حتی وقتی کنارم هستند

۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه

In Answer to My Daughter : Why Did You Bring Me Into Existence


Because it was wartime
and I needed lovemaking
to taste a bit of peace.

Because I was over thirty
and I needed blooming
before becoming droopy.

Because divorce is a word
for men and women
not for mothers and children.

Because you can never say:
my ex-mother
even when you attend my funeral.

And nothing, nothing in this world
can separate a mother from her child
neither hate nor death.

And you hate me
because I brought you into existence
only for my fear of loneliness

And you'll never forgive me
until the day you bring a child into existence
Unable to bear the burning ashes of your dreams.

۱۳۹۱ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

شهر من گم شده است

۱۳۹۱ فروردین ۳, پنجشنبه






مطرب آمد
با چکاوک سرزنده یی بر دسته ی سازش


پ.ن. بازی بازی با بامداد هم بازی



۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

اول: فهمیدم که به صورت منطقی لزومی نداره آدم همواره خوشحال باشه، اتفاق خوبی افتاد خوشحال میشیم دیگه

دوم: میشه از اینکه های ریسک زندگی میکنی لذت ببری و به قول یه دوست وحشی بودنت رو دوست داشته باشی

سوم: طی یه دیالوگ بی نظیر از امروز تا کودکی ام بخش بزرگی از نادانسته هام راجع به خودم تبدیل به دانسته شد. انگار مین سویپر بازی کنی و یه خونه رو باز کنی و کلی از خونه ها یکهو کلیر بشن، دقیقن همین حس رو داشتم وقتی که فهمیدم یه ترس بزرگ از رهاشدگی از دو سه سالگی ام همراهمه و همواره منو از دلبستگی بازداشته و بلا بلا بلا

چهارم: همیشه سربازهای مرد فیلمهای امریکا برای من جذاب و ث.ک.س.ی بودن و سرباز/گاردهای ایران اسباب رعب و دلهره. اما به صورت جذابی یه گارد ایرانیِ ص.ک.ث.ی دیدم در لباس رزم و اصلن به ترس یا احساسات نکبت بار دیگه نرسیدم و در ظاهرش جا خوش کردم

پنجم: آدم باید حواسش به جذابیت های نهان آدمها باشه، گاهی گیرت میندازن

ششم: وقتی مدتها همه تلاشت این بوده که ترین باشی جایی که برای بار اول قراره زیرِ ترین بودنت بزنی کلمات را باید با قلاب از دهانت بیرون کشید تازه اگر امان بدن

۱۳۹۰ اسفند ۳, چهارشنبه

There is a crack in everything. That's how the light gets in.

Leonard Cohen

P.S.TNX F


۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

پراکنده گویی

یکبار شوخی شوخی گفت که من آن منیجبل -مدیریت ناپذیر- هستم، دقیقن همین را گفت. از آن روز و بعد از آن بحثهای کذایی که شعور و شخصیتم را مورد تهاجم قرار داد، تا یک - یک - یک برگشته ام و رفتارهایم را زیر و رو کرده ام.میدانم آدم سختی هستم. بخشی از رفتارهایم زاییده ی غرورم است، برخی شان از لجاجت و کله خری ام و بعضی ها هم از جسارت یا شجاعت همراه با اعتماد به نفسم

گاهی نمیدانم این سختی خوب است یا بد، وقتی همه چیزات را در بوته ی قضاوت میگذاری باید بدون پیشداوری یا آوانس، خودت را داوری کنی

میدانم هارشی ام دور شده است، میدانم بهترم اما میدانم که خسته ام، خسته. چیزهایی را یاد گرفته ام که رفتارهایم را تغییر داده است. مثلن خیلی ساده یاد گرفته ام که میشود بی دغدغه به فیلان اس ام اس جواب نداد، فُلان درخواست بیهوده را رد کرد و در آرامش نه گفت، میشود منتظر نماند، کمتر دلخوشکنکها را زیر رو کرد و بیشتر تنهایی کرد

میدانم بخش بزرگی از احساساتم را دفن کرده ام و حتی لذت خواندن یک شعر عاشقانه را از خودم دریغ کردم و میدانم که توان مدیریت کردنشان را نداشتم که انکارشان کردم. دیروز دوستی میانسال مجموعه شعرش را آورد که بخوانم، صرفن به رسم احترام شروع به خواندن کردم و ناگهان لذت شعر خواندن به وجودم برگشت، لودگی رفت و لذت ناب آمد و آنقدر صریح و عمیق بود که دوامش نیاوردم، صفحه را بستم و تمام

چیز دیگری که در آن بحثها دیوانه ام کرد حقیقتی تلخ بود که در جامعه مان جاریست. گفت: بهای رفتار آزاد از فاحشگی بیشتر است و من کشیدگی پیاز موهای بدنم را حس کردم، شاید اولین بار بود که عمیقن فکر کردم باید رفت، باید از این ... خانه جست

توان هندل کردن آدم های غیرنرمال را هم ندارم، کسی را میخواهم که آدم من باشد،‌جرات کنم برای ۳ ماه بعدم برنامه بریزم، دلم آرامش میخواهد، به سادگی عطایشان را به لقایشان میدهم، خسته ام از بازی من قوی ترم، من بهترم

میدانم که فکرهایم زیادی پراکنده است، اما همه شان از ذهنم میگذرد و انگار هر روز پازل شخصیتم کاملتر میشود و شاید کمک کند بفهمم کجای زندگی ام ایستاده ام


انگار منم که اینها را نوشتم، آنقدر نزدیک که حتی در خیالش، آرامش مثل گل نرگس جوانه میزند و نه مثل گل سوسن

---------------------------------

ما با هم صحبت میکردیم -یا بهتر بگوییم- او گوش میداد و من در این باره صحبت میکردم که سالهای آخر چهل پنجاه سالگی بهترین سن است. چون آدم با خودش صلح میکند و وارد یک دوره ی آرامش میشود. منظور من از آرامش نوعی کنش واقع گرایانه نسبت به وقایعی بود که می بایست منجر بشود به آرامش و خونسردی بیشتر در برابر سرخوردگی ها و جنگ و جدالهایی که در زندگی ام اتفاق افتاده بود و در وهله نخست خودم در آن دخیل بودم

جالب است که کلمه ی واقع گرایانه را به کار بردم

چرا نمی بایست از مشکلاتم فاصله ی بیشتری میگرفتم، به جای آنکه فقط چند مایل یا مثلن چند سانتی متر با آنها فاصله داشته باشم؟ برای تفنن بد نبود که از مشکلاتم به اندازه ی ۴۷ مایل فاصله بگیرم و شاید آرامش در فاصله چهل و هشت مایلی مشکلاتم مثل گل نرگس جوانه میزد

من همیشه به گل نرگس علاقه داشتم

گل نرگس تقریبا گل محبوبم است

ریچارد براتیگان- یک زن بدبخت


۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه

دیروز ناگهان آهنگ الکی در تک تک سلول هایم نفوذ کرد. دردش را حس کردم، فهمیدمش


از آمدنم هیچ معلوم نشد
یک نمای الکی، یک نمای الکی
این جان نزارم هیچ پالوده نشد
یک فضای الکی، یک فضای الکی
از سطح خرافه این زبانم نگذشت
یک صدای الکی، یک صدای الکی
گل یافته شد به دست منپوچ نشد
یک هوای الکی، یک هوای الکی
***
از آمدن و رفتن ما سودی کو
یک حبوط الکی، یک سقوط الکی
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم، مامور که گرفت ما را بابا خیط نشد
به خدای الکی، یک به خدای الکی
***
خر از سر شهنه، یک نمد ساخت ولی
یک کُلای الکی، یک کُلای الکی
سرتاسر صحنه آش نذری بود
نیّتای الکی، نیّتای الکی
یک هفته به من مرخّصی می دی؟
لذّتای الکی، لذّتای الکی
با اون گُلای پائولوروسی حال کردم
یک گُلای الکی، یک گُلای الکی
دست پخت عشقم قورمه سبزی بود
سبزیای الکی، سبزیای الکی
***
وای دهه ی چهل خیلی باحال نو و او او او ووو
وستالژیای الکی، تالژیای الکی
ایام قدیم مردونگی بود
هیبتای الکی، هیکلای الکی
وقتی بچه بودیم نون خونگی بود
مزّه های الکی، مزّه های الکی
مردا حالا دیگه سیبیلشو دارند
سیبیلای الکی، سیبیلای الکی
تا حالا جمعِ روشن فکرا رفتی؟
روشنفکرای الکی، چهره های الکی
تا حالا تفریق روشن فکرا رفتی؟
تیکه های الکی، تیکه های الکی
تا حالا ضرب روشنفکرا، تقسیم روشنفکرا رفتی؟
ماس مالیای الکی، ماس مالیای الکی
تا حالا با رئیس وستینگهاوس شام خوردی؟
لحظه های الکی، لحظه های الکی
تا حالا از کسی دل بردی؟ اوهوم اوهوم اوهوم، اوهوم اوهوم اوهوم
سرفه های الکی، سرفه های الکی
اونا با ما دشمنن، ما خوبیم اونا انن، این غربیای الکی، این شرقیای الکی
توهمای الکی، توهمای الکی
تا حالا زنی که کُلوریکُر [[]؟] بخونه دیدی؟
دانشای الکی، دانشای الکی
تا حالا با زنی که کُلوریکُر خون باشه... هوم.....؟
هوی و های الکی، هوی و های الکی
یک هوای الکی (هوا هوا هوا) یک فضای الکی (فضا فضا فضا)
یک هوای الکی (هوا هوا هوا) یک فضای الکی (فضا فضا فضا)
از شهر برو بیرون فضات عوض شه
جاده های الکی
کوه ها، دشت ها، تپه های الکی، تپه های الکی، خلقتای الکی
***
قدم زدن در زیر بارون، رو ماسه ها دراز کشیدن
قدم زدن در زیر بارون رو ماسه ها دراز کشیدن
اینا همه با اون صفا داشت، دنیای عشق ما چه ها داشت
یک وفای الکی، یک صفای الکی
یک وفای الکی، یک صفای الکی
من هرچی می گم واسه خودته دختر
ادعای الکی، ادعای الکی
این چه جور ، این چه جور جفایی ه که دیگه جفا نمی کنی؟
زر زرای الکی، زر زرای الکی
تو نسبت به دیگران موفق تری
نسبتای الکی، نسبتای الکی
باید سعی کنی از قافله عقب نمونی
سبقتای الکی، سبقتای الکی
باید سعی کنی همه چی رو ول کنی بدویی بندازی بدویی تا انتها
بدویی تا انتها
انتها
انتهای الکی
نه نه، انتها، انتها، انتهای همه چی، انتهای همین سِتلیس، انتهای امشب، انتهای همین کنسرت
انتها!
انتهای الکی، انتهای الکی، انتهای الکی، انتهای الکی، انتهای الکی، انتهای الکی
انتها، انتها، انتها، انتها [[]تا آخر ترانه]

از آمدنم هیچ معلوم نشد
این جان نزارم هیچ پالوده نشد
از سطح خرافه این زبانم نگذشت
گل یافته شد به دستِ منپوچ نشد
از آمدن و رفتن ما سودی کو؟
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم
خر از سر شهنه، یک نمد ساخت ولی
سرتاسر صحنه آش نذری بود
یک هفته به من مرخّصی می دی؟
با اون گُلای پائولوروسی حال کردم
دست پخت عشقم قورمه سبزی بود
وای دهه ی چهل خیلی باحال نوستالژیا
ایام قدیم مردونگی بود
وقتی بچه بودیم نون خونگی بود
مردا حالا دیگه سیبیلشو دارند
تا حالا جمعِ روشن فکرا رفتی؟
تا حالا تفریق روشن فکرا رفتی؟
تا حالا ضرب روشنفکرا، تقسیم روشنفکرا...؟
تا حالا با رئیس وستینگهاوس شام خوردی؟
تا حالا از کسی دل بردی؟
اونا با ما دشمنن، ما خوبیم اونا اَنن، این غربیا، این شرقیا، توهما...
تا حالا زنی که کُلوریکُر [[]؟] بخونه دیدی؟
تا حالا با زنی که کُلوریکُر خون باشه خوابیدی؟
از شهر برو بیرون فضات عوض شه
من هرچی می گم واسه خودته دختر
این چه جور جفایی ه که دیگه جفا نمی کنی؟
تو نسبت به دیگران موفق تری
باید سعی کنی از قافله عقب نمونی
باید سعی کنی همه چی رو ول کنی بندازی بدویی، بدویی...
بدویی تا انتها
تا انتها
انتها
انتها


نامجو-الکی

۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه

توهم قحطی از قحطی فاجعه بارتر است

من یاد گرفته ام که تصور فاجعه از فاجعه دردناکتر است و شرایطی را که ذهن خلاق ما مهره به مهره و مرحله به مرحله می آفریند مبالغه آمیزتر از واقعیت است . بارها خودم را میان مکالمات ذهنی دستگیر کرده ام و به خودم یاداوری کردم که اگر با لبخند، خیال پردازی کردی پس واقعیت جای دیگریست
اینروزهایِ مردم ما هم سراسر ترسِ ناشی از توهم/تصور نادانسته هاست و آینده ای نامعلوم. بیماری واگیردار کنترل لحظه ای نرخ ارز و طلا بیداد میکند. انگار اگر همه مان باهم ۱۱ صبح نرخ ارز را چک کنیم ان یورو بیشتر میتوانیم بخریم و ایکس درصد کمتر فقیر شده ایم. تازه کاش همین جا تمام میشد که نمیشود. مردم جنون آمیز خرید میکنند. از دلار و طلا تا برنج، شوینده، ماکارونی و روغن. مبادا قحطی که آمد از گرسنه گی بمیرند یا یقه تی شرتِ بنتونشان شان لک بماند یا ترکیه که رفتند دو تا پیراهن کمتر بخرند و بی شک این میان آنها که درد نان دارند، امکان پس انداز ندارند، چه پول، چه کالا
شاید توهم آمیز ترین جمله ای که اینروزها شنیدم امکان قطع کامل آب شرب شهری بود و اینکه آب که نباشد برنج با چی بپزیم،پس برنج خریدن ندارد
برای من بیشتر به هجوم کوران در داستان کوری میماند، ترس برم میدارد از جنون ناشی از تصور قحطی، که صف ها و ترافیک مراکز خرید مایحتاج اولیه را طولانی و طولانی تر میکند و اضطراب را بیشتر و بیشتر
فارغ از شرایط بحرانی امروز ایران شاید باید به خودمان بهتر نگاه کنیم، به رفتارهای بیمارمان، به ترس های بزرگ و کوچکمان، به تصویر سازی های هولناک و بی پایه مان و باور کنید چندی پیش من خودم از خانمی شنیدم که میگفت هخا می آید و بترسیم از رفتارهای بی فکر و ترسهای بی اساسمان. کمی تلاش بیشتر برای گردآوری اطلاعات موثق هیچ کس را نمیکشد، شاید حالمان را هم کمکی خوش کرد

۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

Aaron- Endless song


Is it hard to go on
make them believe you are strong
don't close your eyes
all my nights felt like days
so much light in every way
just blink an eye

i used to be someone happy
you used to see that i'm friendly

all your smiles ,all is fake let me come in
i feel sick ,gimme your arm
from the shadow ,to the sun only one
step and you'll burn
don't stay too high

i used to be someone happy
you used to see that i'm friendly

Lyrics www.allthelyrics.com/lyrics/aaron/
is it why in your tears,
i can smell the taste of fears
it's all around
all my laughs ,all my wings
they are engraved inside your ring
you were all mine

i used to be someone happy
you used to see that i'm friendly

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

ازدواج بی شک برای من دیدن حقیقتی دیگر بود، لمس کردن روابطی از جنسی دیگر. من که با شادی در حلقه محدود دوستان اقلیتیم گشته بودم، به مردی از سرزمینی غریب آری گفتم. بماند که نشناخته بودمش، بماند که آدم هم نبودیم و بماند که انسان خوبی بود اما مرد خوبی برای من نبود. اما همین تجربه به من نشان داد که کسانم چقدر خوب و عزیز و نزدیکند و چقدر به داشتنشان افتخار میکنم. مثلن من ندیده بودم مادرم عمه ام را از خودش نداند، زن دایی ام را هم. برای من نزدیکی پدرم و دایی ام عادی بود، بحثهایشان هم. بارها انتقاد عمویم را به پدرم شنیده بودم در دفاع از مادرم. من دیده بودم که مادرم ظهرها عمه ام را از خواب بیدار میکرد که، من کار میکنم، پس تو هم نباید بخوابی و هر دو ریسه میرفتند و به هم فحش های بامزه میدادند
تا روزی که او گفت اگر من به جای مادرت بودم برای روش برگزاری مراسم بابابزرگ (بابای بابا) نظر نمیدانم، هنوز هم درک کاملی از ارزشهای خانه مان نداشتم، برایم عادی بود، همان بود که همیشه دیده بودم. -مادری که خانواده پدرم را از خودش میداند- اما امروز میدانم که ارزشهای خانه ما فرق دارد، میدانم اگر من، لالا و سوپی آدمهای قابل قبولی هستیم، مامان و بابا چیزی را در ما پرورش داده اند، آنها ما را مدرن بار آوردند و به مقدار قابل قبولی دمکرات و با اعتماد به نفس
بابا که یک روز با نقد کشنده اش نابودت میکند اما همیشه کنارت هست و عجیب مهربان است و منطقی و من هنوز از فَکت هایی که ناگهان می آورد هیجان زده می‌شوم و همیشه غر میزند که زیاد سیگار میکشم اما شک نمیکند که وقتی میخواهم برایم سیگار بخرد و مامان تند زبانم را که مثل روبانی در دست ژمیناست ها، نرم میچرخد و منشا شادی خانه ی ماست و گاهی بر خلاف باورهایش در مقابل خواسته هایت آنچنان منعطف است که باورش سخت است و گاهی قهر میکند که چرا فیلان کار را نکردی اما دلش راضی نمیشود که یک ساعت اخمش دو ساعت شود را زیاد دوست دارم. میدانم برای من بهترین و بخشنده ترین هستند و من، پدر و مادری جز همین ها آرزو نداشته ام و نخواهم داشت. و بیشتر ممنونم، از آن روز غمگین زمستانی که چشمم را که باز کردم، همه جا روشن بود و توی خانه ام عطر غذای تازه می آمد و بابا داشت چیزی را تعمیر میکرد و قبل تر از آن هم و تا امروز و برای هر روز

پ.ن. جایزه اصغرفرهادی و جدایی نادر از سیمین بسی چسبید، منهم مثل منتقذ تایمز معتقدم این فیلم زیادی انسانیست

۱۳۹۰ دی ۱۴, چهارشنبه

جز راست نباید گفت
هر راست نشاید گفت