۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

I've lost myself!

در دلم چیزی هست
مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم
که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
دورها آوایی است
که مرا می خواند

۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

مرا باکی نیست

ببار باران من سراپا خیس خیسم

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

Distract yourself!

گاهی آدم خوب نیست و میداند که خوب نیست و با تمام قوا میکوشد خوب نبودنش را فراموش کند. میداند به زودی باید آنقدر از خوب نبودنش بگوید که میخواهد تمام ثانیه ها را تا لحظه موعود ذخیره کند و دوستانی هستند بهتر از برگ درخت ( سلام سپهری) که میخواهند تمام دلایل خوب نبودنت را با تو قرقره کنند و تو نمیتوانی یا نمیخواهی و بیشتر دوست داری از کتاب سفر به اتاق کتابت بگویی و راستش نمیخواهی دردهاشان را هم با تو شریک شوند همین که باشند و از پسرک کوچکشان بگویند تو را بس است

۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

وقتی همه چیز در آدم ته نشین میشود شادی، غم، دیروز، امروز و فردا

من نمیدانم چطور میشود که آدم ناگهان دیگر حرفی با کسی ندارد یا چیزی برای نوشتن و انگیزه ای برای تعریف حس و حالش برای عزیزی که دغدغه اش را دارد و دیگر انگار دلش هم تنگ نمیشود. هست و خوب است، همین