۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

India is the place for finding peace inside and outside.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳, یکشنبه

کوچکتر که بودیم دعوا میکردیم، فکرکنم وقتی لاله ۱۵ ساله شد دیگر دوست بودیم. من که از خانه رفتم سپهر و لاله نزدیک و نزدیکتر شدند. لاله که داشت میرفت من دوباره همسایه شان شده بودم، سپهر ۲۰ ساله بود، سپهر جای لاله را گرفت و من هم جای لاله را
دلم برای لاله تنگ میشود گاهی هر روز،‌مخصوصن وقتی اتفاقی می افتد و دلم میخواهد همان موقع تعریفش کنم. لعنت به اختلاف ساعت، لعنت به دوری،‌لعنت به مهاجرت
فکر میکنم وقتی کسی دور میشود آدم دلش نمی آید از غم هایش بگوید،‌همین است که آدمها را دور میکند
نمیدانم خواهر برادر های دیگر چطور هستند،‌ولی ما - من و لاله و سپهر- یاد گرفتیم، دوست هم باشیم، بلد شدیم همدیگر را قضاوت نکنیم اما نقد همیشه بینمان بوده و هست. خلاصه که زندگیمان برای آن یکی داستان آشکاریست، از دل هم خبر داریم. سپهر همانقدر هم صحبت است که لاله، که من و یکشب وقتی تصمیم سپهر برای رفتن قطعی میشد، دوباره تنهایی رفتن دوست/خواهر/برادر دیگری روی سرم خراب شد
مدتهاست یادم رفته دلتنگی چه حالیست، اما دلتنگی ام برای این دو نفر کم نمیشود، حتی وقتی کنارم هستند

۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه

In Answer to My Daughter : Why Did You Bring Me Into Existence


Because it was wartime
and I needed lovemaking
to taste a bit of peace.

Because I was over thirty
and I needed blooming
before becoming droopy.

Because divorce is a word
for men and women
not for mothers and children.

Because you can never say:
my ex-mother
even when you attend my funeral.

And nothing, nothing in this world
can separate a mother from her child
neither hate nor death.

And you hate me
because I brought you into existence
only for my fear of loneliness

And you'll never forgive me
until the day you bring a child into existence
Unable to bear the burning ashes of your dreams.

۱۳۹۱ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

شهر من گم شده است